English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 240 (39 milliseconds)
English Persian
to lay down the law از پیش خود قانون وضع کردن
Search result with all words
code قانون بصورت رمز دراوردن مجموعه قانون تهیه کردن
normalised تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalises تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalising تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalize تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
normalizes تحت قانون و قاعده در اوردن هنجار کردن
canon مجموعه کتب قانون گزاری کردن
canons مجموعه کتب قانون گزاری کردن
eviction چیزی را به حکم قانون از تصرف کسی خارج کردن
evictions چیزی را به حکم قانون از تصرف کسی خارج کردن
legislate قانون وضع کردن
legislated قانون وضع کردن
legislates قانون وضع کردن
legislating قانون وضع کردن
waver تردید پیدا کردن تبصره قانون
wavered تردید پیدا کردن تبصره قانون
wavering تردید پیدا کردن تبصره قانون
wavers تردید پیدا کردن تبصره قانون
codifies قانون وضع کردن
codify قانون وضع کردن
codifying قانون وضع کردن
law قانون مدنی تعقیب قانونی کردن
laws قانون مدنی تعقیب قانونی کردن
process جریان دعوی از مجرای قانون تعقیب کردن
processes جریان دعوی از مجرای قانون تعقیب کردن
break the law نقض قانون کردن
declaratory statute هدف ازتصویب این نوع قانون برطرف کردن شک و تردیدی است که در مورد بعضی قوانین بروز میکند
disafforest ازحال جنگلی بیرون اوردن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
disforest ازحال جنگلی بیرون امدن ازرعایت قانون جنگل هامعاف کردن
governmentalize پیرو و تابع قانون کردن
implied trust امانت فرضی حالتی است که کسی به حکم مندرج در قانون و یاجمع شدن شرایطی که قانون پیش بینی کردن عنوان امین می یابد و یا در موردی مسئول تلقی میشود بدون انکه شخصا" به این امرتمایل داشته باشد
offend against the law از قانون تخلف کردن
offend against the law تخطی کردن از قانون
rule of reason تفسیر کردن قانون به طورغیر عادلانه به منظور حفظ بعضی انحصارات غیر قانونی
To break the law (rules , regulations). قانون شکنی کردن
to rule on something حکم کردن در موضوعی [قانون]
to stay something موقتا معلق کردن [قانون]
to suspend [stay] a ruling [proceedings] [the execution] تعلیق کردن حکمی [دعوایی ] [ اجرای حکمی] [قانون]
Omerta [قانون یا کودی که شخص را از حرف زدن و فاش کردن اطلاعت باز میدارد]
Other Matches
forced sale فروش چیزی به حکم قانون و به طریقی که قانون معین کرده است
legalism رستگاری از راه نیکوکاری افراط در مراعات قانون اصول قانون پرستی
the law is not retroactive قانون شامل گذشته نمیشود قانون عطف بماسبق نمیکند
declaratory statute قانون تاکیدی قانونی است که محتوی مطلب جدیدی نیست بلکه لازم الاجرابودن یک قانون سابق را تاکیدو تصریح میکند
law of procedure قانون اصول محاکمات قانون شکلی
canon قانون کلی قانون شرع
canons قانون کلی قانون شرع
penal statute قانون جزایی قانون مجازات
say's law قانون سی . براساس این قانون
marginal productivity law قانون بازدهی نهائی قانون بهره وری نهائی ب_راساس این ق__انون با اف_زایش یک عامل تولید با ف_رض ثابت بودن سایر ع__وامل تولیدنهائی نهایتا کاهش خواهدیافت
the law does not apply to him او مشمول قانون نمیشود قانون شامل او نمیشود
the long arm of the law دست قانون [دست قدرتمند قانون]
legislation قانون
acted قانون
canons قانون
canon قانون
regardless of the law به قانون
laws قانون
statutes قانون
enacment قانون
rule قانون
law of constant heat sumation قانون هس
legal قانون
law قانون
statute قانون
lex قانون
edict قانون
edicts قانون
regulation قانون
hess's law قانون هس
nisi قانون
code قانون
act قانون
kanoon قانون
laplace's law قانون لاپلاس
edict قانون مصوب
lambert law قانون لامبرت
labour law قانون کار
labour code قانون کار
labour act قانون کار
statutory law قانون مدون
pascal قانون پاسکال
penal code قانون جزا
legislator قانون گذار
law fallen into desuetude قانون متروک
breaches قانون شکنی
law breaker قانون شکن
pascal's law قانون پاسکال
paschen's law قانون پاشن
islamic law قانون شرع
canon law قانون شرع
statute قانون مدون
law abidingness پیروی قانون
statutes قانون موضوعه
legislative قانون گذار
jurisprudent قانون دان
majority rule قانون اکثریت
juristic قانون دان
violation of law نقض قانون
statute book کتاب قانون
statutes قانون مدون
statue law قانون یا قوانین
Acts of Parliament قانون موضوعه
Act of Parliament قانون موضوعه
status of limitations قانون مرورزمان
jurisconsult قانون دان
joule's law قانون ژول
introduce law انشاء قانون
brush with the law <idiom> درگیری با قانون
penal statute قانون جزا
edicts قانون مصوب
unwritten law قانون ننوشته
parallel law قانون توازی
in the eyes of law از دید قانون
peronality of laws ویژگی قانون
jachson's law قانون جکسون
substantive law قانون ماهوی
joiting law قانون ژول
legislators قانون گذار
breached قانون شکنی
claimant [arbitration proceedings] شاکی [قانون]
nomology قانون شناسی
nomological منطبق با قانون
nomological شبیه قانون
nomological وابسته به قانون
nomography فن قانون گذاری
nomographer قانون گذار
nomographer قانون گذاری
nationality law قانون تابعیت
law of primacy قانون تقدم
law of progression قانون پیشروی
law of readiness قانون امادگی
law of nations قانون ملل
obedient to the law پیرو قانون
petitioner [divorce proceedings] شاکی [قانون]
plaintiff مدعی [قانون]
complainant [British E] مدعی [قانون]
pursuer [Scottish English] مدعی [قانون]
law of gravitation قانون گرانش
claimant [arbitration proceedings] مدعی [قانون]
petitioner [divorce proceedings] مدعی [قانون]
law of induced current قانون لنتس
obedient to the law مطیع قانون
law of recency قانون تاخر
law of reflection قانون بازتاب
legality رعایت قانون
lawmaker قانون گزار
left hand rule قانون دست چپ
make law وضع قانون
legiskative قانون گذار
stokes' law قانون استوکس
legislatress قانون گذار زن
legislatrix قانون گذار زن
lawyer قانون دان
lawyers قانون دان
legist قانون دان
lextalionis قانون قصاص
lawbreaker قانون شکن
law of use قانون استعمال
legality مطابقت با قانون
act فرمان قانون
mil rule قانون میلیم
merkel's law قانون مرکل
mercantile law قانون تجارت
reflection law قانون بازتاب
law of scarcity قانون کمیابی
matrimonially به قانون زناشوئی
acted فرمان قانون
marioote law قانون ماریوت
lenz' law قانون لنز
jurists قانون دان
law of advantage قانون امتیاز
law of analogy قانون تمثیل
law of causation قانون علیت
law of clouser قانون بستار
law of effect قانون اثر
law of complimentarity قانون مکملیت
jurist قانون دان
law merchant قانون تجارت
breach قانون شکنی
penal codes قانون جزا
okuns law قانون اوکان
statutory طبق قانون
ohm's law قانون اهم
offense قانون شکنی
law of contract قانون قرارداد
plaintiff خواهان [قانون]
complainant [British E] خواهان [قانون]
pursuer [Scottish English] خواهان [قانون]
claimant [arbitration proceedings] خواهان [قانون]
trapezoidal law قانون ذوذنقهای
petitioner [divorce proceedings] خواهان [قانون]
law of election قانون انتخابات
plaintiff شاکی [قانون]
law of frequency قانون بسامد
complainant [British E] شاکی [قانون]
law of demand قانون تقاضا
lenz's law قانون لنتس
constitution قانون اساسی
to go into effect قانون شدن
to inure قانون شدن
to take effect قانون شدن
to come into operation قانون شدن
constitutions قانون اساسی
pursuer [Scottish English] شاکی [قانون]
canon law قانون کلیسایی
an act of parliament قانون مجلس
crown law قانون جزائی
curie's law قانون کوری
religious law قانون شرع
dalton's law قانون دالتون
dead letter قانون منسوخ
declaratory statute قانون اعلامی
demorgans law قانون دمورگان
coulomb's law قانون کولن
laplace law قانون لاپلاس
laplace law قانون امپر
ampere law قانون لاپلاس
ampere law قانون امپر
contrary to the law مخالف قانون
amagat law قانون اماگات
riot act قانون ضد اغتشاشات
corpus juris روح قانون
corpus juris اساس قانون
legislation قانون گذاری
to break a law قانون شکنی
legislation وضع قانون
the letter of the law لفظ یا نص قانون
economic law قانون اقتصادی
einstein's law قانون اینشتاین
employment act قانون اشتغال
enactment of law وضع قانون
enactor واضع قانون
engel's law قانون انگل
engels law قانون انگل
illegal مخالف قانون
the letter of the law عبارت قانون
distribution law قانون توزیع
the spirit of the law روح قانون
absorption law قانون جذب
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com