English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 132 (8 milliseconds)
English Persian
fortuitcus distortion اعوجاج اتفاقی
Other Matches
distortion اعوجاج
distortions اعوجاج
line distortion اعوجاج خط
barrage jamming اعوجاج سد کننده
field distortion اعوجاج میدان
asymmetrical distortion اعوجاج نامتقارن
attenuation compensation تصحیح اعوجاج
bias distortion اعوجاج پیشقدری
current distortion اعوجاج جریان
delay distortion اعوجاج تاخیری
distortion factor ضریب اعوجاج
end distortion اعوجاج انتهایی
phase distortion اعوجاج فاز
image distortion اعوجاج تصویر
impluse distortion اعوجاج ضربهای
pincushion effect اعوجاج بالشتکی
sound distortion اعوجاج صوت
to avoid distortion of the results [produced] by ... برای جلوگیری از اعوجاج نتایج توسط ...
adventitiouse اتفاقی
accidentalism اتفاقی
coincidental <adj.> اتفاقی
stochastical <adj.> اتفاقی
casual [not planned] <adj.> اتفاقی
casuale اتفاقی
chanceful اتفاقی
adventitious <adj.> اتفاقی
contingent [accidental] <adj.> اتفاقی
adventive اتفاقی
stochastic <adj.> اتفاقی
flukey اتفاقی
pick up <idiom> اتفاقی
extrinsic اتفاقی
even tual اتفاقی
incidental <adj.> اتفاقی
accident اتفاقی
chancing اتفاقی
fluky اتفاقی
episodic اتفاقی
randomly اتفاقی
random <adj.> اتفاقی
chances اتفاقی
chanced اتفاقی
episodical اتفاقی
accidental <adj.> اتفاقی
accidents اتفاقی
haphazardly اتفاقی
casual اتفاقی
casualness اتفاقی
chance اتفاقی
haphazard <adj.> اتفاقی
contingencies اتفاقی
chancier اتفاقی
eventual اتفاقی
occasional اتفاقی
chanciest اتفاقی
contingency اتفاقی
fortuitous <adj.> اتفاقی
chancy اتفاقی
coincidentally <adv.> بطور اتفاقی
stretch a point <idiom> اتفاقی پذیرفتن
crop up <idiom> اتفاقی پدیدارشدن
fortuitously <adv.> بطور اتفاقی
come across <idiom> اتفاقی دیدن
windfall profits سود اتفاقی
windfall loss زیان اتفاقی
windfall gains منافع اتفاقی
stochatic procedures رویههای اتفاقی
stochastic process فرایند اتفاقی
by hazard <adv.> بطور اتفاقی
accidentally <adv.> بطور اتفاقی
random اتفاقی الکی
incidentally <adv.> بطور اتفاقی
by a coincidence <adv.> بطور اتفاقی
accidently <adv.> بطور اتفاقی
as it happens <adv.> بطور اتفاقی
at random <adv.> بطور اتفاقی
by accident <adv.> بطور اتفاقی
by chance <adv.> بطور اتفاقی
by happenstance <adv.> بطور اتفاقی
randomly اتفاقی الکی
incidental memory حافظه اتفاقی
accidental war جنگ اتفاقی
accidentalness حالت اتفاقی
happenstance وقایع اتفاقی
fortuitousness اتفاقی بودن
adventitiously بطور اتفاقی
casual labour کارگر اتفاقی
chromatic تصادفی اتفاقی
circumstantial evidence اماره اتفاقی
contingent liability بدهی اتفاقی
contingent profit سود اتفاقی
fortuitcus fault نقص اتفاقی
incidental errors خطاهای اتفاقی
accidental error خطای اتفاقی
accidental reinforcement تقویت اتفاقی
incidental expenses مخارج اتفاقی
incidental learning یادگیری اتفاقی
incidentals time زمان اتفاقی
incidental works کارهای اتفاقی
accidental fall ضربه فنی اتفاقی
accidental sepcies گونه های اتفاقی
jitter حرکت نامنظم اتفاقی
chare کار روزمزد و اتفاقی
hazardous معاملات قماری اتفاقی
charring کار روزمزد و اتفاقی
by accident or d. بطور اتفاقی یا عمدی
char کار روزمزد و اتفاقی
chars کار روزمزد و اتفاقی
accident damage to property خسارت اتفاقی وارده بردارایی
sideshows موضوع فرعی انحراف اتفاقی
to happen to somebody برای کسی اتفاقی [بد] افتادن
sideshow موضوع فرعی انحراف اتفاقی
randomize بصورت اتفاقی یا تصادفی در اوردن
It was a mere accident that we met. ملاقات ما کاملا تصادفی ( اتفاقی ) بود
come hell or high water <idiom> هیچ فرقی نمیکنه چه اتفاقی بیافته
random بی منظوری پیشامد اتفاقی همینطوری الله بختکی
His coming here was quite accidental. آمدن اوبه اینجا کاملا" اتفاقی بود
drop a hint <idiom> فاش کردن اتفاقی یک چیز خیلی جزئی
fortuitism اعتقادباینکه انچه درطبیعت پیداشده اتفاقی بوده
reportable incident اتفاقی که قانونا باید گذارش داده شود
randomly بی منظوری پیشامد اتفاقی همینطوری الله بختکی
wait up for <idiom> به رختخواب نرفتن تا اینکه کسی برسد یا اتفاقی بیافتد
I'm dying to know what happened. خیلی هیجان زده هستم که بشنوم چه اتفاقی افتاده.
chance medley ادم کشی اتفاقی که باسوء قصدنبوده وغیرعمدی هم نبوده است
fortuist کسیکه معتقداست که انچه درطبیعت پیداشده اتفاقی بوده است
Can count on the fingers of one hand <idiom> رخ دادن اتفاقی به تعداد انگشتان دست [اتفاق نادر و به دفعات محدود]
dead دوره زمانی بین دو رویداد که هیج اتفاقی نمیافتد برای اطمینان از اینکه باهم برخورد نخواهند داشت
fumble از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumbled از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
fumbles از کف دادن اتفاقی توپ اشتباه کردن در کنترل توپ گوی لاکراس به زمین افتاده
gold washing شستن طلائی [نوعی سفیدگری مرسوم در افغانستان که با رنگزدائی فرش های قرمز، آنرا بصورت ترکیبی اتفاقی از رنگ های زرد و نارنجی در می آورد. این نوع زمینه رنگی، مورد علاقه بعضی از خریداران اروپایی می باشد.]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com