Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (42 milliseconds)
English
Persian
to omit doing a thing
از کاری فروگذار یا غفلت کردن
Other Matches
neglecting
فروگذار کردن غفلت
neglects
فروگذار کردن غفلت
neglected
فروگذار کردن غفلت
neglect
فروگذار کردن غفلت
neglectfulness
غفلت کاری
negligent
فروگذار
neglects
غفلت کردن
neglecting
غفلت کردن
neglect
غفلت کردن
neglected
غفلت کردن
pass over
غفلت کردن
defult
غفلت کردن
to make a for one's neglect
غفلت خودراتلافی کردن
to let down one's hair
غفلت کردن از خود
to let oneself go
غفلت کردن از خود
defaults
غفلت
slackness
غفلت
carelessness
غفلت
neglect
غفلت
all of a sudden
غفلت
delinquency
غفلت
ommission
غفلت
non feasnce
غفلت
defult
غفلت
remissness
غفلت
neglects
غفلت
neglecting
غفلت
failure
غفلت
omissions
غفلت
default
غفلت
omission
غفلت
defaulted
غفلت
neglected
غفلت
inadvertence
غفلت
forgets
غفلت
negligence
غفلت
forget
غفلت
laches
غفلت
failures
غفلت
inadvertence or tency
غفلت
defaulting
غفلت
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
delinquents
غفلت کار
incline plane
غفلت گاه
carelessness
غفلت بی توجهی
defaults
غفلت ورزیدن
defaulting
غفلت ورزیدن
neglectfully
از روی غفلت
negligence
فراموشکاری غفلت
forgot
غفلت کرد
default
غفلت ورزیدن
defaulted
غفلت ورزیدن
deliquent
غفلت کار
delinquent
غفلت کار
heedlessly
از روی غفلت یا بی اعتنائی
remiss
غفلت کار سست
neglect of duty
غفلت در انجام وفیفه
forgetfully
از روی فراموشی یا غفلت
uncared-for
غفلت شده واگذارنده
uncared for
غفلت شده واگذارنده
to catch napping
در حال غفلت و بی خبری گرفتن
on the score of neglect
بعنوان غفلت ازاین بابت
neghgent
غفلت کار سها انگاری
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
torches
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
to know the ropes
راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch
کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
to go and lose
بخاطر غفلت از دست دادن
[اصطلاح روزمره]
stringing
خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing
میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
reconditioned
نو کاری کردن
stucco
گچ کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
recondition
نو کاری کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
rodeos
سوار کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
inlaying
خاتم کاری کردن
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
shyster
دغل کاری کردن
manipulation
دست کاری کردن
inlays
خاتم کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
stunts
شیرین کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
stunt
شیرین کاری کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
enamel
مینا کاری کردن
refashion
دست کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
splay
منبت کاری کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
splayed
منبت کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
flourish
زینت کاری کردن
splays
منبت کاری کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
spackle
بتونه کاری کردن
plaster
گچ کاری کردن اندود
plasters
گچ کاری کردن اندود
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
calker
بتونه کاری کردن
purfle
منبت کاری کردن
hammered
چکش کاری کردن
to start out to do something
قصد کاری را کردن
hammers
چکش کاری کردن
to touch up
دست کاری کردن
carvings
کنده کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
hammer
چکش کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
carve
کنده کاری کردن
to brush over
دست کاری کردن
boss
برجسته کاری ریاست کردن بر
end up
<idiom>
پایان ،بلاخره کاری کردن
on your own
خودم تنهایی
[کاری را کردن]
To come to blows with someone .
با کسی کتک کاری کردن
To do something in a pique .
از روی لج ولجبازی کاری را کردن
walk out
کاری راناگهان ترک کردن
step in
مداخله بیجا در کاری کردن
bossing
برجسته کاری ریاست کردن بر
the right way to do a thing
صحیح برای کردن کاری
prone to do something
آماده برای کردن کاری
to run the show
در کاری اختیار داری کردن
systematization
اسلوبی کردن همست کاری
to persuade somebody of something
کسی را متقاعد به کاری کردن
give someone a hand
<idiom>
با کاری به کسی کمک کردن
serviced
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
service
ماشینی راتعمیروروغن کاری کردن
limes
با اهک کاری سفید کردن
lift a finger (hand)
<idiom>
کاری بکن ،کمک کردن
bossed
برجسته کاری ریاست کردن بر
bosses
برجسته کاری ریاست کردن بر
job
ایوب مقاطعه کاری کردن
to stop
[doing something]
توقف کردن
[از انجام کاری]
to egg
[on]
تحریک
[به کاری ناعاقلانه]
کردن
lime
با اهک کاری سفید کردن
to take trouble to do anything
زحمت کردن کاری را بخوددادن
p in power to do something
عدم نیروبرای کردن کاری
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
to have a finger in every pie
درهمه کاری دخالت کردن
jobs
ایوب مقاطعه کاری کردن
to keep regular hours
هر کاری را درساعت معین کردن
to incite somebody to something
کسی را به کاری تحریک کردن
glid
تذهیب کاری
[در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
specialises
ویژه کاری کردن متخصص شدن
oversold
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversell
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
overselling
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
oversells
بیش از حد کسی را به کاری تشویق کردن
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
specialising
ویژه کاری کردن متخصص شدن
forces
مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing
مجبور کردن کسی به انجام کاری
specialize
ویژه کاری کردن متخصص شدن
to goad somebody doing something
کسی را به انجام کاری تحریک کردن
get after someone
<idiom>
مجبور کردن شخص درانجام کاری
to invite somebody to do something
از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
see to (something)
<idiom>
شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com