Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
appurtenence
اسباب چیزهای وابسته
Other Matches
supemundane
بالاتراز چیزهای وابسته به این جهان
by gone
چیزهای گذشته
inflammables
چیزهای اتشگیر
inflammable substances
چیزهای اتشگیر
trivia
چیزهای بی اهمیت
cates
چیزهای لذیذ
post matter
چیزهای پستی
the sublime
چیزهای بلندوعالی
incidentals
چیزهای کوچک
inanimate objects
چیزهای بیجان
the inevitable
چیزهای عادی
munching
چیزهای جویدنی
gaudery
چیزهای کم بها
munch
چیزهای جویدنی
munched
چیزهای جویدنی
munches
چیزهای جویدنی
bygone
چیزهای گذشته
scatterings
چیزهای پراکنده
oddment
چیزهای متفرقه
valuables
چیزهای بهادار
phallic
وابسته به پرستش الت مردی وابسته به الت رجولیت وابسته به قضیب
coconsciousness
ادراک چیزهای یکسان
coconscious
ادراک چیزهای یکسان
impediment
چیزهای دست و پاگیر
impedimenta
چیزهای دست و پا گیر
available amount
مقدار
[چیزهای]
در دسترس
Well what do you know!Well i never!
بحق چیزهای نشنیده !
inter alia
میان چیزهای دیگر
among others
میان چیزهای دیگر
impediments
چیزهای دست و پاگیر
among other things
میان چیزهای دیگر
paleology
دانش چیزهای کهنه
microtomy
بریدن چیزهای ریز
to compare oppsites
چیزهای ضد را با هم مقایسه کردن
to i. on particulars
به چیزهای جزئی اهمیت دادن
microphotography
عکس برداری از چیزهای خرد
bye
چیزهای کناری یاثانوی فرعی
pretty pretties
چیزهای قشنگ و نادان فریب
byes
چیزهای کناری یاثانوی فرعی
to compare apples and oranges
<idiom>
چیزهای کاملا گوناگون را با هم برابرکردن
interposition
چیزی که در میان چیزهای دیگرگذارند
gimceackery
چیزهای قشنگ وبی مصرف
plexus
چیزهای درهم پیچیده پیچیدگی
see things
<idiom>
چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
scrape together
<idiom>
پول یا چیزهای دیگر جمع کردن
luff
قلاب مخصوص بلندکردن چیزهای سنگین
She is fond of sweet things.
از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
irrespectively
بدون ملاحظه چیزهای دیگر مستقلا
other things being equal
اگر برای چیزهای دیگر نباشد
forklift
ماشین مخصوص بلند کردن چیزهای سنگین
bathos
تنزل از مطالب عالی به چیزهای پیش پا افتاده
gutter man
دوره گردیکه چیزهای ارزان وکهنه می فروشد
intercurrent
مداخله کننده درمیان چیزهای دیگر رخ دهنده
littered
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
litter
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
drainer
خشک اندازنده فرفی که اب چیزهای دیگرراخشک میاندازد
litters
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
littering
تخته پهن چیزهای غیر ضروری برانکارد
penny-wise and pound-foolish
<idiom>
توجه به چیزی کوچک وکم توجهای به چیزهای با اهمیت
papier
یکجور مقوای سخت که چسب و گل رس و چیزهای دیگربخمیران میزنند
bureaucratic
وابسته به اداره بازی وکاغذ پرانی وابسته به دیوان سالاری
syzygial
وابسته به جفت یانقاط متقابل وابسته به استقرار سه ستاره در خط مستقیم
olympian
اسمانی وابسته بخدایان کوه المپ وابسته بمسابقات المپیک
dialectological
وابسته بعلم منطق جدلی وابسته به گویش شناسی
choral
وابسته بدسته سرودخوانان وابسته به اواز دسته جمعی
telepathic
وابسته به دورهم اندیشی وابسته به توارد یا انتقال فکر
subglacial
وابسته به زیر توده یخ وابسته بدوره فرعی یخبندان
object method of teaching
شیوه امزش بانشان دادن چیزهای موضوع درس یاتصویرانها
object lessons
درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
nympholepsy
جنون و علاقه شدید برای دسترسی به چیزهای غیرقابل حصول
object lesson
درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
sothic
وابسته به ستاره کلب وابسته به شعرای یمانی
vehicular
وابسته به وسائط نقلیه وابسته به رسانه یابرندگر
lexicographic
وابسته به فرهنگ نویسی وابسته به واژه نگاری
rectal
وابسته براست روده وابسته به معاء غلاظ
puritanical
وابسته بفرقه پیوریتان ها وابسته به پاک دینان
phylar
وابسته به راسته ودسته وابسته به قبیله ونژاد
I am a great believer in using natural things for cleaning.
من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
matelote
یکجور خوراک ماهی که باشراب و پیاز و چیزهای دیگر درست می کنند
kinetic
وابسته بحرکت وابسته به نیروی محرکه
monarchic
وابسته به حکومت سلطنتی وابسته به سلطنت
supervisory
وابسته به نظارت وسرپرستی وابسته به برنگری
cliquey
وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
cliquy
وابسته به دسته یا گروه وابسته به جرگه
erotic
وابسته به عشق شهوانی وابسته به eros
presentationism
عقیده باینکه چیزهای واقعی هنگام درک در مغز انسان نمایش داده میشوند
frontal
وابسته به پیشانی وابسته بجلو
lithic
وابسته به ریگ وابسته به لیتوم
zygose
وابسته به لقاح وابسته به گشنیدگی
sister services
یکانهای وابسته قسمتهای وابسته
articles
اسباب
doodad
اسباب
contraption
اسباب
doodads
اسباب
free hand
بی اسباب
valuables
اسباب
remover
اسباب کش
apparel
اسباب
tool
اسباب
outfit
اسباب
contrivances
اسباب
device
اسباب
lash up
اسباب
traps
اسباب
free handed
بی اسباب
rigs
اسباب
rigged
اسباب
rig
اسباب
contrivance
اسباب
tackling
اسباب
outfits
اسباب
dixings
اسباب
mountings
اسباب
rigging
اسباب
gadgets
اسباب
whigmaleerie
اسباب
gadget
اسباب
instrument
اسباب
things
اسباب
fixings
اسباب
geap
اسباب
accouterment
اسباب
devices
اسباب
apparatus
اسباب
article
اسباب
contraptions
اسباب
tackle
اسباب
tackled
اسباب
tackles
اسباب
whigmaleery
اسباب
instrumentally
با اسباب
appliances
اسباب
appliance
اسباب
freehand
بی اسباب
removers
اسباب کش
inhalator
اسباب استنشاق
conspiracy
اسباب چینی
tools
اسباب کار
appliances
اسباب کار
enginery
اسباب جنگی
appliance
اسباب کار
purofier
اسباب پاک کن
trocar
اسباب بزل
thing
اسباب دارایی
disfurnish
بی اسباب کردن
slides
اسباب لغزنده
(be) put out
<idiom>
اسباب زحمت
slide
اسباب لغزنده
drags
اسباب لایروبی
appurtenance
اسباب جهاز
dragged
اسباب لایروبی
discommodity
اسباب زحمت
utensils
وسایل اسباب
utensil
وسایل اسباب
drag
اسباب لایروبی
conspiracies
اسباب چینی
paraphernalia
اسباب لوازم
implements
اسباب اجراء
dumbbell
اسباب ورزشی
spare
اسباب یدکی
gears
اسباب لوازم
military device
اسباب ارتشی
engine
موتور اسباب
impedimenta
اسباب تاخیرحرکت
toy
اسباب بازی
toys
اسباب بازی
malice
اسباب چینی
inconveniencing
اسباب زحمت
inconveniences
اسباب زحمت
inconvenienced
اسباب زحمت
inconvenience
اسباب زحمت
spared
اسباب یدکی
move
اسباب کشی
dumbbells
اسباب ورزشی
implementing
اسباب اجراء
implemented
اسباب اجراء
playthings
اسباب بازی
plaything
اسباب بازی
gear
اسباب لوازم
exerciser
اسباب ورزش
geared
اسباب لوازم
kits
اسباب کار
kit
اسباب کار
fishing gear
اسباب ماهیگیری
fittings and fixtures
اسباب و اثاثه
furniture
سامان اسباب
resonator
اسباب ارتعاش
caboodle
اسباب سفر
implement
اسباب اجراء
stamper
اسباب کوبیدن
crimper
اسباب فردادن مو
rectifier
اسباب تقطیر
causes of revelation
اسباب نزول
moves
اسباب کشی
moved
اسباب کشی
Luggage
اسباب و اثاثیه
move
اسباب کشی کردن
to shift to the new building
اسباب کشی کردن
move house
اسباب کشی کردن
equipage
اسباب و لوازم جنگی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com