English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 204 (33 milliseconds)
English Persian
announce اعلان کردن اخطار کردن
announced اعلان کردن اخطار کردن
announces اعلان کردن اخطار کردن
announcing اعلان کردن اخطار کردن
Other Matches
alarms اعلان خطر اخطار
alarmed اعلان خطر اخطار
alarmingly اعلان خطر اخطار
alarm اعلان خطر اخطار
notifies اعلام کردن اخطار کردن
notifying اعلام کردن اخطار کردن
notify اعلام کردن اخطار کردن
notified اعلام کردن اخطار کردن
post اگهی کردن اعلان کردن
posts اگهی کردن اعلان کردن
posted اگهی کردن اعلان کردن
post- اگهی کردن اعلان کردن
warned اخطار کردن به
warn اخطار کردن به
warns اخطار کردن به
cites اخطار کردن
citing اخطار کردن
cautions اخطار کردن به
cautioning اخطار کردن به
notifying اخطار کردن به
previse اخطار کردن
cite اخطار کردن
notify اخطار کردن به
notified اخطار کردن به
cited اخطار کردن
notifies اخطار کردن به
caution اخطار کردن به
cautioned اخطار کردن به
misfeasance اخطار کردن
proclaims اعلان کردن
advertize اعلان کردن
declare اعلان کردن
declaring اعلان کردن
declares اعلان کردن
give out اعلان کردن
proclaim اعلان کردن
advertise اعلان کردن
proclaiming اعلان کردن
proclaimed اعلان کردن
forewarn ازپیش اخطار کردن
forewarns ازپیش اخطار کردن
notify someone به کسی اخطار کردن
issue a warning اخطار صادر کردن
forewarned ازپیش اخطار کردن
poster اعلان نصب کردن
posters اعلان نصب کردن
to file for bankruptcy اعلان ورشکستگی کردن
to serve notice on a person رسما بکسی اخطار کردن
advertises اعلان کردن انتشار دادن
to declare something well-founded چیزی را مستدل اعلان کردن
advertised اعلان کردن انتشار دادن
to declare oneself bankrupt خود را ورشکست اعلان کردن
to declare a divident سود سهام را اعلان کردن
to declare a state of emergency اعلان کردن حالت اضطراری
to declare something solemnly [publicly] چیزی را رسما [علنا ] اعلان کردن
to off negotiations اعلان قطع گفتگو یا روابط کردن
placard حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
placards حمل یا نصب اعلان شعار حمل کردن
signboards تخته اعلان اعلان
signboard تخته اعلان اعلان
advertisers اعلان کننده اعلان
advertiser اعلان کننده اعلان
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
noticing اخطار
notices اخطار
warning اخطار
notification اخطار
monition اخطار
noticed اخطار
premonitions اخطار
premonition اخطار
caveats اخطار
caveat اخطار
warning line خط اخطار
prenotion اخطار
notice اخطار
signaled اخطار
signal اخطار
yello card اخطار
talking-to اخطار
bidding اخطار
talking to اخطار
tip-offs اخطار
tip-off اخطار
tip off اخطار
penalties اخطار
signalled اخطار
warnings اخطار
penalty اخطار
poster اعلان
posters اعلان
advertising اعلان
denunciation of treaty اعلان
declaration اعلان
notice اعلان
proclamations اعلان
notices اعلان
proclamation اعلان
noticing اعلان
assertion اعلان
noticed اعلان
declarations اعلان
announcements اعلان
advertisements اعلان
advertisement اعلان
announcement اعلان
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
admonishment اخطار تنبیه
caution اخطار توجه
point of order اخطار نظامنامهای
cognizance اخطار رسمی
till further notice تا اخطار ثانوی
warning sign علامت اخطار
warner اخطار کننده
penalty پنالتی اخطار
until further notice تا اخطار ثانوی
premonitions اخطار قبلی
cautioning اخطار توجه
caveat subscriptor اخطار به مشترک
caveat venditor اخطار به فروشنده
caveat subscriptor اخطار به عضو
cautioned اخطار توجه
caveat emptor اخطار به خریدار
premonitory اخطار کننده
penalties پنالتی اخطار
premonition اخطار قبلی
cautions اخطار توجه
forewarning اخطار قبلی
denunciations اخطار تهدیدامیز
notifiable اخطار کردنی
points of order اخطار نظامنامهای
signaller اخطار کننده
denunciation اخطار تهدیدامیز
cognizance اخطار قانونی
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
play bill اعلان نمایش
proclamation of independence اعلان استقلال
notice to mariner اعلان دریایی
they proclaimed him sovereign اعلان کردند
vendition اعلان فروش
declared اعلان شده
To stick (put,fix)up a notice (poster). اعلان زدن
dot prompt نقطه اعلان
declaration of bankruptcy اعلان ورشکستگی
throwaway ورقهی اعلان
publishment اشاعه اعلان
proclamation of the republic اعلان جمهوری
dos prompt اعلان DOS
announcer اعلان کننده
billsticker اعلان چسبان
fly bill اعلان دستی
proclamation of the republic اعلان جمهوریت
system prompt اعلان سیستم
signpost تابلو اعلان
indigitation اعلان شمارش
signposts تابلو اعلان
declaration of neutrality اعلان بیطرفی
playbills اعلان نمایش
playbill اعلان نمایش
gazette اعلان و اگهی
array declaration اعلان ارایه
declaration of war اعلان جنگ
procedure declaration اعلان رویه
macro declaration درشت اعلان
affiche اعلان دیواری
Over and out! پایان اعلان !
announcers اعلان کننده
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
bleeps ایجاد صدای اخطار
short notice اخطار کوتاه مدت
He took no heed of my warning. به اخطار من توجهی نکرد
premonitory متضمن اخطار قبلی
bleeped ایجاد صدای اخطار
premonitor از پیش اخطار کننده
monitorial مبصر اخطار امیز
at his call بر حسب اخطار یا احضار او
at ten minutes notice با ده دقیقه اخطار قبلی
bleep ایجاد صدای اخطار
alarum اخطار شیپور حاضرباش
serve notice on اخطار کتبی دادن به
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com