Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English
Persian
toincrease any one's salary
اضافه حقوق بکسی دادن
Other Matches
raises
ترقی دادن اضافه حقوق
raise
ترقی دادن اضافه حقوق
salary increase
اضافه حقوق
import surcharge
حقوق گمرکی اضافه
overtime pay
مزد یا حقوق اضافه کاری
to give ones heart to a person
دل بکسی دادن
To give somebody a few days grace .
بکسی چند روز مهلت دادن
patents
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patent
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
patenting
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
to show one out
راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
patented
امتیازیاحق انحصاری بکسی دادن اعطا کردن
imposition of hands
هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
blue flag
پرچم ابی برای علامت دادن بکسی که اتومبیل دیگری بدنبال و نزدیک اوست تا راه بدهد
throw in
<idiom>
اضافه دادن یا گذاشتن
common low
سیستم حقوقی انگلستان که ازحقوق مدنی و حقوق کلیسایی متمایز است زیرا این قسمت از حقوق انگلستان از پارلمان ناشی نشده عرف و عادت حقوق عرفی
over issue
اضافه براعتبار رواج دادن
let off steam
<idiom>
ازدست دادن انرژی اضافه
salary
حقوق دادن
underpay
کم حقوق دادن
salaries
حقوق دادن
to pay off
مزدیا حقوق کامل دادن
to delegate one's authority to somebody
به کسی اختیار تام دادن
[حقوق]
overtime
وقت اضافی اضافه کار اضافه کاری ساعت فوق العاده
maintenance
فرآیند بهنگام سازی فایل با تغییر دادن یا اضافه کردن یا حذف ورودی ها
refinance
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinancing
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinanced
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
refinances
تشکیلات جدید بکار تجاری خود دادن سرمایه اضافه اندوختن یابکار زدن
preferentialism
اصول دادن امتیازات به برخی کشورها نسبت به حقوق گمرکی کالای انها
public international law
حقوق بین الملل عمومی حقوق عام ملل
postliminum
قسمت پشت در قانون بازگشت حقوق یاقانون استعاده حقوق یا اعاده وضع حقوقی سابق
offsetting
حجم اضافه شده به یک عدد یا آدرس برای دادن عدد نهایی
offset
حجم اضافه شده به یک عدد یا آدرس برای دادن عدد نهایی
detention of pay
ممانعت ازپرداخت حقوق توقیف حقوق
protective duty
حقوق و عوارض حمایتی حقوق گمرکی حمایت کننده حقوقی که جهت حمایت ازکالاهای داخلی وضع میگردد
harbour dues
حقوق اسکله حقوق لنگراندازی
attainder
سلب و نفی کلیه حقوق مدنی شخص در موقعی که به علت ارتکاب خیانت یا جنایت به مرگ محکوم میشود محرومیت کامل از حقوق اجتماعی و مدنی
allotment advice
پیشنهاد تخصیص حقوق یاپرسنل پیشنهاد سهمیه بندی حقوق یا پرسنل
advalorem duty
حقوق گمرکی براساس ارزش کالا حقوق گمرکی از روی قیمت
to run across or against
بکسی تاخت
to face any one down
بکسی تشرزدن
to spat at
تف بکسی انداختن
to ride one down
سواره بکسی
drop by
بکسی سر زدن
to play a trick on any one
بکسی حیله
snap a person's head off
بکسی پریدن
to play one f.
بکسی ناروزدن
snap a person's nose off
بکسی پریدن
bequeathed
بکسی واگذار کردن
bequeathing
بکسی واگذار کردن
to take pity on any one
بکسی رحم کردن
bequeaths
بکسی واگذار کردن
to serve one a trick
بکسی حیله زدن
serve one a trick
بکسی حیله زدن
to paddle one's own canoe
کار بکسی نداشتن
bequeath
بکسی واگذار کردن
to give one the knee
بکسی تواضع کردن
to read one a lesson
بکسی نصیحت کردن
To spit at someone (something).
بکسی (چیزی ) تف کردن
to do make or pay obeisance to
بکسی احترام گزاردن
to yearn to
بکسی اشتیاق داشتن
to give heed to any one
بکسی اعتنایاتوجه کردن
to believe in a person
بکسی ایمان اوردن
to give one the knee
بکسی تعظیم کردن
Dont you dare tell anyone .
مبادا بکسی بگویی
toa the life of a person
سوء قصدنسبت بکسی کردن
deride
بکسی خندیدن استهزاء کردن
retaliate
عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliating
عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliates
عین چیزی را بکسی برگرداندن
retaliated
عین چیزی را بکسی برگرداندن
derided
بکسی خندیدن استهزاء کردن
heteroplasty
پیوندبافته کسی بکسی دیگر
to put a slur on any one
لکه بدنامی بکسی چسباندن
to serve notice on a person
رسما بکسی اخطار کردن
to give one the straight tip
محرمانه چیزیرا بکسی خبردادن
to pelt some one with stones
سنگ بکسی پرت کردن
to pelt some one with stones
باسنگ بکسی حمله کردن
pull through
در سختی بکسی کمک کردن
deriding
بکسی خندیدن استهزاء کردن
derides
بکسی خندیدن استهزاء کردن
to ply any one with drink
باصرارنوشابه بکسی تعارف کردن
to run upon any one
بکسی برخورد یا تصادف کردن
to serve a legal p on any one
ورقه قانونی بکسی ابلاغ کردن
to bechon to a person to come
اشاره بکسی کردن برای دعوت وی
to snap one's nose or head off
بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
prejudice agaiast a person
غرض نسبت بکسی از روی تعصب
favoritism
استثناء قائل شدن نسبت بکسی
to swear tre sonagainstany one
سوگند برای خیانت بکسی خوردن
To look fondly at someone .
با نظر خریداری بکسی نگاه کردن
to think highliy of any one
نسبت بکسی خوش بین بودن
to have recourse to a person
بکسی توسل جستن یامتوسل شدن
to do make or pay obeisance to
بکسی تواضع یا باسر سلام کردن
authorized stoppage
برداشت قانونی از حقوق افرادکسورات قانونی از حقوق
to palm off a thing on aperson
چیزیرا با تردستی بکسی رساندن یابراوتحمیل کردن
to run in to a person
دیدنی مختصر از کسی کردن بکسی سرزدن
It is for your own ears.
پیش خودت بماند ( بکسی چیزی نگه )
incommunicability
چگونگی چیزی که نتوان بکسی گفت یا با اودرمیان گذارد
indian giver
کسی که چیزی بکسی میدهد وبعد انرا پس میگیرد
p in favour of a person
تمایل بی جهت نسبت بکسی طرفداری تعصب امیزازکسی
incommunicableness
چیزی که نتوان بکسی گفت یابا اودرمیان گذارد
to stand in one's light
جلو روشنائی کسی را گرفتن مجال ترقی بکسی ندادن
pious fraud
حیلهای که به دستاویزمذهبی برای مقاصد پیک مذهبی بکسی بزنند
luck penny
پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
luck money
پولی که بطور دست لاف هنگام خرید و فروش بکسی بدهند
check total
آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
checksum
آن را اضافه میکند و مقدار اضافه شده را با مقدار ذخیره شده مقایسه میکند
to lay violent handsonany one
اعمال زورنسبت بکسی کردن دست زوربرکسی دراز کردن
to follow any ones example
سرمشق کسیراپیروی کردن بکسی تاسی کردن
reduce
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reducing
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
reduces
تحویل دادن کاهش دادن تنزل دادن تقلیل دادن
spared
اضافه
overplus
اضافه
addition
اضافه
additions
اضافه
spare
اضافه
increscent
اضافه
special
<adj.>
اضافه
increase
اضافه
increases
اضافه
surplus
اضافه
surpluses
اضافه
extra
<adj.>
اضافه
plusage
اضافه
increased
اضافه
excess
اضافه
excesses
اضافه
in a. to
به اضافه
in addition to
<prep.>
به اضافه
extra-
اضافه
augmentation
اضافه
plussage
اضافه
extra
اضافه
extras
اضافه
over load
اضافه بار
gen
حالت اضافه
prepositions
حرف اضافه
preposition
حرف اضافه
access
الحاق اضافه
overcharge
اضافه هزینه
accessed
الحاق اضافه
accesses
الحاق اضافه
overdrafts
اضافه برداشت
premiums
اضافه ارزش
affix
اضافه نمودن
overloaded
اضافه فرفیت
widening
اضافه پهنا
genitive
حالت اضافه
overloads
اضافه بار
overloads
اضافه فرفیت
affixing
اضافه نمودن
affixes
اضافه نمودن
excesses
اضافه مازاد
affixed
اضافه نمودن
accessing
الحاق اضافه
added to that
اضافه بران
budget surplus
اضافه بودجه
surcharges
اضافه بار
excess price
اضافه قیمت
added
اضافه شده
excess luggage
اضافه بار
overloading
اضافه فرفیت
overshoot
اضافه جهش
overloading
اضافه بار
overloading
اضافه بارگذاری
overloading
بارگذاری اضافه
overpopulation
اضافه جمعیت
superimposable
قابل اضافه
overshoots
اضافه جهش
overshooting
اضافه جهش
exeed
اضافه شدن از
excess
اضافه مازاد
per
حروف اضافه
imburse
اضافه کردن
surcharge
اضافه بها
surcharge
اضافه بار
service charge
اضافه کار
step up
اضافه کردن
add
اضافه کردن
subjoin
اضافه کردن
surcharges
اضافه بها
superimposable
اضافه شدنی
premium
اضافه ارزش
further
[moreover]
<adv.>
اضافه بر این
overload
اضافه بار
overvoltage
اضافه ولتاژ
in addition
<adv.>
اضافه بر این
on top of this
<adv.>
اضافه بر این
overtimer
اضافه کار کن
overproduction
اضافه تولید
besides
<adv.>
اضافه بر این
add
اضافه کردن
overtime
اضافه کاری
overtime
اضافه کار
furthermore
<adv.>
اضافه بر این
surtax
اضافه مالیات
overcharged
اضافه هزینه
forby
<adv.>
اضافه بر این
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com