English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (3 milliseconds)
English Persian
the principality استان WALES که اسما بران حکومت دارد
the principality of wales استان WALES که اسما بران حکومت دارد
Other Matches
nominally اسما"
hagiarchy حکومت کشیشان وروحانیون حکومت مقدسان
czarism حکومت استبدادی ومطلقه حکومت تزاری
technocracy حکومت دارندگان حکومت تکنوکراسی سیستمی که زمامداران در ان از میان کارشناسان و دانشمندان انتخاب می شوند و امورجاریه را از طریق فنی و برمبنای قواعد فیزیکی لایتغیراداره می کنند
technocracies حکومت دارندگان حکومت تکنوکراسی سیستمی که زمامداران در ان از میان کارشناسان و دانشمندان انتخاب می شوند و امورجاریه را از طریق فنی و برمبنای قواعد فیزیکی لایتغیراداره می کنند
rashwan medallion ترنج رشوان [این شهر در استان کردستان قرار داشته و به بافت قالیچه های خورجینی، گلیم و فرش های هندسی با ترنج مخصوص به این ناحیه شهرت دارد. ترنج این فرش ها بصورت لوزی بزرگ به همراه اشکال هندسی می باشد.]
theocracy حکومت خدا حکومت روحانیون
theocracies حکومت خدا حکومت روحانیون
autocracy حکومت مطلق حکومت استبدادی
scalar متغیری که یک مقدارمجزا منتسب به خود دارد. یک مقدارمجزا پایه دارد. بردار دویا چند مقدارجهت دار دارد
trenchant بران
bendon بران
civicism اصول حکومت کشوری بستگی ووفاداری باصول یاحقوق حکومت کشوری
added to that اضافه بران
leads سوق دادن بران داشتن
lead سوق دادن بران داشتن
persuading بران داشتن ترغیب کردن
goes روی دادن بران بودن
go روی دادن بران بودن
persuades بران داشتن ترغیب کردن
persuade بران داشتن ترغیب کردن
there is no limit to it حدی بران متصور نیست
the price was not reasonable بهای گزافی بران گذاشته بودند
home rule حکومت به دست خود اهالی حکومت مردم بر مردم
spin wall دیوار درون بنا که بران بارگذاری میشود
labarum پرچم قستنطین که نشان نصارا بران بود
plane table سه پایه نقشه برداری که الیداد بران سوار میشود
inestimably پیش ازانکه بتوان تقدیر کردیا بران بهاگذارد
potter wheel صفحه افقی گردنده که کوزه گر گل بران قالب میکند
gibus کلاه نرمی که دراپرابرسرمیگذارندبرای اینکه هرچه بران مشت بزنند
gong زنگی که عبارت است ازکاسه و چکشی که اهسته بران میزنند
gongs زنگی که عبارت است ازکاسه و چکشی که اهسته بران میزنند
structure نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
to take the p of any one بدانگونه مشت بران کسی زدن که سخت دردگین شودیافالج گرد د
structures نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
structuring نقشه نصب کابلها در شرکت یا ساختمان بران شبکه ها کامپیوتری و تلفن
nomarchy استان
provinces استان
county استان
counties استان
eparchy استان
province استان
shire استان
provice استان
shires استان
stated دولت استان
states دولت استان
Moldavia استان ملداوی
sectionalism استان گرایی
manchuria استان منچوری
state دولت استان
stating دولت استان
massachusett استان ماساچوست
court of appeal دادگاه استان
courts of appeal دادگاه استان
court of province دادگاه استان
massachusetts استان ماساچوست
Zanjan استان زنجان
state bank بانک استان
Azerbaijan استان آذربایجان
state- دولت استان
county magestrate قاضی دادگاه استان
shires به استان تقسیم کردن
pomeranian اهل استان "ژپومرانیا"
shire به استان تقسیم کردن
county town حاکم نشین استان
welch اهل استان ولزانگلستان
maritime استان بحری یاساحلی
county towns حاکم نشین استان
upstater اهل شمال استان
state flower گل علامت مخصوص هر استان یا کشور
the story is at an end استان به پایان رسیده است
welcher اهل استان ولز انگلستان
sectionalism طرفداری ازمحله یا استان بخصوصی
posse comitatus قدرت قانونی یک بخش یا یک استان
Welsh اهل استان ولز انگلستان
quebec استان " کبک " در مشرق کانادا
hawk eye کنیه اهل استان ایوا
Qainat منطقه قائنات در استان خراسان
hoosier لقب استان ومردم ایندیانا
welsher اهل استان ولز انگلستان
Nain شهر نائین در استان اصفهان
jayhawker لقب اهالی استان کانزاس دراتازونی
propretor کنسول فرماندار استان قدیم روم
tarheel اهل استان کارولینای شمالی امریکا
texas استان تکزاس درکشورهای متحده امریکا
heptarchic دارای حکومت هفت تنی وابسته به حکومت هفت تنی
heptarchical دارای حکومت هفت تنی وابسته به حکومت هفت تنی
illinois استان >ایلی نویز< در ایالت متحده امریکا
sudarium دستمال دور سر مسیح دستمالی که نقش صورت مسیح بران باشد
martial law مقررات حکومت نظامی حکومت نظامی
state attorney نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
state's attorney نماینده دولت در دادگاه مدعی العموم استان یاکشور
. The car is gathering momentum. اتوموبیل دارد دور بر می دارد
Walls have ears <idiom> دیوار موش دارد و موش گوش دارد [اصطلاح]
labor theory of value براساس این نظریه قیمتهای نسبی کالاها به مقادیر نسبی کارکه در تولید ان کالاهابکاررفته بستگی دارد بخش عمدهای از اقتصاد مارکس برپایه نظریه ارزش کارقرار دارد
zero insertion force socket [قطعه ای که ترمینال های اتصال متحرک دارد و امکان درج قطعه بدون اعمال نیرو دارد سپس اهرم کوچکی می چرخد تا با لبه های قطعه برخورد کند]
general grant کمک دولت مرکزی به مقامات محلی به عنوان مثال کمک به اموزش و پرورش استان
enclave economices اقتصادهائی که عمدتا درکشورهای در حال توسعه وجود دارد در این اقتصادهاتعداد کمی مناطق پیشرفته ازنظر اقتصادی وجود دارد وبقیه مناطق که وسیعترند ازرشد و پیشرفت بسیار کمی برخوردار میباشند
walls here ears دیوار موش دارد موش گوش دارد
governments حکومت
administrations حکومت
administration حکومت
government حکومت
raj حکومت
gynocracy حکومت زن
gynarchy حکومت زن
dominion حکومت
aristocracies حکومت اشرافی
theocracy حکومت مذهب
theocracies حکومت مذهب
dictatorship حکومت استبدادی
rule حکومت سلطه
aristocracy حکومت اشرافی
mixed government حکومت مختلط
military government حکومت نظامی
dictatorships حکومت استبدادی
czarisme حکومت قیصری
czarisme حکومت تزاری
martial rule حکومت نظامی
tyranny حکومت ستمگرانه
plutocracies حکومت توانگران
plutocracies حکومت دولتمندان
plutocracy حکومت اغنیاء
plutocracy حکومت توانگران
plutocracy حکومت دولتمندان
duumvirate حکومت دو نفری
dyarchy حکومت دوپادشاه
kakistocracy بدترین حکومت
despotic rule حکومت استبدادی
plutocracies حکومت اغنیاء
under the seway of تحت حکومت
the sabre حکومت نظامی
democratic government حکومت ملی
thearchy حکومت خدایان
theonomy حکومت خدایی
local government حکومت محلی
despotic rule حکومت مطلقه
democracies حکومت ملی
democracy حکومت ملی
tyranny حکومت استبدادی
statolatry حکومت پرستی
coalition government حکومت ائتلافی
quirinal حکومت ایتالیا
seat of government مقر حکومت
constitutional government حکومت مشروطه
self goverment حکومت بر نفس
govern حکومت کردن
self goverment حکومت مستقل
governed حکومت کردن
central government حکومت مرکزی
puppet government حکومت پوشالی
caesarism حکومت مطلقه
plutartchy حکومت دولتمندان
plutocratic goverment حکومت دولتمندان
autarchy حکومت استبدادی
autarky حکومت استبدادی
parliamentary government حکومت پارلمانی
presidential government حکومت جمهوری
prelacy حکومت روحانی
parliamentarism حکومت پارلمانی
caesarism حکومت امپراطوری
technocracy حکومت اربابان فن
technocracies حکومت اربابان فن
mobocracy حکومت رجاله ها
thalassocracy حکومت بر دریاها
sword law حکومت سرنیزه
regimens دسته حکومت
governs حکومت کردن
nomocracy حکومت قانونی
stratocracy حکومت نظامیان
condominiums حکومت مشترک
condominium حکومت مشترک
constitutionalism حکومت مشروطه
sword law حکومت قلدری
rule حکومت کردن
home rule حکومت ملی
rTgimes طرز حکومت
regimes طرز حکومت
regime طرز حکومت
polity طرز حکومت
fascism حکومت فاشیستی
governmentalist حکومت گرا
governor's seat حکومت نشین
despotism حکومت مطلقه
misruling بد حکومت کردن
misrules بد حکومت کردن
regimen دسته حکومت
martial law حکومت نظامی
hierocracy حکومت روحانیون
autocracy حکومت مطلق
imperialism حکومت امپراتوری
autocracy حکومت مستقل
gynaecocracy حکومت زنان
reigns حکومت حکمفرمایی
reigned حکومت حکمفرمایی
reign حکومت حکمفرمایی
home rule حکومت داخلی
polities طرز حکومت
police state حکومت پلیسی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com