Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English
Persian
politically involved
از لحاظ سیاسی پرتحرک
politically active
از لحاظ سیاسی پرتحرک
Other Matches
politically
از لحاظ سیاسی
active
پرتحرک
apolitical
دارای شخصیت غیر سیاسی بی علاقه بامور سیاسی
self determination
استقلال سیاسی یک ملت و عدم تاثیرنیروهای خارجی درتصمیمات و روشهای سیاسی و اقتصادی و نظامی واجتماعی ان
political ties
هم بستگیهای سیاسی وابستگیهای سیاسی اتحادسیاسی
immunity
مصونیت سیاسی مصونیت دیپلماسی عدم تبعیت مامور سیاسی خارجی ازمقررات قانونی کشور مرسل الیه است
politics
علم سیاسی امور سیاسی
political circles
محافل سیاسی دوایر سیاسی
reestablishment of diplomatic relations
برقراری مجدد روابط سیاسی اعاده روابط سیاسی
politic
سیاسی نماینده سیاسی
for purposes of
از لحاظ
viewpoints
لحاظ
in the light of
از لحاظ
points of view
لحاظ
point of view
لحاظ
perspectives
لحاظ
perspective
لحاظ
with the view of
از لحاظ
with a view to
از لحاظ
every way
از هر لحاظ
viewpoint
لحاظ
exofficio
از لحاظ سمت
phase
لحاظ پایه
for brevity's sake
از لحاظ اختصار
socially
از لحاظ اجتماعی
militarily
از لحاظ نظامی
nationally
از لحاظ ملی
surgically
از لحاظ جراحی
criminally
از لحاظ جنائی
phased
لحاظ پایه
phases
لحاظ پایه
economically
از لحاظ اقتصاد
of
از طرف از لحاظ
from an economical standpoint
از لحاظ اقتصاد
to all intents and purposes
ازهر لحاظ
modally
از لحاظ چگونگی
municipally
از لحاظ شهرداری
orthographically
از لحاظ املا
pro forma
از لحاظ فاهر
professionally
از لحاظ پیشه
qualitatively
از لحاظ کیفیت
sanitarily
از لحاظ بهداشت
technically speaking
از لحاظ فنی
theologically
از لحاظ الهیات
medically
از لحاظ طبی
materialistically
از لحاظ مادیت
in every respect
ازهر لحاظ
juridically
از لحاظ قضائی
in all respects
ازهر لحاظ
sexually
از لحاظ جنس
juridically
از لحاظ حقوقی
juristically
از لحاظ حقوقی
morbid anatomy
از لحاظ ناخوشی
hierarchically
از لحاظ رئیسی و مرئوسی
therapeutically
از لحاظ درمان شناسی
nautically
از لحاظ کشتی رانی
on principle
از لحاظ قیود اخلاقی
strategically
از لحاظ سوق الجیشی
theoretically
از لحاظ فرض علمی
mineralogically
از لحاظ کان شناسی
geologically
از لحاظ زمین شناسی
internationally
از لحاظ بین المللی
isonomy
برابری در حقوق سیاسی برابری سیاسی
ornamentally
از لحاظ تزئین منباب زینت
ornamentallyr
از لحاظ تزئین میناب زینت
nutrients
ماده مقوی از لحاظ غذایی
symmetry allowed reaction
واکنش مجاز از لحاظ تقارن
wood craft
جنگل شناسی از لحاظ شکار
nutrient
ماده مقوی از لحاظ غذایی
exofficio
از لحاظ تصدی مقام و غیره
popularly
از لحاظ توده مردم بزبان ساده
baseball throw
مسابقه پرتاب توپ از لحاظ مسافت
to rely on somebody for your income
از لحاظ درآمد وابسته به کسی بودن
Mentally retarded children.
کودکان عقب افتاده ( از لحاظ رشد فکری )
white wool
[مرغوب ترین نوع پشم از لحاظ رنگ]
exegeses
تفسیرمتون مذهبی از لحاظ ادبی و فقهی و شرعی و قضایی
clean
شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
cleaned
شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
cleanest
شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
exegesis
تفسیرمتون مذهبی از لحاظ ادبی و فقهی و شرعی و قضایی
cleans
شکل مناسب اتومبیل از لحاظ مقاومت هوا دو ضرب
psychological moment
موقعی که از لحاظ روان شناسی مقتضی برای کارکردن باشد
unlimited
وسیله مسابقه بدون محدودیت از لحاظ حجم یا نوع موتور
advantaged
کسیکه در شرایط بهتری از لحاظ اجتماعی و یا مادی قرار دارد
historcicism
فرضیهای که معتقداست کلیه پدیدههای اجتماعی وفرهنگی باید از لحاظ تاریخی مطالعه شود
diplomatic
سیاسی
socio political
سیاسی
political
سیاسی
politico
سیاسی
politicos
سیاسی
political rights
حقوق سیاسی
arithmetic , political
اقتصاد سیاسی
politico social
سیاسی اجتماعی
state criminals
مجرمین سیاسی
prisoners of state
زندانیان سیاسی
prisoners of state
محبوسین سیاسی
politico social
سیاسی و اجتماعی
refugee
پناهنده سیاسی
political debate
منازعه سیاسی
refugees
پناهنده سیاسی
anarchy
بی ترتیبی سیاسی
diplomatic privileges
امتیازات سیاسی
talk politics
گفتگوی سیاسی
state criminals
مقصرین سیاسی
envoy
فرستاده سیاسی
diplomatic passport
تذکره سیاسی
political debate
بحث سیاسی
diplomatic relations
روابط سیاسی
diplomatic representation
نمایندگی سیاسی
public life
زندگی سیاسی
courier
پیک سیاسی
ecclesia
مجلس سیاسی
diplomatic passport
پاسپورت سیاسی
diplomatic officer
مامور سیاسی
state prisoners
زندانیان سیاسی
sociopolitical
اجتماعی- سیاسی
demarche
اقدام سیاسی
terrors
ادمکشی سیاسی
envoys
فرستاده سیاسی
diplomatic agent
مامور سیاسی
state prisoners
محبوسین سیاسی
diplomatic channels
طرق سیاسی
diplomatic mission
هیئت سیاسی
envoyship
نمایندگان سیاسی
politician
مرد سیاسی
politicians
مرد سیاسی
terrorist
ادمکش سیاسی
terrorists
ادمکش سیاسی
politics
اصول سیاسی
political forces
نیروهای سیاسی
current affairs
رویدادهایاجتماعی و سیاسی
political economy
اقتصاد سیاسی
political economy
اتصاد سیاسی
asylum
حق پناهندگی سیاسی
hatchet man
<idiom>
کارهای سیاسی
Political opponents .
مخالفین سیاسی
asylums
حق پناهندگی سیاسی
couriers
پیک سیاسی
diplomatic immunity
مصونیت سیاسی
escapism
انزوای سیاسی
political isolation
انزوای سیاسی
political science
علوم سیاسی
politic
زندانی سیاسی
political propaganda
تبلیغات سیاسی
political offences
جرائم سیاسی
politicking
فعالیت سیاسی
political psychology
روانشناسی سیاسی
political offence
جرم سیاسی
political mission
ماموریت سیاسی
terror
ادمکشی سیاسی
political mission
هیئت سیاسی
diplomatic corps
هیات سیاسی
political matters
مسائل سیاسی
bill of health
گواهی نامهای که هنگام حرکت کشتی پس ازمعاینه کشتی از لحاظ بیماریهای مسری به ناخداداده میشود
neutralism
حفظ بی طرفی سیاسی
political instability
تزلزل یا نا استواری سیاسی
politick
جنبه سیاسی دادن به
non political offence
جرم غیر سیاسی
neutral state
حالت بی طرفی سیاسی
junto
دسته بندی سیاسی
isonomy
تساوی سیاسی و حقوقی
hanse
اتحادیه بازرگانی یا سیاسی
a newspaper's political affiliation
وابستگی سیاسی روزنامه ها
politico military
امور سیاسی نظامی
statesmen
رجل سیاسی زمامدار
statesman
رجل سیاسی زمامدار
isopolity
برابری در حقوق سیاسی
politico military
عملیات سیاسی نظامی
diplomatic bady
هیات سیاسی نمایندگان
Religious (political) fanaticism
تعصبات مذهبی ( سیاسی )
state-
سیاسی رسمی وضع
old guard
محافظه کار سیاسی
political scientist
ویژه گر علوم سیاسی
stating
سیاسی رسمی وضع
political scientists
ویژه گر علوم سیاسی
states
سیاسی رسمی وضع
to talk politics
گفتگوی سیاسی کردن
diplomatic corps
هیات نمایندگان سیاسی
stated
سیاسی رسمی وضع
geopolitical
وابسته به جغرافیای سیاسی
state
سیاسی رسمی وضع
diplomat
رجل سیاسی دیپلمات
stateman
مرد سیاسی زمامدار
diplomats
رجل سیاسی دیپلمات
roorbach
اتهامات کذب سیاسی
diplomatic body
هیات نمایندگان سیاسی
titular charge daffaires
متصدی شغل سیاسی
roorback
اتهامات کذب سیاسی
rupture of diplomatic relations
قطع روابط سیاسی
corps diplomatique
هئیت نمایندگان سیاسی
severance of diaplomatic relations
قطع روابط سیاسی
interruption of diplomatic relations
قطع روابط سیاسی
breach of diplomatic relations
قطع روابط سیاسی
geognosy
زمین شناسی از لحاظ ساختمان و ترکیب زمین
run scared
<idiom>
تلاش برای رقابت سیاسی
To seek political asylum.
تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
To ask for political asylum.
تقاضای پناهندگی سیاسی کردن
Machiavellian
وابسته به عقاید سیاسی "ماکیاولی "
stalinism
روش سیاسی ژوزف استالین
state of the realm
طبقات اجتماعی یا سیاسی کشور
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com