Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
causes of revelation
اسباب نزول
Other Matches
discount
نزول
descent
نزول
apyrexy
نزول تب
falloff
نزول
descension
نزول
degression
نزول
onfall
نزول
discounted
نزول
discounting
نزول
katabasis
نزول
discounts
نزول
descents
نزول
downturns
نزول
devolution
نزول
downturn
نزول
desceht
نزول سرازیری
descendible
قابل نزول
comedown
نزول کردن
money lender
نزول خوار
discount rate
نرخ نزول
decreases
نزول کردن
decreased
نزول کردن
decrease
نزول کردن
fall
هبوط نزول
descends
نزول کردن
descend
نزول کردن
cause of revelation
شان نزول
discount
برات را نزول کردن
discounting
برات را نزول کردن
discounts
برات را نزول کردن
gut serena
نزول اب سیاه تام
discounted
برات را نزول کردن
freezing point depression
نزول نقطه انجماد
attacked
اصابت یا نزول ناخوشی
nosedive
نزول شدید یا ناگهانی
attack
اصابت یا نزول ناخوشی
attacks
اصابت یا نزول ناخوشی
nosediving
نزول شدید کردن
nosedive
نزول شدید کردن
nosedived
نزول شدید یا ناگهانی
nosediving
نزول شدید یا ناگهانی
nosedives
نزول شدید کردن
nosedived
نزول شدید کردن
nosedives
نزول شدید یا ناگهانی
avalanches
نزول ناگهانی و عظیم هر چیزی
avalanche
نزول ناگهانی و عظیم هر چیزی
undulation
صعودو نزول ترقی و تنزل
sinks
نزول کردن غرق شدن
sink
نزول کردن غرق شدن
discount rate
نرخ ثابت نزول بانکی
autumns
برگ ریزان زمان رسیدن و نزول چیزی دوران کمال
autumn
برگ ریزان زمان رسیدن و نزول چیزی دوران کمال
whitmonday
روز بعد از عید نزول روح القدس بر رسولان عیسی
rig
اسباب
things
اسباب
apparatus
اسباب
gadget
اسباب
device
اسباب
rigging
اسباب
outfit
اسباب
contraption
اسباب
instrument
اسباب
devices
اسباب
rigged
اسباب
rigs
اسباب
fixings
اسباب
gadgets
اسباب
outfits
اسباب
valuables
اسباب
contraptions
اسباب
traps
اسباب
free handed
بی اسباب
removers
اسباب کش
whigmaleery
اسباب
geap
اسباب
freehand
بی اسباب
accouterment
اسباب
remover
اسباب کش
whigmaleerie
اسباب
instrumentally
با اسباب
appliance
اسباب
lash up
اسباب
article
اسباب
mountings
اسباب
articles
اسباب
doodad
اسباب
doodads
اسباب
free hand
بی اسباب
appliances
اسباب
tackling
اسباب
dixings
اسباب
tackles
اسباب
contrivances
اسباب
apparel
اسباب
tackled
اسباب
tackle
اسباب
contrivance
اسباب
tool
اسباب
utensil
وسایل اسباب
conspiracy
اسباب چینی
conspiracies
اسباب چینی
malice
اسباب چینی
geared
اسباب لوازم
utensils
وسایل اسباب
impedimenta
اسباب تاخیرحرکت
furniture
سامان اسباب
disfurnish
بی اسباب کردن
inhalator
اسباب استنشاق
discommodity
اسباب زحمت
enginery
اسباب جنگی
exerciser
اسباب ورزش
fishing gear
اسباب ماهیگیری
fittings and fixtures
اسباب و اثاثه
trocar
اسباب بزل
stamper
اسباب کوبیدن
resonator
اسباب ارتعاش
rectifier
اسباب تقطیر
Luggage
اسباب و اثاثیه
military device
اسباب ارتشی
kits
اسباب کار
gear
اسباب لوازم
gears
اسباب لوازم
(be) put out
<idiom>
اسباب زحمت
appurtenance
اسباب جهاز
caboodle
اسباب سفر
crimper
اسباب فردادن مو
purofier
اسباب پاک کن
toys
اسباب بازی
slide
اسباب لغزنده
slides
اسباب لغزنده
move
اسباب کشی
paraphernalia
اسباب لوازم
inconveniences
اسباب زحمت
moved
اسباب کشی
appliances
اسباب کار
moves
اسباب کشی
engine
موتور اسباب
inconvenience
اسباب زحمت
inconvenienced
اسباب زحمت
appliance
اسباب کار
thing
اسباب دارایی
inconveniencing
اسباب زحمت
toy
اسباب بازی
dumbbells
اسباب ورزشی
drags
اسباب لایروبی
playthings
اسباب بازی
implemented
اسباب اجراء
implement
اسباب اجراء
kit
اسباب کار
implements
اسباب اجراء
plaything
اسباب بازی
tools
اسباب کار
dragged
اسباب لایروبی
implementing
اسباب اجراء
spared
اسباب یدکی
spare
اسباب یدکی
drag
اسباب لایروبی
dumbbell
اسباب ورزشی
mathematical instrument
اسباب نگاره کشی
moonlight fliting
اسباب کشی شبانه
move house
اسباب کشی کردن
to shift to the new building
اسباب کشی کردن
lay out
اسباب خرده ریز
shear
اسباب برش قیچی
instrumental drawing
نقشه کشی با اسباب
apparatus
اسباب و وسایل ژیمناستیک
equipage
اسباب و لوازم جنگی
hatcher
اسباب جوجه گیری
peelers
اسباب پوست کن پلیس
peeler
اسباب پوست کن پلیس
piano player
اسباب پیانو زنی
purofier
اسباب تصفیه گاز
spurtle
اسباب اتش همزن
luggage van
واگن اسباب و اثاثیه
move
اسباب کشی کردن
partitions
وسیله یا اسباب تفکیک
partition
وسیله یا اسباب تفکیک
part
اسباب یدکی اتومبیل
moved
اسباب کشی کردن
moves
اسباب کشی کردن
this luggage
این اسباب و اثاثیه
surveying insatrument
اسباب نقشه برداری
take your w to another room
اسباب کارخودراباطاق دیگرببرید
to form a plot
اسباب چینی کردن
to put to inconvenience
اسباب زحمت شدن
toyer
سازنده اسباب بازی
toylike
مثل اسباب بازی
trangam
اسباب عجیب وغریب
vinifacteur
اسباب شراب سازی
churned
بوسیله اسباب گردنده
leech
اسباب خون گیری
powder puffs
اسباب پودر زنی
powder puff
اسباب پودر زنی
encumbrances
اسباب زحمت گرفتاری
bauble
اسباب بازی بچه
baubles
اسباب بازی بچه
dentifactor
اسباب دندان سازی
encumbers
اسباب زحمت شدن
encumbrance
اسباب زحمت گرفتاری
churn
بوسیله اسباب گردنده
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com