English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (36 milliseconds)
English Persian
run through <idiom> اصراف کردن بیهوده مصرف کردن
Other Matches
wastes اصراف کردن
waste اصراف کردن
unproductive consumption مصرف بیهوده
ranten لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rants لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
rant لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranted لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
ranting لفافی کردن یاوه سرایی کردن بیهوده گفتن
waste حرام کردن بیهوده تلف کردن
wastes حرام کردن بیهوده تلف کردن
expend مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expending مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expends مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
expended مصرف کردن هزینه کردن خرج کردن
overspend زیاد خرج یا مصرف کردن افراط کردن
fiddles کار بیهوده کردن
fiddled کار بیهوده کردن
fiddle کار بیهوده کردن
piddled کار بیهوده کردن
piddle کار بیهوده کردن
piddles کار بیهوده کردن
frivol کار بیهوده کردن
to beat the air کوشش بیهوده کردن
to milk the ram کوشش بیهوده کردن
to break butterfly on wheel کوشش بیهوده کردن
piffle من من کردن حرف بیهوده زدن
to plough the sand کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
to plough sands کوشش بیهوده یا بی فایده کردن
expending صرف کردن مصرف کردن
expend صرف کردن مصرف کردن
expended صرف کردن مصرف کردن
expends صرف کردن مصرف کردن
to use up مصرف کردن
spend مصرف کردن
spends مصرف کردن
dismantle بی مصرف کردن
dismantled بی مصرف کردن
dismantling بی مصرف کردن
dismantles بی مصرف کردن
consume مصرف کردن
use up مصرف کردن
consumed مصرف کردن
eat مصرف کردن
eats مصرف کردن
consumes مصرف کردن
put away مصرف کردن
uses بکاربردن مصرف کردن
uses مصرف استفاده کردن
use بکاربردن مصرف کردن
slather بطورافراط مصرف کردن
use مصرف استفاده کردن
to work off مصرف کردن دست کشیدن از
use up تمام شدن مصرف کردن
shoot up <idiom> مواد را از راه تزریق مصرف کردن
To consume all ones energy . تمام نیروی خودرا مصرف کردن
premix قبل از مصرف مخلوط کردن پیش امیختن
disposal انهدام اسناد و مدارک یا وسایل مصرف واگذار کردن
average propensity to consume میل متوسط به مصرف نسبتی از درامد که به مصرف اختصاص می یابد
diminishing utility اصل تقلیل تمایل به مصرف دراینده در اثر مصرف مقدارزیادی از یک کالا در زمان حال
consumer logistics امور امادی مصرف کنندگان مصرف کالا و اماد
scareup فاهر ساختن برای مصرف تامین کردن بسرعت ساختن
power consumer مصرف انرژی مصرف توان
margin propensity to consume تمایل نهایی به مصرف نسبت بین میزان مصرف وپس انداز هر فرد به ازای یک واحد افزایش در درامد وثروت فرد
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
jejune بیهوده
of no issue بیهوده
idles بیهوده
bootless بیهوده
idled بیهوده
idle بیهوده
rodomontade بیهوده
futile بیهوده
ineffective بیهوده
vain بیهوده
wastes بیهوده
uselessly بیهوده
waste بیهوده
futility بیهوده گی
idlest بیهوده
driftless بیهوده
to no purpose بیهوده
kibosh بیهوده
dulls بیهوده
trashier بیهوده
trashiest بیهوده
trashy بیهوده
pointless بیهوده
in vain بیهوده
ineffectively بیهوده
purposelessly بیهوده
purposeless بیهوده
thankless بیهوده
unavailing بیهوده
dulling بیهوده
non-starters بیهوده
dull بیهوده
dulled بیهوده
ineffectual بیهوده
dullest بیهوده
duller بیهوده
unfruitful بیهوده
non-starter بیهوده
life cycle hypothesis فرضیه درامد در طول عمر فرضیهای است که بر اساس ان مصرف وابسته به درامدهای پیش بینی شده درطول عمر میباشد . این فرضیه در مقابل فرضیه اولیه کینز قرار دارد که به موجب ان مصرف وابسته به درامد فصلی است .
infructuous بیحاصل بیهوده
vaporing سخن بیهوده
blethers بیهوده گفتن
blethered بیهوده گفتن
ineffectual struggle کوشش بیهوده
inert society جامعه بیهوده
rants بیهوده گویی
blether بیهوده گفتن
babbles سخن بیهوده
blethering بیهوده گفتن
frustrated باطل بیهوده
farces کار بیهوده
farce کار بیهوده
wild goose chase تلاش بیهوده
an absurd notion خیال بیهوده
dead pull کوشش بیهوده
dead lift کوشش بیهوده
an abortive attempt کوشش بیهوده
to dally بیهوده گذرانیدن
tautologic بیهوده تکرار کن
fillips چیز بیهوده
ineffectually بطور بیهوده
wild-goose chase تلاش بیهوده
lostlabour کوشش بیهوده
wild-goose chases تلاش بیهوده
babbled سخن بیهوده
mockery زحمت بیهوده
flash in the pan کوشش بیهوده
fillip چیز بیهوده
to go on بیهوده مگو
claver گفتار بیهوده
ranting بیهوده گویی
fribble کار بیهوده
ranted بیهوده گویی
he speaks to the purpose بیهوده نمیگوید
havers بیهوده چرند
hooey بیهوده مزخرف
rant بیهوده گویی
futilely بطور بیهوده
ranten بیهوده گویی
idle talk سخن بیهوده
false pride غرور بیهوده
inutile بیهوده نامناسب
babble سخن بیهوده
wasteful expenditures مخارج بیهوده
without result بی نتیجه بیهوده
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
moons بیهوده وقت گذراندن
dawdler بیهوده وقت گذران
moon بیهوده وقت گذراندن
absurdly بطور بیهوده و مزخرف
jauk بیهوده وقت گذراندن
small talk حرف بیهوده زدن
dawdling بیهوده وقت گذراندن
dawdles بیهوده وقت گذراندن
dawdled بیهوده وقت گذراندن
jiving کلمات بیهوده واحمقانه
jives کلمات بیهوده واحمقانه
jived کلمات بیهوده واحمقانه
to lop a bout بیهوده وقت گذراندن
delusion پندار بیهوده وهم
to loaf a way one's time بیهوده وقت گذراندن
boondoggle [American English] وقت بیهوده گذرانی
dawdle بیهوده وقت گذراندن
delusions پندار بیهوده وهم
to break butterfly on wheel بیهوده صرف نیروکردن
inanity بیهودگی کار بیهوده
jive کلمات بیهوده واحمقانه
vain مغرورانه بطور بیهوده
to muck a bout بیهوده وقت گذراندن
quiddle بیهوده وقت گذرانیدن
loaf وقت را بیهوده گذراندن
frivolous پوچ بیهوده وبیمعنی
impracticable غیر عملی بیهوده
dillydally بیهوده وقت گذراندن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com