Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 208 (10 milliseconds)
English
Persian
foredknowlege
اطلاع قبلی علم غیب
Search result with all words
preview
اطلاع قبلی
previews
اطلاع قبلی
french leave
مرخصی بدون اطلاع قبلی جیم شدن
precognition
اطلاع قبلی
precognitive
وابسته به اطلاع یا الهام قبلی
prevue
قبلا رویت کردن اطلاع قبلی
A one-month notice.
اطلاع قبلی یک ماهه
Other Matches
presentiment
عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
presentiments
عقیده قبلی نسبت بچیزی احساس وقوع امری از پیش روشن بینی قبلی
join
ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
joined
ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
joins
ترکیب دو یا چند اطلاع برای تولید یک واحد اطلاع
provisional ball
گویی که به علت گم شدن یاخروج گوی قبلی از محدوده مورد استفاده قرار میگیردگویی که هنگام پرتاب شدن پرتاب قبلی خطا یا مورداعتراض بوده
prior admission
اجازه پرواز قبلی هوایی اجازه عبور قبلی
updated
1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
updates
1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
update
1-فایل اصلی که با افزودن مواد جدید بهنگام میشود. 2-اطلاع چاپ شده که گونه بهنگام اطلاع است .3-گونه جدید سیستم که به کاربرهای سیستم موجود ارسال میشود
preceding
قبلی
prior
قبلی
predecessor
قبلی
predecessors
قبلی
fore
قبلی
previous
قبلی
ex-
قبلی
ex
قبلی
one-time
قبلی
foregone
قبلی
aforetime
قبلی
premeditated
با قصد قبلی
predilection
تمایل قبلی
presuppositions
فرض قبلی
presupposition
فرض قبلی
preformation
تشکیل قبلی
prefiguration or prefigurement
نمایش قبلی
prefiguration
تصور قبلی
pregiurement
احتساب قبلی
premeditatedly
با اندیشه قبلی
chain
از کلمه قبلی
premeditation
قصد قبلی
previous work
کارهای قبلی
preoccupations
اشغال قبلی
preoccupation
اشغال قبلی
chains
از کلمه قبلی
prepossession
تصرف قبلی
pretreatment
معالجه قبلی
predilections
تمایل قبلی
preexistence
موجودیت قبلی
pre arrangement
قرار قبلی
forewarning
اخطار قبلی
foreordainment
حکم قبلی
premonition
اخطار قبلی
premonitions
اخطار قبلی
foredoom
محکومیت قبلی
forethought
اندیشه قبلی
late war
جنگ قبلی
foretype
نمونه قبلی
at sight
بی مطالعه قبلی
pre arrengement
قرار قبلی
predesignation
تعیین قبلی
preconidtion
شرط قبلی
foretoken
اعلام قبلی
backgrounds
معلومات قبلی
predispostion
تمایل قبلی
background
معلومات قبلی
preengagement
تعهد قبلی
precompression
تراکم قبلی
ill informed
بی اطلاع
deep read
با اطلاع
unknowable
بی اطلاع
unknowingly
بی اطلاع
unimformed
بی اطلاع
versed
با اطلاع
well read
با اطلاع
well-read
با اطلاع
datum
اطلاع
notification
اطلاع
unawares
بی اطلاع
unwitting
بی اطلاع
unaware
بی اطلاع
knowledge
اطلاع
nescious
بی اطلاع
advice
اطلاع
awareness
اطلاع
know how
اطلاع
unknowing
بی اطلاع
conizance
اطلاع
learning
اطلاع
acquaintance
اطلاع
notice
اطلاع
intelligence
اطلاع
warning
اطلاع
tip-off
اطلاع
uninformed
بی اطلاع
communication
اطلاع
conscience
[archaic for: consciousness]
اطلاع
conscious mind
اطلاع
uniformed
بی اطلاع
appreciation
[awareness]
اطلاع
consciousness
اطلاع
ill-informed
<adj.>
بی اطلاع
information
اطلاع
word
اطلاع
pre indexing
شاخص گذاری قبلی
prelibation
ازمایش یانوشیدن قبلی
premonitory
متضمن اخطار قبلی
prior permission
اجازه قبلی پرواز
pre indexing
فهرست سازی قبلی
malice aforethought
سوء نیت قبلی
at ten minutes notice
با ده دقیقه اخطار قبلی
as you were
به حالت قبلی برگردید
prognostications
تشخیص قبلی مرض
forebedement
اخبار قبلی پیشگویی
off the cuff
<idiom>
بدون آمادگی قبلی
leave hanging (in the air)
<idiom>
بدون تصمیم قبلی
pre engaged
دارای تعهد قبلی
prognostication
تشخیص قبلی مرض
bias
ولتاژ قبلی دادن
biases
ولتاژ قبلی دادن
attentions
اخطارجهت اطلاع به
inking
اطلاع مختصر
criticaster
ناقد بی اطلاع
informatics
اطلاع رسانی
global knowledge
اطلاع سراسری
prospectus
اطلاع نامه
knowledge of results
اطلاع از نتایج
misknow
بی اطلاع بودن از
letter of a
اطلاع نامه
tip-off
اطلاع نهانی
tip off
اطلاع نهانی
tip-offs
اطلاع نهانی
notice
توجه اطلاع
noticed
توجه اطلاع
notices
توجه اطلاع
prospectuses
اطلاع نامه
a piece of information
یک تکه اطلاع
noticing
توجه اطلاع
advice note
یادداشت اطلاع
attention
اخطارجهت اطلاع به
notifying
اطلاع دادن
information
اطلاع دادن
reports
اطلاع دادن
unpolitical
بی اطلاع ازسیاست
reported
اطلاع دادن
notified
اطلاع دادن
notify
اطلاع دادن
notifies
اطلاع دادن
report
اطلاع دادن
unadvised
بدون اطلاع
sight-reads
بدون امادگی قبلی اجراکردن
sight-reads
بدون مطالعه قبلی خواندن
quondam
قبلی مربوط به چندی قبل
prognosticator
تشخیص دهنده قبلی مرض
prognosticate
تشخیص دادن قبلی مرض
prerequisites
شرط قبلی لازمه امری
premonition
برحذر داشتن فکر قبلی
sight-reading
بدون امادگی قبلی اجراکردن
sneak previews
نمایش قبلی فیلم بطورخصوصی
sneak preview
نمایش قبلی فیلم بطورخصوصی
premonitions
برحذر داشتن فکر قبلی
sight read
بدون مطالعه قبلی خواندن
sight read
بدون امادگی قبلی اجراکردن
pre condition
شرط لازم الاجرای قبلی
sight-read
بدون مطالعه قبلی خواندن
sight-read
بدون امادگی قبلی اجراکردن
sight-reading
بدون مطالعه قبلی خواندن
prerequisite
شرط قبلی لازمه امری
prenotion
احساس قبلی نسبت بچیزی
prepossession
اشغال قبلی تمایل بیجهت
a priori
بدون بررسی یا آزمایش قبلی
premised
فرض قبلی فرضیه مقدم
prefiguration or prefigurement
تشبیه از پیش تصور قبلی
free wheeling
بازی بدون نقشه قبلی
premise
فرض قبلی فرضیه مقدم
prefiguration
پیش بینی احتساب قبلی
inherited error
خطایی در فرآیند یا عمل قبلی
premisses
فرض قبلی فرضیه مقدم
(do something) behind someone's back
<idiom>
بدون اطلاع کسی
he is in the know
اطلاع ویژه دارد
As you are well informed…
همانطور که اطلاع دارید
mininformation
اطلاع یا خبر نادرست
messages
حجم اطلاع مشخص
We just received word that . . .
هم اکنون اطلاع رسید که …
to let know
خبردادن به اطلاع دادن
message
حجم اطلاع مشخص
let me know
بمن اطلاع دهید
Please let me know.
لطفا"به من اطلاع دهید
publicizes
به اطلاع عموم رساندن
publicize
به اطلاع عموم رساندن
to pass on
[information or news]
به بقیه اطلاع دادن
tipping
انعام اطلاع منحرمانه
tip
انعام اطلاع منحرمانه
publicised
به اطلاع عموم رساندن
publicises
به اطلاع عموم رساندن
publicising
به اطلاع عموم رساندن
publitize
به اطلاع عموم رساندن
notify the public
به اطلاع عموم رساندن
publicized
به اطلاع عموم رساندن
gibberish
اطلاع بی معنا و بی استفاده
publicizing
به اطلاع عموم رساندن
precombustion chamber engine
موتور با اطاق احتراق تراکم قبلی
Do not do any thing without due reflection .
بدون فکر قبلی اقدامی نکنید
foretaste
ازمایش قبلی پیش بینی کردن
misinform
اطلاع غیر صحیح دادن
If not , please let me know.
درغیر اینصورت به من اطلاع دهید
He did it with his fathers knowledge.
با اطلاع پدرش اینکار راکرد
misinformed
اطلاع غیر صحیح دادن
misinforms
اطلاع غیر صحیح دادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com