Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (35 milliseconds)
English
Persian
to blow out one's brains
اعصاب کسی را خورد کردن
Other Matches
pain in the neck
آدم
[چیز]
اعصاب خورد کن
You're a pain in the neck!
اعصاب آدم را خورد می کنی!
She doesn't eat meat, but other than that she'll eat just about anything.
او
[زن]
گوشت نمی خورد اما به غیر از آن او
[زن]
کلا همه چیز می خورد.
let down one's hair
<idiom>
تمدد اعصاب کردن
to stretch oneself
تمد د اعصاب کردن
pull oneself together
بر اعصاب خود تسلط پیدا کردن
relaxes
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relax
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
relaxing
تمدد اعصاب کردن راحت کردن
squish
خورد کردن
recreate
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreating
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreated
تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
He had a nast fall.
بد جوری خورد زمین ( زمین بدی خورد )
nervation
رگ و پی اعصاب
neurologist
ویژه گر اعصاب
war of nerves
جنگ اعصاب
peripheral nerves
اعصاب پیرامونی
neurologist
متخصص اعصاب
neurochemistry
شیمی اعصاب
neurosyphilis
سیفلیس اعصاب
neurosis
اختلال اعصاب
nerve gases
گاز اعصاب
neuroses
اختلال اعصاب
nerve gas
گاز اعصاب
neuropathist
پزشک اعصاب
neuropharmacology
داروشناسی اعصاب
neurophysiology
فیزیولوژی اعصاب
neurosurgery
جراحی اعصاب
neurotomy
تشریح اعصاب
neuremia
اختلال اعصاب
nervous prostration
کسالت اعصاب
neurasthenia
ضعف اعصاب
taste nerves
اعصاب چشایی
neuralgia
درد اعصاب
somatic nerves
اعصاب تنی
sensory nerves
اعصاب حساسه
nervous prostration
ضعف اعصاب
neurility
وفیفه اعصاب
neurotoxic
مخدر اعصاب
vasomotor
اعصاب محرک رگها
vasomotor nerves
اعصاب محرک رگها
neuropsychiatrist
پزشک اعصاب و روان
neurovegetative system
دستگاه اعصاب نباتی
nerve wrack
خسته کننده اعصاب
neurodynamic substances
مواد پویاساز اعصاب
analeptics
داروهای محرک اعصاب
reticulum
بافت نگاهدارنده اعصاب
neuropathologist
اسیب شناس اعصاب
neural
وابسته به سلسله اعصاب
nerve racking
خسته کننده اعصاب
neuroanatomy
کالبد شناسی اعصاب
nervous prostration
سستی پی خستگی اعصاب
nerve-racking
خسته کننده اعصاب
neurasthenic
دچار خستگی یاضعف اعصاب
nervous
عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
neuration
بخش پی یا اعصاب درتن عصب بندی
This drug excites the nerves.
این دارو اعصاب را تحریک می کند
The nerves can only take so much .
اعصاب می توانند فقط تا حدی تحمل بکنند .
myelin sheath
ماده سفید چربی که غلاف بعضی اعصاب رامیپوشاند
end bulb
انتهای اعصاب در پوست یا مخاط که به ان endcopuscle نیز می گویند
feedback
پس خورد
prize fighting
زد و خورد
passage of arms
زد و خورد
feeds
خورد
feed
خورد
engagements
زد و خورد
encountered
زد و خورد
encounter
زد و خورد
ate
خورد
encountering
زد و خورد
punch-ups
زد و خورد
punch-up
زد و خورد
engagement
زد و خورد
encounters
زد و خورد
self absorbed
در خورد فرورفته
in-fighting
زد و خورد از فاصلهی کم
eating
خورد و خوراک
drank
عرق خورد
the timber warped
تیرپیچ خورد
parallel feed
خورد موازی
face down feed
خورد رو به پایین
pin feed
خورد سنجاقی
drank
نوشابه خورد
drank
خورد سرکشید
he partook of fare
ازخوراک ما خورد
to sinister in
خورد رفتن
he drank himself to death
خورد که مرد
feedback circuit
مدار پس خورد
face up feed
خورد رو به بالا
it ran into ten editions
ده چاپ خورد
passage at arms
زدو خورد
melec
زدو خورد
to rub a thing in
چیزیرا خورد
misfeed
سوء خورد
card feed
خورد کارت
cross feed
خورد متقابل
waterline
خط بر خورد اب باکشتی
feedback
باز خورد
pulverizer
خورد کننده
regulating slack
خورد دادن
I am in a good mood today.
حالش بهم خورد
warfare
نزاع زدو خورد
It is of no use to me. I have no use for it.
بدرد من نمی خورد
overwhelming
خورد کننده پرقدرت
At the beginning of the month (year).
سرش ؟ بسنگ خورد
She had three bowls of soup.
سه کاسه سوپ خورد
He fell on his face.
با صورت خورد زمین
The stone struch me on the face.
سنگ خورد به صورتم
He is good for nothing.
به هیچ دردنمی خورد
My head hit the wall.
سرم خورد به دیوار
overwhelmingly
خورد کننده پرقدرت
diner
کسی که شام می خورد
it is quite another story now
ان دفتر را گاو خورد
the ship struck a arock
کشتی بسنگ خورد
eating disorder
اختلال خورد و خوراک
the ship was snagged
کشتی بچیزی خورد
I don't expect that ...
چشمم آب نمی خورد که ...
I don't believe that ...
چشمم آب نمی خورد که ...
diners
کسی که شام می خورد
THere is not even a ripple in the water .
<proverb>
آب از آب تکان نمى خورد .
a dog in the manger
<idiom>
نه خود خورد نه کس دهد
he sprained his ankle
قوزکش پیچ خورد
He sprained (twisted) his ankle.
پایش پیچ خورد
It melts in the mouth.
مثل آب مشروب می خورد
It wI'll pass off without one single incident
آب از آب تکان نخواهد خورد
he wrenched his ankle
قوزکش پیچ خورد
whang
صدای بر خورد دو جسم
they came to a rupture
میانه انها بهم خورد
he was given 0 lashes
بیست ضربه شلاق خورد
abstemious
ممسک در خورد ونوش و لذات
force-feeding
به زور به خورد کسی دادن
force-feeds
به زور به خورد کسی دادن
force-feed
به زور به خورد کسی دادن
The ball hit the wall and bounced back.
توپ خورد به دیوار وبرگشت
Where does this street lead on to ?
این خیابان یکجا می خورد ؟
I wont budge an inch.
من که از جایم تکان نخواهم خورد
The bell goes at 9 .
ساعت 9 زنگ می خورد ( می زنند )
He is as cool as a cucumber.
<idiom>
آب تو دلش تکان نمی خورد.
window panes
باران با صدا به پنجره می خورد
I heard a sound .
صدائی به گوشم خورد( رسید )
They became estranged . They fell out .
میانه آنها بهم خورد
it puckered up in sewing
درضمن دوختن چین خورد
Appearances are deceptive.
فریب ظاهر رانباید خورد
He eats bread at the ruling market price.
<proverb>
نان را به نرخ روز مى خورد .
He drank himself to death.
آنقدر مشروب خورد تامرد
force-fed
به زور به خورد کسی دادن
She eats extraordinary quantities.
او
[زن]
مقدار فوق العاده ای را می خورد.
the door banged
درباصدای محکم و بلندی بهم خورد
we missed our mark
تیر ما بسنگ خورد خطا کردیم
cousin
حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
I am sceptical. I have my doubts. I am not all optimistic.
من که چشمم آب نمی خورد ( خوشبین نیستم )
He tripped and fell .
پایش گیر کرد وزمین خورد
A few spelling errors caught my eye.
چند غلط املایی به چشمم خورد
The blow made my head swin.
در اثر ضربه سرم گیج خورد
pabulum
[هر چیزی که بشود به عنوان غذا خورد]
numbly
بی انکه حس داشته باشد یا تکان خورد
cousins
حریفی که مرتبا" یا به اسانی شکست می خورد
After all that money is of no use.
تازه آن پول هم بدردت نمی خورد.
engrain
درجسم چیزی فروکردن خورد دادن
He is most suitable for brain work .
خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
she doesnt even cough without her husband s permission(consent)
بدون اجازه شوهرش آب نمی خورد
He swore off smoking cigarettes .
قسم خورد سیگه ررا کنا ربگذارد
This car wI'll do beautifully .
این اتوموبیل قشنگ بدرد مان می خورد
I'm sick of that jike, cut it out, can't you?
حالم از این جوک به هم می خورد، ساکت شو. نمیتونی؟
He swore to having paid for the goods .
قسم می خورد که پول کالاها را پرداخته است
If you criticize him, it's like a red rag to a bull.
اگر از او
[مرد]
انتقاد بکنی زود بهش بر می خورد.
bounce shot
گویی که به زمین می خورد وبه طرف دروازه می رود
The way he eats his food disgusts
[revolts]
[repulses]
me.
به نحوه ای که او
[مرد]
غذا می خورد حال من را بهم می زند.
alley shot
ضربه شدید کم ارتفاع به دیوار مقابل که بعد به دیوارکناری می خورد
half volley
پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
He lost control of the car and swerved towards a tree.
او
[مرد]
کنترل خودرو را از دست داد و از پهلو به درخت خورد.
vasomotor
اعصاب تنگ کننده وگشاد کننده رگها
fish cake
نان شیرینی که از ماهی خورد کرده وپوره سیب زمینی درست کنند
to interlock levers
اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
slap shot
ضربه محکم که تیغه چوب هاکی پشت گوی به زمین می خورد و ان را بلند میکند
mouses
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse
توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
What the eye doesnt see the heart doesnt grieve ov.
<proverb>
چیزى را که چشم نمى بیند قلب نیز غصه اش نمى خورد .
This stone wont lift.
این سنگ از جایش بلند نمی شود ( تکان نمی خورد )
my words hurt his feelings
سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
that will not serve ourp
این به کارمانخواهد خورد این مقصودمارا انجام نخواهدداد
you shall rue it
از اینکار پشیمان خواهید شد افسوس انرا خواهید خورد
perjurer
کسی که سوگند دروغ می خورد یا شهادت دروغ میدهد
berber knot
گره مراکشی که بدور دو تار دو مرتبه گره می خورد
oppressive
خورد کننده ناراحت کننده
Memling motif
طرح گل مملینگ
[این طرح الهام گرفته شده از آثار هنرمند بلژیکی قرن پانزدهم میلادی، هانس مملینگ است که در فرش های آن ناحیه به چشم می خورد.]
Mother-daughter boteh design
طرح بته جقه مادر و بچه
[این طرح در فرش های قشقایی، خمسه و بعضی دیگر از طرح ها به چشم می خورد و شامل یک بته جقه بزرگ و یک بته کوچک در دل یکدیگر است.]
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com