Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
charge coupled device
اسباب تزویج علامت
Search result with all words
ccd
اسباب تزویج علامت حافظه با اطلاعات چرخان دستگاه با بار جفت شده
Other Matches
clutching
تزویج
coupling
تزویج
clutch
تزویج
clutches
تزویج
clutched
تزویج
progation
تزویج
interconnection
تزویج
electron coupling
تزویج الکترونی
couple
تزویج شدن
electromagnetic coupling
تزویج الکترومغناطیسی
electric coupling
تزویج الکتریکی
sleeve coupling
تزویج مفصلی
couple switch
کلید تزویج
critical coupling
تزویج بحرانی
feedback
تزویج معکوس
coupling of circuits
تزویج مدارات
couples
تزویج شدن
coupling impedance
امپدانس تزویج
coupled
تزویج شدن
inductive flux linkage
تزویج القائی
input coupling
تزویج اولیه
clutch coupling
تزویج کلاج
inductance coupling
تزویج اندوکتانس
impedance coupling
تزویج پیچک
acoustic coupler
تزویج کننده صوتی
couple back
معکوس تزویج شدن
coupling coil
سیم پیچ تزویج
clutch
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
clutches
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
clutched
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
interlocked
اتصال دادن تزویج شدن
interlocking
اتصال دادن تزویج شدن
interlocks
اتصال دادن تزویج شدن
clutching
تزویج یا پیوستن دو عضومتحرک کلاج
interlock
اتصال دادن تزویج شدن
railroad coupling
پیوست یا تزویج راه اهن
coupling instability
نااستواری پیوست تزلزل تزویج
symbol
اختصار علامت اختصاری علامت تجسمی
symbol
علامت ترسیمی علامت فرمولی
character
نشانه گرافیکی که به صورت یک علامت چاپ شده یا نمایش داده شده مثل یکی از حروف الفبا یک عدد یا یک علامت فاهر میشود
characters
نشانه گرافیکی که به صورت یک علامت چاپ شده یا نمایش داده شده مثل یکی از حروف الفبا یک عدد یا یک علامت فاهر میشود
cybernation
کاربرد کامپیوترهای تزویج شده با ماشین الات خودکاربه منظور کنترل و انجام عملیات پیچیده
bingo
علامت رمز برای اعلام حداقل سوخت برای فرود علامت رمزابلاغ فرود در فرودگاه یدکی
free handed
بی اسباب
geap
اسباب
dixings
اسباب
lash up
اسباب
mountings
اسباب
appliances
اسباب
appliance
اسباب
instrumentally
با اسباب
free hand
بی اسباب
fixings
اسباب
doodad
اسباب
doodads
اسباب
accouterment
اسباب
whigmaleerie
اسباب
whigmaleery
اسباب
apparatus
اسباب
traps
اسباب
freehand
بی اسباب
removers
اسباب کش
remover
اسباب کش
device
اسباب
devices
اسباب
rigging
اسباب
rig
اسباب
rigged
اسباب
things
اسباب
apparel
اسباب
tool
اسباب
rigs
اسباب
article
اسباب
instrument
اسباب
gadget
اسباب
gadgets
اسباب
articles
اسباب
tackling
اسباب
tackles
اسباب
tackled
اسباب
contrivance
اسباب
contrivances
اسباب
contraption
اسباب
contraptions
اسباب
outfits
اسباب
valuables
اسباب
tackle
اسباب
outfit
اسباب
coupling transformer
ترانسفورماتور تزویج ترانسفورماتور پیوست
fittings and fixtures
اسباب و اثاثه
paraphernalia
اسباب لوازم
fishing gear
اسباب ماهیگیری
appliances
اسباب کار
toys
اسباب بازی
thing
اسباب دارایی
purofier
اسباب پاک کن
inhalator
اسباب استنشاق
appliance
اسباب کار
toy
اسباب بازی
spare
اسباب یدکی
spared
اسباب یدکی
exerciser
اسباب ورزش
enginery
اسباب جنگی
conspiracy
اسباب چینی
causes of revelation
اسباب نزول
impedimenta
اسباب تاخیرحرکت
caboodle
اسباب سفر
appurtenance
اسباب جهاز
furniture
سامان اسباب
gears
اسباب لوازم
dumbbells
اسباب ورزشی
dumbbell
اسباب ورزشی
geared
اسباب لوازم
gear
اسباب لوازم
conspiracies
اسباب چینی
utensils
وسایل اسباب
utensil
وسایل اسباب
kit
اسباب کار
kits
اسباب کار
plaything
اسباب بازی
playthings
اسباب بازی
implement
اسباب اجراء
discommodity
اسباب زحمت
disfurnish
بی اسباب کردن
implemented
اسباب اجراء
implementing
اسباب اجراء
crimper
اسباب فردادن مو
implements
اسباب اجراء
malice
اسباب چینی
drags
اسباب لایروبی
Luggage
اسباب و اثاثیه
moves
اسباب کشی
inconveniences
اسباب زحمت
inconvenienced
اسباب زحمت
resonator
اسباب ارتعاش
inconvenience
اسباب زحمت
military device
اسباب ارتشی
engine
موتور اسباب
slides
اسباب لغزنده
slide
اسباب لغزنده
(be) put out
<idiom>
اسباب زحمت
rectifier
اسباب تقطیر
inconveniencing
اسباب زحمت
trocar
اسباب بزل
dragged
اسباب لایروبی
drag
اسباب لایروبی
move
اسباب کشی
stamper
اسباب کوبیدن
moved
اسباب کشی
tools
اسباب کار
luggage van
واگن اسباب و اثاثیه
leeches
اسباب خون گیری
equipage
اسباب و لوازم جنگی
take your w to another room
اسباب کارخودراباطاق دیگرببرید
vinifacteur
اسباب شراب سازی
partitions
وسیله یا اسباب تفکیک
partition
وسیله یا اسباب تفکیک
emcumber
اسباب زحمت شدن
to form a plot
اسباب چینی کردن
to put to inconvenience
اسباب زحمت شدن
trangam
اسباب عجیب وغریب
toylike
مثل اسباب بازی
move
اسباب کشی کردن
moved
اسباب کشی کردن
peelers
اسباب پوست کن پلیس
peeler
اسباب پوست کن پلیس
apparatus
اسباب و وسایل ژیمناستیک
coffee roaster
اسباب بودادن قهوه
conspiratress
اسباب چینی کردن
devices
دستگاه اسباب وسیله
moves
اسباب کشی کردن
toyer
سازنده اسباب بازی
device
دستگاه اسباب وسیله
shear
اسباب برش قیچی
this luggage
این اسباب و اثاثیه
cumbrous
اسباب زحمت پرزحمت
dentifactor
اسباب دندان سازی
appurtenence
اسباب چیزهای وابسته
leech
اسباب خون گیری
encumber
اسباب زحمت شدن
baubles
اسباب بازی بچه
bauble
اسباب بازی بچه
lay out
اسباب خرده ریز
encumbrances
اسباب زحمت گرفتاری
encumbrance
اسباب زحمت گرفتاری
mathematical instrument
اسباب نگاره کشی
moonlight fliting
اسباب کشی شبانه
to shift to the new building
اسباب کشی کردن
roulette
اسباب قمار چرخان
churns
بوسیله اسباب گردنده
churned
بوسیله اسباب گردنده
piano player
اسباب پیانو زنی
churn
بوسیله اسباب گردنده
encumbers
اسباب زحمت شدن
purofier
اسباب تصفیه گاز
encumbering
اسباب زحمت شدن
encumbered
اسباب زحمت شدن
move house
اسباب کشی کردن
powder puff
اسباب پودر زنی
powder puffs
اسباب پودر زنی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com