Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (28 milliseconds)
English
Persian
To collect (pack)the household goods.
اسباب خانه را جمع کردن
Search result with all words
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
Other Matches
pigenhole
کاغذ دان جعبه مخصوص نامه ها خانه خانه کردن
knife boy
خانه شاگردی که کارش پاک کردن کاردهای سفره است خانه شاگرد
honeycombs
ارایش شش گوش خانه خانه کردن
honeycomb
ارایش شش گوش خانه خانه کردن
disfurnish
بی اسباب کردن
honey comb
خانه خانه کردن
move house
اسباب کشی کردن
moves
اسباب کشی کردن
conspiratress
اسباب چینی کردن
to form a plot
اسباب چینی کردن
move
اسباب کشی کردن
moved
اسباب کشی کردن
to shift to the new building
اسباب کشی کردن
move
اسباب کشی کردن تکان
moved
اسباب کشی کردن تکان
mounting
اسباب سوار شدن یا کردن
moves
اسباب کشی کردن تکان
piloted
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilots
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
pilot
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
lady help
زنی که بابانوی خانه هم صحبت است واورادرکارهای خانه یاری میکن
it is but a step to my house
تا خانه ما گامی بیش نیست یک قدم است تا خانه ما
mansion house
خانه بزرگ خانه رسمی شهردار لندن
tackling
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackled
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackles
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackle
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tricotine
پارچه زبر لباسی خانه خانه
homebody
ادم خانه نشین یا علاقمند به خانه
toft
عرصه خانه ومتعلقات ان خانه رعیتی
houndstooth check
طرح خانه خانه مورب پارچه
hound's tooth check
طرح خانه خانه مورب پارچه
our neighbour door
کسیکه خانه اش پهلوی خانه ماست
langrage
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langridge
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
pedrail
اسباب خودکار برای اسان کردن حرکت ماشینهای سنگین در جادههای ناهموار
Honey comb design
طرح خانه زنبوری
[یا بندی لوزی که بطور تکراری کل متن فرش را در بر گرفته و داخل خانه ها با اشکال و گل های مختلف تزپین شده است.]
dishouse
بی خانه کردن
weigh house
قپاندار خانه ترازودار خانه
cellular
لانه زنبوری خانه خانه
bagnio
فاحشه خانه جنده خانه
garde manger
سرد خانه اشپز خانه
To rent(lease) a house.
خانه ای رااجاره کردن
to bring to ruin
خانه خراب کردن
houseclean
خانه راتمیز کردن
to do up
خانه خراب کردن
houseclean
خانه تکانی کردن
keep house
خانه داری کردن
upholster
مبلمان کردن خانه
housekeep
خانه داری کردن
to keep house
خانه داری کردن
graticule
چهار خانه کردن
pages
خانه شاگرد پیشخدمتی کردن
paged
خانه شاگرد پیشخدمتی کردن
page
خانه شاگرد پیشخدمتی کردن
to repair the roof
بام
[خانه]
را تعمیر کردن
garotte
اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
garrote
اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
have over
<idiom>
شخصی را به خانه خود دعوت کردن
cell
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
i do not know your house
خانه شما را بلد نیستم نمیدانم خانه شما کجاست
cells
جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
To vacate a house.
خانه ای را خالی کردن ( بلند شدن از محل )
formulae
الگویی در برنامه صفحه گسترده برای یافتن یک مقدار در خانهای از داده در سایر خانه ها با استفاده از همان فرمول در سایر خانه ها با مترجم فرمول
formulas
الگویی در برنامه صفحه گسترده برای یافتن یک مقدار در خانهای از داده در سایر خانه ها با استفاده از همان فرمول در سایر خانه ها با مترجم فرمول
formula
الگویی در برنامه صفحه گسترده برای یافتن یک مقدار در خانهای از داده در سایر خانه ها با استفاده از همان فرمول در سایر خانه ها با مترجم فرمول
to go to
ترک کردن
[خانه یا شهر]
برای چند مدتی
to go away
ترک کردن
[خانه یا شهر]
برای چند مدتی
ranges
یک خانه یا تعدادی خانه
ranged
یک خانه یا تعدادی خانه
range
یک خانه یا تعدادی خانه
the house is in my possession
خانه در تصرف من است خانه در دست من است
traps
اسباب
doodads
اسباب
doodad
اسباب
accouterment
اسباب
free hand
بی اسباب
rigging
اسباب
apparatus
اسباب
tackling
اسباب
fixings
اسباب
things
اسباب
rig
اسباب
rigged
اسباب
rigs
اسباب
tool
اسباب
free handed
بی اسباب
devices
اسباب
device
اسباب
remover
اسباب کش
removers
اسباب کش
apparel
اسباب
gadget
اسباب
gadgets
اسباب
mountings
اسباب
geap
اسباب
freehand
بی اسباب
dixings
اسباب
outfit
اسباب
appliance
اسباب
instrumentally
با اسباب
articles
اسباب
article
اسباب
outfits
اسباب
appliances
اسباب
lash up
اسباب
tackle
اسباب
whigmaleerie
اسباب
whigmaleery
اسباب
instrument
اسباب
valuables
اسباب
tackled
اسباب
contraption
اسباب
contrivance
اسباب
contrivances
اسباب
tackles
اسباب
contraptions
اسباب
kits
اسباب کار
inconveniences
اسباب زحمت
toys
اسباب بازی
implemented
اسباب اجراء
impedimenta
اسباب تاخیرحرکت
inhalator
اسباب استنشاق
purofier
اسباب پاک کن
inconveniencing
اسباب زحمت
dumbbells
اسباب ورزشی
geared
اسباب لوازم
dumbbell
اسباب ورزشی
gear
اسباب لوازم
appurtenance
اسباب جهاز
moves
اسباب کشی
slides
اسباب لغزنده
appliances
اسباب کار
inconvenienced
اسباب زحمت
slide
اسباب لغزنده
conspiracy
اسباب چینی
gears
اسباب لوازم
plaything
اسباب بازی
implements
اسباب اجراء
implement
اسباب اجراء
drags
اسباب لایروبی
conspiracies
اسباب چینی
rectifier
اسباب تقطیر
inconvenience
اسباب زحمت
toy
اسباب بازی
drag
اسباب لایروبی
implementing
اسباب اجراء
dragged
اسباب لایروبی
utensil
وسایل اسباب
malice
اسباب چینی
utensils
وسایل اسباب
appliance
اسباب کار
trocar
اسباب بزل
resonator
اسباب ارتعاش
furniture
سامان اسباب
caboodle
اسباب سفر
military device
اسباب ارتشی
playthings
اسباب بازی
fittings and fixtures
اسباب و اثاثه
tools
اسباب کار
fishing gear
اسباب ماهیگیری
(be) put out
<idiom>
اسباب زحمت
discommodity
اسباب زحمت
crimper
اسباب فردادن مو
exerciser
اسباب ورزش
causes of revelation
اسباب نزول
move
اسباب کشی
enginery
اسباب جنگی
thing
اسباب دارایی
stamper
اسباب کوبیدن
paraphernalia
اسباب لوازم
kit
اسباب کار
spared
اسباب یدکی
engine
موتور اسباب
spare
اسباب یدکی
moved
اسباب کشی
Luggage
اسباب و اثاثیه
encumbrance
اسباب زحمت گرفتاری
to put to inconvenience
اسباب زحمت شدن
coffee roaster
اسباب بودادن قهوه
appurtenence
اسباب چیزهای وابسته
equipage
اسباب و لوازم جنگی
encumbrances
اسباب زحمت گرفتاری
charge coupled device
اسباب تزویج علامت
luggage van
واگن اسباب و اثاثیه
mathematical instrument
اسباب نگاره کشی
this luggage
این اسباب و اثاثیه
encumber
اسباب زحمت شدن
apparatus
اسباب و وسایل ژیمناستیک
encumbered
اسباب زحمت شدن
lay out
اسباب خرده ریز
powder puffs
اسباب پودر زنی
dentifactor
اسباب دندان سازی
partitions
وسیله یا اسباب تفکیک
encumbering
اسباب زحمت شدن
powder puff
اسباب پودر زنی
encumbers
اسباب زحمت شدن
partition
وسیله یا اسباب تفکیک
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com