English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (42 milliseconds)
English Persian
liquidate از بین بردن مایع کردن
liquidated از بین بردن مایع کردن
liquidates از بین بردن مایع کردن
liquidating از بین بردن مایع کردن
Other Matches
pascal's law هرگاه فشاری بریک نقطه از مایع وارد شود ان فشار عینا" به تمام نقاط مایع منتقل میشود
l.l.c liquid-liquidchromatography کروماتوگرافی مایع- مایع
condensation مایع کردن
dunk در مایع فرو کردن
fluidize تبدیل به مایع کردن
dunks در مایع فرو کردن
dunking در مایع فرو کردن
dunked در مایع فرو کردن
to strain a liquid صاف کردن یک مایع
condensation مایع کردن گاز
fluidify تبدیل به جسم سیال کردن مایع کردن
liquefy گداختن تبدیل به مایع کردن
liquefying گداختن تبدیل به مایع کردن
desorption جدا کردن گاز از مایع
liquefies گداختن تبدیل به مایع کردن
liquefied گداختن تبدیل به مایع کردن
liquify گداختن تبدیل به مایع کردن
spread [منتشر کردن مایع روی سطح]
liquid liquid chromatography کروماتوگرافی مایع- مایع
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
ether مایع سبکی که ازتقطیر الکل و جوهرگوگردبدست میایدو برای بیهوش کردن اشخاص بکارمی رود
neutralises بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralising بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizing بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralize بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralised بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
neutralizes بی اثر کردن خنثی کردن از بین بردن نفرات و وسایل دشمن
uncreate نابود کردن نیست شدن معدوم کردن از میان بردن
commission بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissioning بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
commissions بکار بردن عده ها عملیاتی کردن مامور کردن
take off بردن کم کردن
inferring استنباط کردن پی بردن به
take لمس کردن بردن
conduct هدایت کردن بردن
infer استنباط کردن پی بردن به
inferred استنباط کردن پی بردن به
infers استنباط کردن پی بردن به
conducted هدایت کردن بردن
conducting هدایت کردن بردن
conducts هدایت کردن بردن
takes لمس کردن بردن
imbibing تحلیل بردن فرو بردن
imbibes تحلیل بردن فرو بردن
imbibed تحلیل بردن فرو بردن
imbibe تحلیل بردن فرو بردن
to push out پیش بردن جلو بردن
encourage تقویت کردن پیش بردن
to show one to the door کسیرا تا دم در بردن یارهنمایی کردن
foray تهاجم کردن بیغما بردن
to wash offŠout or away باشستش بردن یاپاک کردن
swoops چپاول کردن از بین بردن
swoop چپاول کردن از بین بردن
forays تهاجم کردن بیغما بردن
run (someone) in <idiom> به زندان بردن ،دستگیر کردن
swooped چپاول کردن از بین بردن
aminister تهیه کردن بکار بردن
encourages تقویت کردن پیش بردن
encouraged تقویت کردن پیش بردن
swooping چپاول کردن از بین بردن
make for کمک کردن پیش بردن
abolishing ازمیان بردن منسوخ کردن
abolishes ازمیان بردن منسوخ کردن
revel عیاشی کردن لذت بردن
revelling عیاشی کردن لذت بردن
encouage پیش بردن دلگرم کردن
pt down منسوخ کردن از بین بردن
profits سود بردن منفعت کردن
extirpate ریشه کن کردن ازبین بردن
reveled عیاشی کردن لذت بردن
elate بالا بردن محفوظ کردن
revels عیاشی کردن لذت بردن
reveling عیاشی کردن لذت بردن
revelled عیاشی کردن لذت بردن
profited سود بردن منفعت کردن
profit سود بردن منفعت کردن
masochism لذت بردن از درد لذت بردن از جور وجفای معشوق یا معشوقه
submerges دراب فرو بردن زیر اب کردن
kills تلفات منفجر کردن از بین بردن
submerge دراب فرو بردن زیر اب کردن
kill تلفات منفجر کردن از بین بردن
priori باب پی کردن بردن از علت به معلول
shoves با زور پیش بردن پرتاب کردن
squared بتوان دوم بردن مجذور کردن
submerged دراب فرو بردن زیر اب کردن
squares بتوان دوم بردن مجذور کردن
transpose به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
squaring بتوان دوم بردن مجذور کردن
submerging دراب فرو بردن زیر اب کردن
shove با زور پیش بردن پرتاب کردن
square بتوان دوم بردن مجذور کردن
palaver از راه بدر بردن چاخان کردن
transposes به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
transposing به طرف دیگرمعامله بردن تبدیل کردن
removal از بین بردن برداشتن پیاده کردن
shoving با زور پیش بردن پرتاب کردن
unlearnt محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
unlearn محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
unlearns محفوفات را فراموش کردن از یاد بردن
shoved با زور پیش بردن پرتاب کردن
debases مقام کسی را پایین بردن پست کردن
debasing مقام کسی را پایین بردن پست کردن
debase مقام کسی را پایین بردن پست کردن
deal lift بلند کردن وزنه تا کمر وپایین بردن
debased مقام کسی را پایین بردن پست کردن
to occupy much space فضای زیادی را اشغال کردن زیاد جا بردن
to make the most of به بهترین طرزی بکار بردن استفاده کامل کردن از
remove بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
inflates پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
demoratize بی جرات کردن ازمیان بردن حس شهامت وانتظامات ارتش
removing بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
removes بردن جابجا کردن انتقال دادن بیرون اوردن
inflating پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
inflate پراز گاز کردن زیاد بالا بردن مغرورکردن
to sit up and beg التماس کردن [سگی با بالا بردن پنجه های جلویی]
paragons رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
paragon رقابت کردن بعنوان نمونه بکار بردن برتری یافتن
to beg [of a dog holding up front paws] التماس کردن [سگی با بالا بردن پنجه های جلویی]
to give one a lift کسیرا پیش خود سوار کردن وقسمتی از راه بردن
synonymize الفاظ مترادف بکار بردن فرهنگ لغات هم معنی راتالیف کردن
gesticulated با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
thefts بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
gesticulating با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulates با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
gesticulate با سر و دست اشاره کردن ضمن صحبت اشارات سر ودست بکار بردن
theft بردن متقلبانه مال غیر به قصد محروم کردن دائمی مالک از ان
lifted بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lifting بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lifts بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
lift بالا بردن انگشت و رها کردن گوی بولینگ برای ایجاد پیچ
walking ring پیست بیضی شکل برای راه بردن و گرم کردن اسب پیش از مسابقه
liquid/gas separator مایع
steep مایع
liquid مایع
liquids مایع
fulidal مایع
water مایع
anti icing fluid مایع ضد یخ
watered مایع
watering مایع
waters مایع
steepest مایع
fluidal مایع
aneroid بی مایع
target materials مواد و وسایل بردن هدفهاروی نقشه یا نشان دادن ومشخص کردن انها روی طرحها
pool rectifier لامپ مایع
soluble glass شیشه مایع
spinal fluid مایع نخاعی
solvents مایع محلل
solvent <adj.> مایع محلل
battery liquid مایع باتری
sodium metasilicate شیشه مایع
antidim مایع ضد تشکیل مه
anti detonant مایع ضد بدسوزی
silicate of soda شیشه مایع
sodium silicate شیشه مایع
pool cathode کاتد مایع
paraffin oil پارافین مایع
liquid foundation کرم مایع
lox اکسیژن مایع
absorption liquid مایع جذب
liquified petroleum gas گاز مایع
liquid crystal کریستال مایع
liquidly بشکل مایع
liquidity index اندیس مایع
liquid state حالت مایع
liquid soap صابون مایع
developer liquid مایع فهور
liquid propellant سوخت مایع
sop غذای مایع
semiliquid مایع غلیظ
sops غذای مایع
out back چسب مایع
vitrous humor مایع زجاجیه
sealing liquid مایع اب بندی
semifluid نیم مایع
semiliquid نیمه مایع
fluid مایع متحرک
fluids مایع متحرک
semiliquid مایع چسبنده
resolvent <adj.> مایع محلل
dissolving <adj.> مایع محلل
water glass شیشه مایع
pool tube لامپ مایع
pool cathode tube لامپ مایع
mercury pool tube لامپ مایع
liquid propellant خرج مایع
liquid air هوای مایع
grume مایع چسبناک
liquescent مایع شونده
liquescence مایع شدگی
liquid gas گاز مایع
liquefied gas گاز مایع
liquefaction مایع شدن
liquefaction تبدیل به مایع
liquid ammonia امونیاک مایع
cutback bitumen قیر مایع
glue چسب مایع
cryogenic liquid مایع سرمازا
liquid crystals کریستال مایع
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com