English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (41 milliseconds)
English Persian
announce اعلان کردن اخطار کردن
announced اعلان کردن اخطار کردن
announces اعلان کردن اخطار کردن
announcing اعلان کردن اخطار کردن
Other Matches
alarm اعلان خطر اخطار
alarmingly اعلان خطر اخطار
alarms اعلان خطر اخطار
alarmed اعلان خطر اخطار
notify اعلام کردن اخطار کردن
notified اعلام کردن اخطار کردن
notifying اعلام کردن اخطار کردن
notifies اعلام کردن اخطار کردن
post اگهی کردن اعلان کردن
posts اگهی کردن اعلان کردن
post- اگهی کردن اعلان کردن
posted اگهی کردن اعلان کردن
notifying اخطار کردن به
notifies اخطار کردن به
cites اخطار کردن
cited اخطار کردن
notified اخطار کردن به
cite اخطار کردن
caution اخطار کردن به
cautioned اخطار کردن به
previse اخطار کردن
citing اخطار کردن
misfeasance اخطار کردن
warns اخطار کردن به
warned اخطار کردن به
cautioning اخطار کردن به
warn اخطار کردن به
notify اخطار کردن به
cautions اخطار کردن به
give out اعلان کردن
declaring اعلان کردن
advertise اعلان کردن
declares اعلان کردن
advertize اعلان کردن
declare اعلان کردن
proclaims اعلان کردن
proclaiming اعلان کردن
proclaimed اعلان کردن
proclaim اعلان کردن
notify someone به کسی اخطار کردن
issue a warning اخطار صادر کردن
forewarn ازپیش اخطار کردن
forewarns ازپیش اخطار کردن
forewarned ازپیش اخطار کردن
posters اعلان نصب کردن
to file for bankruptcy اعلان ورشکستگی کردن
poster اعلان نصب کردن
to serve notice on a person رسما بکسی اخطار کردن
advertised اعلان کردن انتشار دادن
to declare a divident سود سهام را اعلان کردن
to declare a state of emergency اعلان کردن حالت اضطراری
to declare something well-founded چیزی را مستدل اعلان کردن
advertises اعلان کردن انتشار دادن
to declare oneself bankrupt خود را ورشکست اعلان کردن
to declare something solemnly [publicly] چیزی را رسما [علنا ] اعلان کردن
to off negotiations اعلان قطع گفتگو یا روابط کردن
placards حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
placard حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
signboard تخته اعلان اعلان
advertiser اعلان کننده اعلان
signboards تخته اعلان اعلان
advertisers اعلان کننده اعلان
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
caveat اخطار
tip off اخطار
tip-off اخطار
tip-offs اخطار
noticed اخطار
monition اخطار
warning line خط اخطار
caveats اخطار
notices اخطار
premonition اخطار
premonitions اخطار
penalties اخطار
penalty اخطار
signalled اخطار
signaled اخطار
signal اخطار
warning اخطار
notice اخطار
talking-to اخطار
talking to اخطار
notification اخطار
warnings اخطار
bidding اخطار
noticing اخطار
yello card اخطار
prenotion اخطار
proclamations اعلان
advertisement اعلان
poster اعلان
advertisements اعلان
declarations اعلان
noticing اعلان
declaration اعلان
notice اعلان
noticed اعلان
notices اعلان
posters اعلان
denunciation of treaty اعلان
assertion اعلان
advertising اعلان
announcement اعلان
proclamation اعلان
announcements اعلان
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
caveat subscriptor اخطار به عضو
cautioned اخطار توجه
caveat emptor اخطار به خریدار
cognizance اخطار رسمی
denunciation اخطار تهدیدامیز
signaller اخطار کننده
warning sign علامت اخطار
caution اخطار توجه
caveat venditor اخطار به فروشنده
cognizance اخطار قانونی
caveat subscriptor اخطار به مشترک
cautioning اخطار توجه
warner اخطار کننده
denunciations اخطار تهدیدامیز
cautions اخطار توجه
notifiable اخطار کردنی
admonishment اخطار تنبیه
till further notice تا اخطار ثانوی
until further notice تا اخطار ثانوی
forewarning اخطار قبلی
penalty پنالتی اخطار
penalties پنالتی اخطار
premonitions اخطار قبلی
premonition اخطار قبلی
points of order اخطار نظامنامهای
premonitory اخطار کننده
point of order اخطار نظامنامهای
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
publishment اشاعه اعلان
playbills اعلان نمایش
declaration of war اعلان جنگ
declaration of neutrality اعلان بیطرفی
macro declaration درشت اعلان
declaration of bankruptcy اعلان ورشکستگی
throwaway ورقهی اعلان
Over and out! پایان اعلان !
array declaration اعلان ارایه
billsticker اعلان چسبان
vendition اعلان فروش
procedure declaration اعلان رویه
announcers اعلان کننده
notice to mariner اعلان دریایی
dos prompt اعلان DOS
dot prompt نقطه اعلان
declared اعلان شده
affiche اعلان دیواری
playbill اعلان نمایش
they proclaimed him sovereign اعلان کردند
signposts تابلو اعلان
play bill اعلان نمایش
announcer اعلان کننده
To stick (put,fix)up a notice (poster). اعلان زدن
fly bill اعلان دستی
proclamation of independence اعلان استقلال
proclamation of the republic اعلان جمهوریت
proclamation of the republic اعلان جمهوری
signpost تابلو اعلان
system prompt اعلان سیستم
gazette اعلان و اگهی
indigitation اعلان شمارش
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
premonitor از پیش اخطار کننده
at ten minutes notice با ده دقیقه اخطار قبلی
at his call بر حسب اخطار یا احضار او
serve notice on اخطار کتبی دادن به
short notice اخطار کوتاه مدت
bleep ایجاد صدای اخطار
bleeped ایجاد صدای اخطار
He took no heed of my warning. به اخطار من توجهی نکرد
bleeping ایجاد صدای اخطار
monitorial مبصر اخطار امیز
bleeps ایجاد صدای اخطار
premonitory متضمن اخطار قبلی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com