Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English
Persian
bourgeois
<adj.>
از ویژگی های این طبقه متوسط، به طور معمول با اشاره به ارزشهای مادی ادراک شده و یا نگرش مرسوم
Other Matches
every Tom, Dick and Harry
<idiom>
طبقه متوسط
middle class
طبقه متوسط
middle classes
طبقه متوسط
bourgeois
طبقه متوسط بورژوا
franklin
طبقه متوسط اجتماع
member of the middle class
عضو طبقه متوسط
middle-class person
عضو طبقه متوسط
The working (middle,upper)class.
طبقه کارگر (متوسط بالا )
upper middle class
طبقه متوسط بالا
[در اجتماعی]
redundancy
نسخه برداری از یک ویژگی به منظور جلوگیری از خرابی سیستم که نتیجه بد عمل کردن ان ویژگی است
redundancies
نسخه برداری از یک ویژگی به منظور جلوگیری از خرابی سیستم که نتیجه بد عمل کردن ان ویژگی است
objectivism
ادبیات و هنر مادی مادی گرایی
extrinsic values
ارزشهای بیرونی
extreme values
ارزشهای فوق العاده
theories
نگرش
attitude
نگرش
theory
نگرش
attitudes
نگرش
social attitude
نگرش اجتماعی
attitude test
ازمون نگرش
attitude survey
زمینه یابی نگرش
innuendoes
اشاره تلویحا اشاره کردن
innuendos
اشاره تلویحا اشاره کردن
implies
اشاره داشتن بر اشاره کردن
imply
اشاره داشتن بر اشاره کردن
innuendo
اشاره تلویحا اشاره کردن
implying
اشاره داشتن بر اشاره کردن
entresol
طبقه میان طبقه اول عمارت وطبقهای که باکف زمین برابراست
circulars
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
circular
فایل دادهای که شروع و خاتمه قابل دیدن ندارد. هر موضوع به محل موضوع بعد اشاره میکند و آخرین به اولین اشاره میکند
lower class
طبقه پست وپایین اجتماع طبقه سوم
intermediate
آنچه در یک طبقه بین دو طبقه دیگر است
lower classes
طبقه پست وپایین اجتماع طبقه سوم
in fashion
مرسوم
vogueish
مرسوم
voguish
مرسوم
customary
مرسوم
standards
مرسوم
standard
مرسوم
consuetudinary
مرسوم
habitude
مرسوم
alamode
مرسوم
quite the thing
مرسوم
introduces
مرسوم کردن
introduced
مرسوم کردن
introduce
مرسوم کردن
to be in f.
مرسوم بودن
introducing
مرسوم کردن
orthodox
مطابق مرسوم
usual
عادی مرسوم
prevalent
فائق مرسوم
vogue
عادت مرسوم
colloquialisms
جمله مرسوم درگفتگو
outmode
از مد افتادن غیر مرسوم
colloquialism
جمله مرسوم درگفتگو
defense classification
طبقه بندی اطلاعات مربوط به پدافند سیستم طبقه بندی مدارک وزارت دفاع
downgrade
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrades
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgrading
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
downgraded
کم کردن طبقه بندی اسناد ومدارک پایین اوردن درجه طبقه بندی
conventional
مرسوم مطابق ایین وقاعده
feature
ویژگی
featuring
ویژگی
featured
ویژگی
features
ویژگی
characteristically
ویژگی
characteristic
ویژگی
property
ویژگی
trait
ویژگی
traits
ویژگی
attributes
ویژگی
specification
ویژگی
attribute
ویژگی
exclusivity
ویژگی
attributing
ویژگی
source trait
ویژگی پایه
personality trait
ویژگی شخصیت
peculiarity
حالت ویژگی
peronality of laws
ویژگی قانون
peculiarities
حالت ویژگی
polarities
ویژگی قطبی
polarity
ویژگی قطبی
faceless
بدون ویژگی
membership character
ویژگی عضویت
feature of performance
ویژگی عملکرد
feature
ویژگی عملکرد
ergic trait
ویژگی پویشی
dynamic trait
ویژگی پویشی
common trait
ویژگی مشترک
surface trait
ویژگی روساختی
Dravidian architecture
[معماری مرسوم در قسمت شبه قاره هند]
april fool
شوخی هاو دروغهای مرسوم در این روز
Our building (high-rise) is a 20-storey ,but my apartment is on the third floor.
ساختمان ما 20 طبقه است ولی آپارتمان در طبقه سوم است
sex linked characteristic
ویژگی وابسته به جنس
materialists
مادی
catch feeder
مادی
material
مادی
hylic
مادی
canals
مادی
canal
مادی
physical
مادی
worldling
مادی
materialist
مادی
corporeal
مادی
irrigation channel
مادی
rain worm
مادی
materials
مادی
fleshly
مادی
so matic
مادی
outline utility
برنامه یا ویژگی کمکی اختصاری
dead
[چوبکاری بدون ویژگی خاصی]
physicism
حکمت مادی
physical record
مدرک مادی
physical connection
اتصال مادی
material
مادی جسمانی
natural philosopher
حکیم مادی
physical science
دانش مادی
worldly
جسمانی مادی
materials
مادی جسمانی
hylozoism
فلسفه مادی
immaterial
غیر مادی
spiritually
غیر مادی
earthen
مادی جسمانی
physical dimension
بعد مادی
overseer of irrigation channel
مادی سالار
materialised
مادی کردن
materialized
مادی کردن
incorporal
غیر مادی
matter wave
موج مادی
tangible property
دارائی مادی
materializes
مادی کردن
incorporeal
غیر مادی
material incentives
انگیزههای مادی
physical coercion
اجبار مادی
materializing
مادی کردن
material damage
خسارت مادی
materialization
مادی سازی
material mass
جرم مادی
idiographic
مجازی مادی
materialize
مادی کردن
physical
مادی جسمانی
materialising
مادی کردن
tangible assets
دارائیهای مادی
material incentives
محرکهای مادی
materialises
مادی کردن
physical device
ابزار مادی
in-
معمول
in
معمول
going
معمول
usage
معمول
in vogue
معمول
usual
معمول
usages
معمول
concerted action
عمل مرسوم عملی که عدهای برای انجام ان توافق کنند
maintainability
ویژگی مربوط به جداسازی وتعمیر یک خرابی
parameter
ویژگی بنیادی قابل تعریف پارامتر
parameters
ویژگی بنیادی قابل تعریف پارامتر
primary masses
نقاط مادی اولیه
immaterialize
غیر مادی کردن
superphysical
ماورای عالم مادی
physical element of crime
عنصر مادی جرم
substantiates
شکل مادی بخشیدن به
incorporeally
بطور غیر مادی
superempirical
خارج از جهان مادی
strict liability offence
جرم مادی صرف
materiality
جنبه مادی ضرورت
substantiated
شکل مادی بخشیدن به
valor
ارزش مادی اهمیت
spiritusoity
عالم غیر مادی
substantiate
شکل مادی بخشیدن به
valour
ارزش مادی اهمیت
substantiating
شکل مادی بخشیدن به
maxwellian view
نگرش ماکسولی دید ماکسولی
declassification
از طبقه بندی خارج کردن حذف طبقه بندی
security classification
طبقه بندی منطقه تامینی طبقه بندی حفافتی
After the usual courtesies.
پس از تعارفات معمول
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
as usual
مطابق معمول
in character
<idiom>
مثل معمول
eccentrically
بطورغیر معمول
out of the ordinary
غیر معمول
off the map
غیر معمول
usu
مخفف معمول
slow down
<idiom>
از حد معمول آرامتر
consuetudinary
عادی معمول
by usage
یا معمول سابق
off season
ارزان تر از معمول
out of the common
غیر معمول
vogue
رسم معمول
to be in f.
معمول بودن
to set in
معمول شدن
undersized
کوچکتر از معمول
it is usual with him
معمول اوست
practice
معمول به عادت
enchorial
معمول متعارفی
usual conditions
شرایط معمول
as usual
<idiom>
طبق معمول
normal
هنجار معمول
fashionably
مطابق معمول
black designation
علامت مخصوص برای ارتباط طبقه بندی شده حامل پیام طبقه بندی شده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com