Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (29 milliseconds)
English
Persian
begin
اغاز نهادن شروع کردن
begins
اغاز نهادن شروع کردن
Other Matches
to take to
اغاز نهادن
pullulate
اغاز توسعه نهادن
initiated
اغاز کردن شروع کردن
initiate
اغاز کردن شروع کردن
initiating
اغاز کردن شروع کردن
initiates
اغاز کردن شروع کردن
alpha
اغاز شروع
alphas
اغاز شروع
incipit
شروع و اغاز
false start
اغاز نادرست خطا در شروع
false starts
اغاز نادرست خطا در شروع
jump-start
شروع از محل اغاز با پرش به هوا و بجلو
jump-started
شروع از محل اغاز با پرش به هوا و بجلو
jump-starts
شروع از محل اغاز با پرش به هوا و بجلو
jump start
شروع از محل اغاز با پرش به هوا و بجلو
jump-starting
شروع از محل اغاز با پرش به هوا و بجلو
stx
شروع متن اغاز متن
start off
شروع کردن شروع شدن
sets
نهادن مرتب کردن
To lay the foundation.
پی نهادن ( پی ریزی کردن )
set
نهادن مرتب کردن
setting up
نهادن مرتب کردن
immesh
در دام نهادن گرفتار کردن
incept
اغاز کردن
initiated
اغاز کردن
inchoate
اغاز کردن
inaugurate
اغاز کردن
begin
اغاز کردن
push off
اغاز کردن
inaugurating
اغاز کردن
initiating
اغاز کردن
inaugurated
اغاز کردن
initiates
اغاز کردن
inaugurates
اغاز کردن
lead off
اغاز کردن
launching
اغاز کردن
commences
اغاز کردن
launches
اغاز کردن
commencing
اغاز کردن
commenced
اغاز کردن
launch
اغاز کردن
birth
اغاز کردن
initiate
اغاز کردن
launched
اغاز کردن
births
اغاز کردن
to push off
اغاز کردن
commence
اغاز کردن
begins
اغاز کردن
reoccupy
دوباره اغاز کردن
to take arms
جنگ اغاز کردن
face off
رویارویی دو حریف در اغاز رویارویی دو حریف در اغازبازی لاکراس اغاز بازی باپرتاب توپ واترپولو
tee off
اغاز کردن محکم زدن
to pipe up
زدن یا خواندن اغاز کردن
dawning
اغاز اغاز شدن
dawned
اغاز اغاز شدن
dawn
اغاز اغاز شدن
dawns
اغاز اغاز شدن
set up
مدت زمان بین سیگنال شروع یک برنامه و شروع آن
alliterate
چند کلمهء نزدیک بهم را با یک حرف اغاز کردن
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
set up
مشخص کردن یا مقدار دهی اولیه کردن یا شروع یک برنامه کاربردی یاسیستم
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
commencing
شروع کردن
commences
شروع کردن
take up
<idiom>
شروع کردن
streek
شروع کردن
to strike into
شروع کردن
set in
شروع کردن
set about
<idiom>
شروع کردن
put in hand
شروع کردن
embark upon
شروع کردن
kick off
<idiom>
شروع کردن
get off on the wrong foot
<idiom>
بد شروع کردن
get one's feet wet
<idiom>
شروع کردن
embarked
شروع کردن
embark
شروع کردن
embarks
شروع کردن
embarking
شروع کردن
commenced
شروع کردن
tee off
شروع کردن
commence
شروع کردن
warm up
شروع کردن به کار
blast off
شروع بپرواز کردن
launching
شروع کردن حمله
open fire
شروع به تیراندازی کردن
tune up
شروع باواز کردن
launched
شروع کردن حمله
launches
شروع کردن حمله
launch
شروع کردن حمله
pipe up
شروع به نی زدن کردن
to start from the beginning
[to start afresh]
از آغاز شروع کردن
to break into a run
شروع کردن به دویدن
to go
[fall]
together by the ears
[outdated]
<idiom>
شروع به دعوی کردن
get in on the ground floor
<idiom>
ازابتدا شروع کردن
blast-off
شروع بپرواز کردن
start up
<idiom>
بازی را شروع کردن
To start from scratch .
از هیچ شروع کردن
to gather way
شروع بحرکت کردن
set-tos
با اشتیاق شروع کردن
set-to
با اشتیاق شروع کردن
set to
با اشتیاق شروع کردن
to start
شروع کردن به دویدن
to f. a laughing
شروع بخنده کردن
come to blows
<idiom>
شروع به جنگیدن کردن
to start
[for]
شروع کردن رفتن
[به]
do up
شروع بکار کردن
to open fire
شروع به اتش کردن
attempting to steal
شروع کردن به سرقت
dig in
<idiom>
شروع به خوردن کردن
turn on
<idiom>
روشن کردن،بازکردن،شروع کردن
to set about
شروع کردن مبادرت کردن بکاری
to come to one's senses
شروع به فکر عاقلانه کردن
attempting to commit murder
شروع کردن به قتل عمد
restart
بازاغازی دوباره شروع کردن
to push off
شروع کردن بیرون رفتن
come to one's senses
<idiom>
شروع به فکر صحیح کردن
back to the drawing board
<idiom>
کاری را از اول شروع کردن
trigger
شروع کردن حمله یاکار
attempting to commit rape
شروع کردن به تجاوز جنسی
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
triggered
شروع کردن حمله یاکار
to get to
شروع کردن دست گرفتن
go off
<idiom>
شروع به زنگ زدن کردن
attempts
قصد کردن شروع به جرم
attempting
قصد کردن شروع به جرم
attempted
قصد کردن شروع به جرم
attempt
قصد کردن شروع به جرم
triggers
شروع کردن حمله یاکار
to get cracking
شروع کردن
[به کاری]
[اصطلاح روزمره]
take off
جهش کردن شروع به پرواز به پروازدرامدن
to struck up
بهم زدن شروع بزدن کردن
to start quarrelling
<idiom>
شروع به دعوی کردن
[اصطلاح روزمره]
to tie into something
[ American E]
با هیجان و پر انرژی کاری را شروع کردن
pick up
<idiom>
ادامه دادن ،دوباره شروع کردن
off the wagon
<idiom>
دوباره شروع به خوردن الکل کردن
to be fever began to a bate
تب شروع کردبه فروکش کردن یا فرونشستن
to get down to business
کار و بار را شروع کردن
[اصطلاح روزمره]
indent
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indents
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
indenting
شروع کردن یک خط متن با فضایی در حاشیه سمت چپ
load point
شروع بخش ضبط کردن در نوار مغناطیسی
wake up
تنظیم کردن یا شروع یا مقدار اولیه دادن
to turn on the waters
یکدفعه شروع به گریه کردن
[اصطلاح روزمره]
cancellation
عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
to start an argument with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
to start a fight with somebody
با کسی شروع به بگو و مگو
[جر و بحث]
کردن
launching area
منطقه شروع پرواز منطقه شروع عملیات اب خاکی
launched
شروع کردن اقدام کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
lead off
<idiom>
شروع کردن ،باز کردن
launch
شروع کردن اقدام کردن
push off
<idiom>
ترک کردن ،شروع کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
colds
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
cold
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
coldest
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
colder
روشن کردن کامپیوتر یا اجرای برنامه از نقط ه شروع آن
debut
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
debuts
نخستین مرحله دخول در بازی یا جامعه شروع بکار کردن
groups
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
staging area
فاصله بین منطقه اماده کردن اتومبیل و نقطه شروع
group
کد مشخص کردن شروع و خاتمه گروهی از رگوردهای مربوط به هم یا داده ها
investing
نهادن
invests
نهادن
invested
نهادن
cock
کج نهادن
cocking
کج نهادن
cocks
کج نهادن
invest
نهادن
initiation
شروع کار شروع
run-up
[start-up]
نزدیکی به مکان شروع با دویدن
[برای جهش یا پرتاب کردن]
[ورزش]
modes
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
mode
وارد کردن دستور در حالت مستقیم برای شروع اجرای برنامه
shutting
برهم نهادن
to step in
قدم نهادن در
exposure
در معرض نهادن
incage
درقفس نهادن
lay down
کنارگذاشتن در کف نهادن
inhume
در خاک نهادن
incarcerates
در زندان نهادن
inters
در خاک نهادن
incarcerated
در زندان نهادن
interring
در قبر نهادن
shut
برهم نهادن
shuts
برهم نهادن
interring
در خاک نهادن
interred
در قبر نهادن
exposures
در معرض نهادن
to step inside
قدم نهادن در
vats
در خمره نهادن
overtaxing
بارسنگین نهادن بر
inters
در قبر نهادن
overtaxes
بارسنگین نهادن بر
title
نام نهادن
to set a trap
دام نهادن
cage
درقفس نهادن
cages
درقفس نهادن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com