Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (6 milliseconds)
English
Persian
they are of a doubtful paterni
اصل انها معلوم نیست
Other Matches
his parentage isunknown
اصل و نسبتش معلوم نیست پدرو مادرش معلوم نیست کی هستند
that depends
معلوم نیست
It is not known yet . It is not settled yet .
هنوز معلوم نیست
it is of doubtful proveance
معلوم نیست اصلا از کجا امده است
this line does not scan
وزن این شعر با تقطیع معلوم میشودکه درست نیست
bailment
امانت گذاشتن سپردن جنس به تاجری که اعتبارش معلوم نیست باضمانت شخص ثالث
there is no time like the present
<idiom>
سعدیا دی رفت و فردا همچنان معلوم نیست در میان این و آن فرصت شمار امروز را
he talks very indistinctly
بسیار ناشمرده سخن میگوید معلوم نیست چه میگوید
poaching
دسترسی به لیست ها که فایل یا برنامه ها به منظورجستجوی اطلاعاتی که استفاده کننده مستحق دسترسی به انها نیست
ciphers
مجموعه حروف واعدادی که مامورین سیاسی برای ارتباط سری با کشورخود از انها استفاده می کنندو درک مفاهیمشان بدون دردست داشتن کلید ممکن نیست
cyphers
مجموعه حروف واعدادی که مامورین سیاسی برای ارتباط سری با کشورخود از انها استفاده می کنندو درک مفاهیمشان بدون دردست داشتن کلید ممکن نیست
cipher
مجموعه حروف واعدادی که مامورین سیاسی برای ارتباط سری با کشورخود از انها استفاده می کنندو درک مفاهیمشان بدون دردست داشتن کلید ممکن نیست
notobranchiate
در باب ماهیانی گفته میشود که نفس کش انها در روی پشت انها است
All is not gold that glitters.
<proverb>
هر آنچه میدرخشد طلا نیست(هر گردى گردو نیست).
winchester disk
دیسک سخت کوچک در یک واحد بسته که وقتی پر است یا لازم نیست , قابل جدا شدن از کامپیوتر نیست
step frame
استفاده از رشته ویدیویی به صورت یک فریم در هر لحظه برای زمانی که کامپیوتر قوی نیست یا آن قدر سریع نیست که تصاویر بلادرنگ را نشان دهد
transparent
برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
transparently
برنامه کامپیوتری که بر کاربر واضح نیست یا هنگام اجرا توسط کاربر قابل مشاهده نیست
leaving files open
به معنای اینکه فایل بسته نیست یا حاوی نشانه پایان فایل نیست .
it is past all hope
جای هیچ امیدواری نیست هیچ امیدی نیست
invisible
نا معلوم
assignable
معلوم
determinate
معلوم
intelligible
معلوم
sharp cut
معلوم
given
معلوم
It was revealed that … It transpired that . . .
معلوم شد که ...
known
معلوم
pronounced
معلوم
indistinct
نا معلوم
overt
معلوم
definite
معلوم
illiquid
نا معلوم
to the fore
معلوم
inevidence
معلوم
the active voice
معلوم
active
معلوم
obvious
معلوم
yond
انها
those
انها
they
انها
vague
غیر معلوم
discernibly
بطور معلوم
known
معلوم کردن
known target
هدف معلوم
known distance
مسافت معلوم
known distance
فاصله معلوم
known datum point
ایستگاه معلوم
known data
عناصر معلوم
given conditions
شرایط معلوم
vaguer
غیر معلوم
manifestly
بطور معلوم
the active voice
فعل معلوم
ascertained
معلوم کردن
the date was not specified
تاریخ ان معلوم
ascertaining
معلوم کردن
ascertains
معلوم کردن
familiarised
معلوم کردن
familiarises
معلوم کردن
familiarising
معلوم کردن
familiarize
معلوم کردن
familiarized
معلوم کردن
familiarizes
معلوم کردن
to bring tl light
معلوم کردن
to come to light
معلوم شدن
to make known
معلوم کردن
familiarizing
معلوم کردن
cretain
معلوم بعض
verb active
فعل معلوم
evidently
از قرار معلوم
ascertain
معلوم کردن
Presumably … indications are … Evidently … by the look of it …
از قرار معلوم ...
noticeably
بطوربرجسته یا معلوم
It was clear that she had lied .
دروغش معلوم شد
kithe
معلوم شدن
presumedly
از قرار معلوم
To make known . To signify .
معلوم کردن
vaguest
غیر معلوم
seemingly
از قرار معلوم
many of them
بسیاری از انها
who are they?
انها کی هستند
one of them
یکی از انها
most of them
بیشتر انها
the most that i can do
بیشتر انها
present participle
وجه وصفی معلوم
obviously
بطور اشکار یا معلوم
it will manifest it self
معلوم خواهد گشت
he proved to know the secret
معلوم شد راز را میداند
participle
وجه وصفی معلوم
participles
وجه وصفی معلوم
present participles
وجه وصفی معلوم
fatherless
فاقد مولف معلوم
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
time will tell
در آینده معلوم می شود
apparent
معلوم وارث مسلم
deponent
درفاهرمجهول ودرمعنی معلوم
taskwork
کار معلوم کارناخوشایند
to pass muster
در بازدیدارتش و مانند انها
he rolled them by
سواره از پهلوی انها رد شد
neither of them know
هیچکدام از انها نمیدانند
i saw none of them
هیچکدام از انها را ندیدم
many of them
عده زیادی از انها
We know it for a fact that…
برایمان کاملا" معلوم است که ...
It was evident from the start.
از اول کار معلوم بود
type
نوع خون را معلوم کردن
Certain notorious ( dubious ) characters .
عده افراد معلوم الحال
Is the departure time certain ?
وقت حرکت معلوم است؟
pedigreed
دارای نسب یادودمان معلوم
deponont
در فاهر مجهول و در باطن معلوم
determinable
معلوم کردنی انقضاء پذیر
typed
نوع خون را معلوم کردن
his fate is sealed
سرنوشت اوازقبل معلوم گردیده
evincing
معلوم کردن ابراز داشتن
evinced
معلوم کردن ابراز داشتن
evinces
معلوم کردن ابراز داشتن
known datum point
نقطهای با مختصات وگرای معلوم
we shall see
تا ببینم بعد معلوم میشود
types
نوع خون را معلوم کردن
Known and unknown .
معلوم ومجهول ( درریاضیا ؟ وغیره )
evince
معلوم کردن ابراز داشتن
brass band
ادوات انها از برنج باشد
brass bands
ادوات انها از برنج باشد
curtesy
زوج از انها ارث می برد
they are cured by nature
طبیعت انها را درمان میکند
pepo
کدو و خیار ومانند انها
they came to a rupture
میانه انها بهم خورد
they were badly officered
افسران انها خوب نبودند
logroll
غلتاندن الوار وانداختن انها به اب
it is a pity of them
دل ادم برای انها میسوزد
podiatry
دانش ناخوشیهای پاودرمان انها
extends
بازشدن صفها از هم یا بازکردن انها
i alone bear the brunt of it
خدمت انها بر من واجب می اید
extending
بازشدن صفها از هم یا بازکردن انها
extend
بازشدن صفها از هم یا بازکردن انها
spot elevation
نقطه ارتفاع معلوم روی نقشه
to go down to the wire
<idiom>
تا آخرین لحظه با تهیج نا معلوم ماندن
seal one's fate
سرنوشت کسی را به بدی معلوم کردن
He is known to the police .
هویتش نزد پلیس معلوم است
We wI'll be notified(informed)of the results today.
امروز جواب کار معلوم می شود
Presumably she hasnt arrived yet .
از قرار معلوم هنوز واردنشده است
pelage
پوشش جانور پستاندارخزوپشم و مانند انها
it filled their hearts with t
ترس زیاد دردل انها انداخت
the exercised thier veto
انها حق وتوی خود را اعمال کردند
tzigane
وابسته به کولیهای مجار یاموزیک انها
their principal food is rice
خوراک عمده انها برنج است
grosbeak
سهره و سینه سرخ و مانند انها
corrective maintenance
جداسازی وتصحیح خرابی ها پس ازوقوع انها
crackleware
فروفی که سطح انها ترک داریامودارمینماید
onomastics
علم اشتقاق لغات و طرزاستعمال انها
the bill defined his powers
حدود اختیارات وی دران لایحه معلوم گردید
it is inexpedient to reply
پاسخ دادن مصلحت نیست پاسخ دادن مقتضی نیست
vendor rating
رده بندی فروشندگان براساس سابقه انها
age grouping
طبقه بندی اقلام بر حسب عمرقانونی انها
porter house
جایگاه فروش و صرف ابجووکباب و مانند انها
neck wear
کراوات و یقه و مانند انها گردن پوش
interdenominational
وابسته به فرقههای مذهبی و روابط انها با یکدیگر
pastry
کماج وکلوچه ومانند انها شیرینی پزی
they rate as tonic drugs
انها جزو داروهای نیروبخش بشمار میروند
pastries
کماج وکلوچه ومانند انها شیرینی پزی
legumen
حبه لوبیا و باقلاو مانند انها تخمدان
turret guns
توپهایی که کالیبر انها بیش از 6 اینچ است
pile group
دسته شمعهائی که سر انها رادال بتنی می پوشاند
benday
جداکردن دومنطقه بوسیله ایجادشیار بین انها
count one's chickens before they're hatched
<idiom>
روی چیزی قبل از معلوم شدن آن حساب کردن
loose ends
<idiom>
بدون کار معلوم وروشنی برای انجام دادن
slow moving
کالاهایی که فروختن انها مدت زیادی طول میکشد
long life itemes
اقلامی که عمر قانونی انها 5سال یا بیشتر باشد
liquid consonants
حروف گنگی که صدای انها روان و نرم مینماید
bead roll
صورت مردگانی که برای ارواح انها فاتحه یادعامیخوانند
expired appropriation
اقلامی که مدت اعتبار توزیع انها گذشته باشد
cunclude
تحلیل کلمات و پیدا کردن منشاء و ریشه انها
pragmatics
مطالعه و بررسی روابط میان علائم و استفاده انها
land shark
کسیکه ملوانان رادردریاغارت میکندیابمال انها انگل میشود
computer literacy
دانش کامپیوترها و چگونگی استفاده از انها برای حل مسائل
dispatching priority
شماره کارها برای مشخص کردن تقدم انها
diachrony
تحلیل کلمات و پیدا کردن منشاء و ریشه انها
check flight
پروازی برای اشناشدن خدمه و یا ازمایش صلاحیت انها
certifying
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
certify
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
parameters
نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
certifies
صحت وسقم چیزی را معلوم کردن شهادت کتبی دادن
parameter
نسبت میان تقاطع دو سطح مقدار معلوم و مشخص پارامتر
sick
مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
paintress
زنی که کارش رنگ کردن سفالینه و مانند انها است
investors
کسی که پولش را در اختیار موسسات می گذارد و سهام انها را می خرد
wind rose
نمودار وضع هوا ومیزان وزش بادها وجهت انها
unliquidated damages
خسارتهایی که نحوه محاسبه و پرداخت انها در قرارداد ذکرنشده است
current liability
اقلامی از بدهی که پرداخت انها از محل دارایی جاری باشد
blasting machine
دستگاهی که برای منفجرکردن سنگهای معدنی جهت استخراج انها
sickest
مریضی اعلام خراب بودن وسایل یا بدکار کردن انها
beadroll
صورت مردگانیکه باید برای ارواح انها فاتحه یادعابخوانند
investor
کسی که پولش را در اختیار موسسات می گذارد و سهام انها را می خرد
ecology
علم عادت وطرز زندگی موجودات ونسبت انها با محیط
perfect participle
وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
cumulo nimbus
ابرهای بسیار بزرگ متراکم که قسمتهای فوقانی انها به استراتوسفر میرسد
bench mark
علائمی که در روی انها ارتفاع محل نشان داده شده است
modem
دستگاه مدولاسیون وبازخوانی اطلاعات کامپیوتری یا مخابره انها به جاهای دیگر
nihilism
اعتقاد به تباهی وفساد دستگاههای اداری ولزوم از بین رفتن انها
short timer
پرسنلی که عمر خدمتی کوتاهی از انها مانده و به سن بازنشستگی نزدیک هستند
mysticism
مسائلی که فهم انها از حدود توانایی حواس فاهر خارج باشد
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com