English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 207 (10 milliseconds)
English Persian
capital punishment اعدام مجازات
to death penalty اعدام مجازات
Search result with all words
gallows چوبه دار مجازات اعدام با دار
death penalty مجازات اعدام
capital punishment مجازات اعدام
capital punishment کیفر اعدام مجازات اعدام
to be broken on the wheel روی چرخ گاری مردن [نوعی مجازات اعدام در قرون وسطی]
Other Matches
lynch law مجازات بدون دادرسی که مردم از پیش خود معین کنند, مجازات مجرمین بدون رسیدگی قضایی وقانونی
punitive damages خسارت ناشی از مجازات خسارت حاصله از اجرای مجازات
hanging اعدام
gallows اعدام
execution اعدام
gasses اعدام با گاز
administer اعدام کردن
gallows مستحق اعدام
gases اعدام با گاز
executioners مامور اعدام
gas اعدام با گاز
gassed اعدام با گاز
hangmen مامور اعدام
execute اعدام کردن
overhang اعدام کردن
death sentences حکم اعدام
death sentence حکم اعدام
death warrants حکم اعدام
death warrant حکم اعدام
extinction اعدام انهدام
hangman مامور اعدام
executing اعدام کردن
executes اعدام کردن
executed اعدام کردن
overhangs اعدام کردن
death penalty کیفر اعدام
the penalty of death کیفر اعدام
to die on the scaffold اعدام شدن
under pain of death با کیفر اعدام
under sentence of death محکوم به اعدام
death squad جوخهی اعدام
death squads جوخهی اعدام
convicted to death محکوم به اعدام
executed [judicially killed] <adj.> <past-p.> اعدام شده
executioner مامور اعدام
guillotine با گیوتین اعدام کردن
guillotining با گیوتین اعدام کردن
gas chamber محفظه اعدام با گاز
capital offence or crime گناه مستوجب اعدام
gallows bird ادم مستحق اعدام
guillotined با گیوتین اعدام کردن
guillotines با گیوتین اعدام کردن
gas chambers محفظه اعدام با گاز
electric chair صندلی اعدام الکتریکی
to execute somebody اعدام کردن [حقوق]
carrying out [of a death sentence] اجرا [حکم اعدام]
electric chair اعدام بوسیله برق
hanging محزون مستحق اعدام
capital گناه مستوجب اعدام سرمایه
administered انجام دادن اعدام کردن
administering انجام دادن اعدام کردن
administers انجام دادن اعدام کردن
hang man مامور اعدام به وسیله دار
to execute somebody for something کسی را بخاطر چیزی اعدام کردن
execution بدار زدن اعدام اجرا کردن
black flag پرچمی که نشانی اعدام زندانی است
auto da fe اجرای حکم اعدام ومجازات شخص مرتد
black cap کلاهی که هنگام اجرای حکم اعدام برسرمحکوم گذارند
sanctioned مجازات
sanction مجازات
sanctions مجازات
sanctioning مجازات
castigation مجازات
pains and penalties مجازات
the lash مجازات
wite مجازات
reprimands مجازات
penalties مجازات
retribution مجازات
reprimanding مجازات
reprimanded مجازات
penalty مجازات
punishment مجازات
reprimand مجازات
rocket [British E] مجازات
pecuniary pumishment مجازات نقدی
mitigation of punishment تخفیف مجازات
pecuniary punishment مجازات نقدی
castigator مجازات کننده
forfeitable قابل مجازات
fasces قدرت مجازات
disciplinary punishment مجازات انضباطی
deterrent punishment مجازات ارعابی
deterrennt punishment مجازات ترهیبی
degrading punishment مجازات ترذیلی
degradatory punishment مجازات ترذیلی
principal punishment مجازات اصلی
punishability مجازات کردنی
punishability قابلیت مجازات
to get a rocket [British E] <idiom> مجازات شدن
pecuniary penalty مجازات مالی
absolution انصراف از مجازات
theories of punishment اهداف مجازات
theories of punishment فلسفه مجازات
suspension of punishment تعلیق مجازات
supplementary punishment مجازات تکمیلی
severe punishment مجازات شاق
reprieval تعلیق مجازات
reformative punishment مجازات تادیبی
punitory متضمن مجازات
punishment of a minor offence مجازات تکدیری
to get ticked off [British E] <idiom> مجازات شدن
culpability قابلیت مجازات
doom حکم مجازات
sentences حکم به مجازات
punished مجازات کردن
culpable قابل مجازات
sentencing حکم به مجازات
sanctions مجازات کردن
commutation تخفیف مجازات
sanctioning مجازات کردن
punishes مجازات کردن
sanctioned مجازات کردن
sanction مجازات کردن
probation تعلیق مجازات
suspended sentence مجازات تعلیقی
suspended sentences مجازات تعلیقی
criminous مستحق مجازات
communication of punishment ابلاغ مجازات
punishment کیفر مجازات
punishable قابل مجازات
punishable مستحق مجازات
sentence حکم به مجازات
punish مجازات کردن
agravation of punishment تشدید مجازات
divine legislation تشدید مجازات
accessory punishment مجازات تبعی
indictable <adj.> سزاوار مجازات [حقوقی]
culpable <adj.> سزاوار مجازات [حقوقی]
culpable <adj.> قابل مجازات [حقوقی]
indictable <adj.> قابل مجازات [حقوقی]
penal <adj.> قابل مجازات [حقوقی]
to be on probation در دوره تعلیق مجازات
on probation به شرط تعلیق مجازات
reproof مجازات [اصطلاح روزمره]
chargeable <adj.> سزاوار مجازات [حقوقی]
punishable <adj.> قابل مجازات [حقوقی]
actionable <adj.> سزاوار مجازات [حقوقی]
censure مجازات [اصطلاح روزمره]
actionable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
chargeable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
culpable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
indictable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
penal <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
culpable <adj.> مستوجب مجازات [حقوقی]
punishable <adj.> مستحق مجازات [حقوقی]
chargeable <adj.> مستوجب مجازات [حقوقی]
indictable <adj.> مستوجب مجازات [حقوقی]
finger-wagging مجازات [اصطلاح روزمره]
actionable <adj.> قابل مجازات [حقوقی]
punishable <adj.> مستوجب مجازات [حقوقی]
penal <adj.> سزاوار مجازات [حقوقی]
punishable <adj.> سزاوار مجازات [حقوقی]
penal <adj.> مستوجب مجازات [حقوقی]
actionable <adj.> مستوجب مجازات [حقوقی]
chargeable <adj.> قابل مجازات [حقوقی]
penal codes قانون مجازات عمومی
it is death to مجازات 0000مرگ است
commutation تبدیل مجازات به اخف
on probation در دوره تعلیق مجازات
penal code قانون مجازات عمومی
sanctions تصدیق مجازات اقتصادی
sanctioning تصدیق مجازات اقتصادی
sanctioned تصدیق مجازات اقتصادی
sanction تصدیق مجازات اقتصادی
reprieve تعلیق اجرای مجازات
reprieving تعلیق اجرای مجازات
reprieved تعلیق اجرای مجازات
reprieves تعلیق اجرای مجازات
suit the punishment to the crime انطباق مجازات بر جرم
punishes مجازات کردن کیفر دادن
reprieve مجازات کسی را بتعویق انداختن
reprieves مجازات کسی را بتعویق انداختن
punish مجازات کردن کیفر دادن
punished مجازات کردن کیفر دادن
reprieving مجازات کسی را بتعویق انداختن
to be on probation در دوره تعلیق مجازات بودن
probation order دستور یا حکم تعلیق مجازات
reprieved مجازات کسی را بتعویق انداختن
flags جلب توجه برنامه در شبکه در حین اجرا برای تامین نتیجه یا گزارش دادن یا اعدام یک چیز خالص
flag جلب توجه برنامه در شبکه در حین اجرا برای تامین نتیجه یا گزارش دادن یا اعدام یک چیز خالص
to give a suspended sentence [British E] حکم دوره تعلیق مجازات دادن
lictor پیشرو حاکم وغیره متصدی مجازات
lynch بدون محاکمه مجازات کردن یاکشتن
lynched بدون محاکمه مجازات کردن یاکشتن
lynches بدون محاکمه مجازات کردن یاکشتن
capital قابل مجازات مرگ دارای اهمیت حیاتی
peine for et dure مجازات عدم پاسخ در مقابل کیفر خواست جنایی
to suspend somebody's sentence on probation مجازات کسی را با شرط دوره آزمایشی به تعویق انداختن [قانون]
to place somebody on probation مجازات کسی را با شرط دوره آزمایشی به تعویق انداختن [قانون]
probation officers ماموری که متهم در طی دوران تعلیق اجرای مجازات باید تحت نظراو باشد
probation officer ماموری که متهم در طی دوران تعلیق اجرای مجازات باید تحت نظراو باشد
The culpable action may be done wilfully or by negligence. عمل قابل مجازات ممکن است آگاهانه یا با سهل انگاری انجام شود.
quarter session محاکمی که چهار بار در سال تشکیل می شوند این محاکم صلاحیت رسیدگی به جرایمی را که شخص ممکن است به علت ارتکاب انها به اعدام یاحبس ابد محکوم شود ندارند
executing قانونی کردن اعدام کردن
executes قانونی کردن اعدام کردن
executed قانونی کردن اعدام کردن
execute قانونی کردن اعدام کردن
immunity به طوری که توقیف و اعمال مجازات درمورد چنین ماموری ممکن نیست مگر به وسیله تحویل دادنش به دولت متبوع وی
war crimes اعمالی راگویند که اگر از سربازان یااتباع دشمن صادر شود درصورت اسیر شدن بخاطرارتکاب انها مجازات خواهندشد
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com