English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (38 milliseconds)
English Persian
run through <idiom> اصراف کردن بیهوده مصرف کردن
Other Matches
wastes اصراف کردن
waste اصراف کردن
unproductive consumption مصرف بیهوده
ranten لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranting لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranted لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rants لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rant لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
waste حرام کردن بیهوده تلف کردن
wastes حرام کردن بیهوده تلف کردن
expends مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expending مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expended مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expend مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
fiddles کار بیهوده کردن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
piddles کار بیهوده کردن
piddled کار بیهوده کردن
frivol کار بیهوده کردن
fiddled کار بیهوده کردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
fiddle کار بیهوده کردن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
piddle کار بیهوده کردن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
piffle من من کردن حرف بیهوده زدن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
expended صرف کردن مصرف کردن
expending صرف کردن مصرف کردن
expend صرف کردن مصرف کردن
expends صرف کردن مصرف کردن
dismantling بی مصرف کردن
dismantled بی مصرف کردن
dismantle بی مصرف کردن
put away مصرف کردن
spend مصرف کردن
spends مصرف کردن
consume مصرف کردن
consumed مصرف کردن
consumes مصرف کردن
to use up مصرف کردن
dismantles بی مصرف کردن
use up مصرف کردن
eats مصرف کردن
eat مصرف کردن
uses بکاربردن مصرف کردن
uses مصرف استفاده کردن
use مصرف استفاده کردن
use بکاربردن مصرف کردن
slather بطورافراط مصرف کردن
to work off مصرف کردن دست کشیدن از
use up تمام شدن مصرف کردن
To consume all ones energy . تمام نیروی خودرا مصرف کردن
shoot up <idiom> مواد را از راه تزریق مصرف کردن
premix قبل از مصرف مخلوط کردن پیش امیختن
disposal انهدام اسناد و مدارک یا وسایل مصرف واگذار کردن
average propensity to consume میل متوسط به مصرف نسبتی از درامد که به مصرف اختصاص می یابد
diminishing utility اصل تقلیل تمایل به مصرف دراینده در اثر مصرف مقدارزیادی از یک کالا در زمان حال
consumer logistics امور امادی مصرف کنندگان مصرف کالا و اماد
scareup فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
power consumer مصرف انرژی مصرف توان
margin propensity to consume تمایل نهایی به مصرف نسبت بین میزان مصرف وپس انداز هر فرد به ازای یک واحد افزایش در درامد وثروت فرد
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
ineffectively بیهوده
unfruitful بیهوده
idles بیهوده
purposeless بیهوده
kibosh بیهوده
jejune بیهوده
futile بیهوده
rodomontade بیهوده
waste بیهوده
trashier بیهوده
pointless بیهوده
unavailing بیهوده
in vain بیهوده
ineffective بیهوده
thankless بیهوده
wastes بیهوده
driftless بیهوده
bootless بیهوده
trashy بیهوده
trashiest بیهوده
dulls بیهوده
ineffectual بیهوده
uselessly بیهوده
to no purpose بیهوده
idled بیهوده
duller بیهوده
dulled بیهوده
idle بیهوده
futility بیهوده گی
non-starter بیهوده
dull بیهوده
idlest بیهوده
non-starters بیهوده
of no issue بیهوده
dulling بیهوده
purposelessly بیهوده
dullest بیهوده
vain بیهوده
life cycle hypothesis فرضیه درامد در طول عمر فرضیهای است که بر اساس ان مصرف وابسته به درامدهای پیش بینی شده درطول عمر میباشد . این فرضیه در مقابل فرضیه اولیه کینز قرار دارد که به موجب ان مصرف وابسته به درامد فصلی است .
babbled سخن بیهوده
fillip چیز بیهوده
to dally بیهوده گذرانیدن
babble سخن بیهوده
false pride غرور بیهوده
ranted بیهوده گویی
vaporing سخن بیهوده
ranting بیهوده گویی
rants بیهوده گویی
mockery زحمت بیهوده
an absurd notion خیال بیهوده
ineffectually بطور بیهوده
infructuous بیحاصل بیهوده
inert society جامعه بیهوده
ineffectual struggle کوشش بیهوده
farces کار بیهوده
dead pull کوشش بیهوده
dead lift کوشش بیهوده
an abortive attempt کوشش بیهوده
babbles سخن بیهوده
wild-goose chases تلاش بیهوده
wild-goose chase تلاش بیهوده
farce کار بیهوده
rant بیهوده گویی
wild goose chase تلاش بیهوده
flash in the pan کوشش بیهوده
tautologic بیهوده تکرار کن
wasteful expenditures مخارج بیهوده
inutile بیهوده نامناسب
frustrated باطل بیهوده
hooey بیهوده مزخرف
fribble کار بیهوده
blethering بیهوده گفتن
without result بی نتیجه بیهوده
idle talk سخن بیهوده
to go on بیهوده مگو
futilely بطور بیهوده
ranten بیهوده گویی
blethers بیهوده گفتن
lostlabour کوشش بیهوده
he speaks to the purpose بیهوده نمیگوید
claver گفتار بیهوده
fillips چیز بیهوده
havers بیهوده چرند
blethered بیهوده گفتن
blether بیهوده گفتن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
jauk بیهوده وقت گذراندن
absurdly بطور بیهوده و مزخرف
dawdle بیهوده وقت گذراندن
jived کلمات بیهوده واحمقانه
dawdled بیهوده وقت گذراندن
dawdler بیهوده وقت گذران
to break butterfly on wheel بیهوده صرف نیروکردن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
jiving کلمات بیهوده واحمقانه
jives کلمات بیهوده واحمقانه
frivolous پوچ بیهوده وبیمعنی
jive کلمات بیهوده واحمقانه
dawdles بیهوده وقت گذراندن
moons بیهوده وقت گذراندن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
boondoggle [American English] وقت بیهوده گذرانی
small talk حرف بیهوده زدن
moon بیهوده وقت گذراندن
inanity بیهودگی کار بیهوده
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
quiddle بیهوده وقت گذرانیدن
delusions پندار بیهوده وهم
vain مغرورانه بطور بیهوده
impracticable غیر عملی بیهوده
dillydally بیهوده وقت گذراندن
delusion پندار بیهوده وهم
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com