English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 89 (6 milliseconds)
English Persian
caper از روی شادی جست وخیزکردن
capered از روی شادی جست وخیزکردن
capers از روی شادی جست وخیزکردن
Other Matches
exults جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulting جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exulted جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
exult جست وخیزکردن بوجدوطرب امدن خوشی کردن
joyance شادی
revelery شادی
glee شادی
joys شادی
joy شادی
capers شادی
gaiety شادی
jubilation شادی
exultation شادی
curvet شادی
airiness شادی
galas شادی
gala شادی
pleasance شادی
joyless بی شادی
rejoicings شادی
rejoicing شادی
caper شادی
capered شادی
merriment ابراز شادی
cock-a-hoop شادی کنان
banzai هلهله شادی
exultance وجد و شادی
breezy شادی بخش
f.mirth شادی جشن
jubilate فریاد شادی
effervescence طراوت و شادی
mirthfulness شادی ونشاط
plaudit هلهله شادی
mirth نشاط شادی
joie de vivre زیست شادی
high jinks سروصدا و شادی
acclamation تحسین و شادی
jubilee روز شادی
revelling شادی کردن
revelled شادی کردن
reveling شادی کردن
reveled شادی کردن
revel شادی کردن
joys شادی کردن
joy شادی کردن
revels شادی کردن
happiness شادی خوشنودی
fool's paradise شادی احمقانه
jubilees روز شادی
joyously از روی شادی
tragicomedy دارای حزن و شادی
tragicomedies دارای حزن و شادی
with rejoicings and embraces با شادی و فریاد هورا
carnivals کاروان شادی جشن
To be in raptures . To be overjoyed . غرق در شادی بودن
exult شادی کردن وجدکردن
exulted شادی کردن وجدکردن
exulting شادی کردن وجدکردن
gleefully از روی شادی و خوشحالی
exults شادی کردن وجدکردن
elation ترفیع سرفرازی شادی
carnival کاروان شادی جشن
ovations شادی وسرور عمومی
they returned in triumph شادی کنان برگشتند
ovation شادی وسرور عمومی
to be psyched for somebody [American E] در شادی کسی سهیم شدن
to be pleased for somebody در شادی کسی سهیم شدن
to be glad for somebody's sake در شادی کسی سهیم شدن
He was transported with joy. از شادی درپوست نمی گنجید
whoopla عیاشی و شادی پر سرو صدا
to overcrow one's rival از پیروزی بر حریف شادی کردن
jobilate شادی کردن از خوشی فریاد زدن
fly in the ointment <idiom> یک چیز کوچک که شادی را بههم بزند
She was transported with joy . شادی تمام وجودش را فرا گرفت
gee whiz <idiom> بافریاد شادی خود رانشان دادن
inequality operator نشانه بیان عدم شادی دو متغیر یا دو مقدار
kirmess جشن وعیدسالیانهای که ........وفریادهای شادی برپامی کنند
Tune in next week for another episode of 'Happy Hour'. هفته آینده کانال [تلویزیون] را برای قسمت دیگری از {ساعت شادی} تنظیم کنید.
mardi gras سه روز قبل از چهارشنبه توبه کاتولیک ها که دراستان لویزیانا کاروان شادی حرکت میکند
Sophrosyne وضعیت سالم ذهن توصیف شده با خویشتنداری اعتدال و آگاهی عمیق از نفس حقیقی که به شادی واقعی منجر میشود
to triumph over the enemy برشکست دشمن شادی کردن بر دشمن پیروز شدن
One mustn't sk apple trees for oranges, France for sun, women for love, life for happiness. نباید از درخت پرتقال انتظار سیب، از فرانسه انتظار آفتاب، از زنان انتظار عشق و از زندگی انتظار شادی داشت.
rejoicingly شادی کنان وجد کنان
rejoices شادی کردن وجد کردن
rejoice شادی کردن وجد کردن
rejoiced شادی کردن وجد کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com