Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (30 milliseconds)
English
Persian
stabilised
استوار کردن ثابت شدن
stabilises
استوار کردن ثابت شدن
stabilising
استوار کردن ثابت شدن
stabilize
استوار کردن ثابت شدن
stabilized
استوار کردن ثابت شدن
stabilizes
استوار کردن ثابت شدن
Other Matches
veterans
ثابت استوار
veteran
ثابت استوار
consistent
استوار ثابت قدم
as steady as a rock
<idiom>
مثل کوه
[استوار و ثابت]
firmer
استوار کردن
firm
استوار کردن
firmest
استوار کردن
firms
استوار کردن
steadying
استوار یامحکم کردن
steadiest
استوار یامحکم کردن
steady
استوار یامحکم کردن
steadies
استوار یامحکم کردن
steadied
استوار یامحکم کردن
fixes
ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fix
ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
static employment
کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
fixed capital
سپرده ثابت اموال ثابت یکان
static test
ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
establishes
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establish
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
fix
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
establishing
برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
mount
ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
mounts
ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
fixes
کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
standing orders
دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing order
دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
fixation
ثابت کردن
proved
ثابت کردن
stabilizes
ثابت کردن
to make out
ثابت کردن
proves
ثابت کردن
demonstrate
ثابت کردن
prove
ثابت کردن
pinning
ثابت کردن
stabilized
ثابت کردن
stabilising
ثابت کردن
stabilises
ثابت کردن
stabilised
ثابت کردن
to bring home
ثابت کردن
prover
ثابت کردن
fixations
ثابت کردن
clinching
ثابت کردن
clinches
ثابت کردن
pin
ثابت کردن
pinned
ثابت کردن
clinched
ثابت کردن
clinch
ثابت کردن
stabilize
ثابت کردن
fixes
ثابت کردن
evidence
ثابت کردن
truest
ثابت کردن
demonstrating
ثابت کردن
to let the saw dust out of
را ثابت کردن
fix
ثابت کردن
demonstrated
ثابت کردن
demonstrates
ثابت کردن
true
ثابت کردن
truer
ثابت کردن
reasons
با دلیل ثابت کردن
stables
ثابت کردن استوارشدن
call someone's bluff
<idiom>
ثابت کردن ادعا
destabilize
غیر ثابت کردن
to make a point
نکتهای را ثابت کردن
reason
با دلیل ثابت کردن
evidence
ثابت کردن سند
stable
ثابت کردن استوارشدن
to put one in the wrong
کسیرا ثابت کردن
to prove with reasons
با دلیل ثابت کردن
surest
استوار
immovable
استوار
steadfastly
استوار
tenacious
استوار
sergeant major
استوار
rigid
استوار
four-square
استوار
surer
استوار
sure
استوار
sergeant majors
استوار
steadfast
استوار
unshaken
استوار
stables
استوار
sounds
استوار
soundest
استوار
sounded
استوار
deep-set
استوار
sound
استوار
stable
استوار
solids
استوار
unswerving
<adj.>
استوار
solid
استوار
undeviating
<adj.>
استوار
evidence
شاهد باگواهی ثابت کردن
nial a line to the counter
کذب موضوعی را ثابت کردن
chief warrant officer
استوار یکم
steadiest
پرپشت استوار
constant
باثبات استوار
steadies
پرپشت استوار
credential
استوار نامه
steadied
پرپشت استوار
straightener
استوار کننده
secure
مطمئن استوار
secures
مطمئن استوار
sergeant first class
استوار دوم
firmware
استوار- ابزار
firm
استوار محکم
steadying
پرپشت استوار
self sufficient
خود استوار
master chief petty officer
استوار یکم
steeling
محکم استوار
two handed
محکم استوار
firmest
استوار محکم
steeled
محکم استوار
steel
محکم استوار
constants
باثبات استوار
hard shoulder
شانه استوار
stabilisers
استوار کننده
steady
پرپشت استوار
stabilization
استوار سازی
firmer
استوار محکم
stabilizer
استوار کننده
steels
محکم استوار
firms
استوار محکم
solidly
بطور استوار
sheet down
ثابت کردن بادبان در مقابل باد
freeze
ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freezes
ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
to keep one's feet on the ground
<idiom>
آرام و استوار ماندن
chief petty officeer
ناو استوار یکم
petty officers
ناو استوار دوم
chief petty officer
ناو استوار یکم
petty officer
ناو استوار دوم
cage
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
slush down
روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
cages
قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilising
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilised
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering
پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
immobilize
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizing
ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
sampled
مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sample
مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
well timbered
با الوار محکم و استوار شده
master sergeant
استوار ارشد نیروی زمینی
abide by one's word
بر قول خود استوار بودن
ascertaining
ثابت کردن معین کردن
ascertains
ثابت کردن معین کردن
ascertained
ثابت کردن معین کردن
ascertain
ثابت کردن معین کردن
posit
ثابت کردن فرض کردن
attaching
مونتاژ کردن ثابت کردن
attaches
مونتاژ کردن ثابت کردن
attach
مونتاژ کردن ثابت کردن
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
lattices
خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattice
خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
firmware
RO قرار داده شده است ابزار استوار
cut down to size
<idiom>
ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing
ثابت دستورالعمل ثابت
ager
نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
to walk the chalk
بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
steady
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadies
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied
مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
loyal
ثابت
rugged
ثابت
stationary
ثابت
fixes
ثابت
established
ثابت
thetic
ثابت
changeless
ثابت
sustain
ثابت
incommutable
ثابت
resolute
ثابت
leger or ledger
ثابت
settled
ثابت
fixing
ثابت
steadier
ثابت تر
inalterable
ثابت
hard and fast
ثابت
indelible
ثابت
unshaken
ثابت
equable
ثابت
immovable
ثابت
sustains
ثابت
sustained
ثابت
thetical
ثابت
truest
ثابت
truer
ثابت
true
ثابت
firmest
ثابت
pegged
ثابت
stables
ثابت
specifics
ثابت
specific
ثابت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com