Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English
Persian
finance officer
افسر مالی
Search result with all words
accountable disbursing officer
افسر ذیحساب مالی
disbursing officer
افسر ذیحساب مالی
Other Matches
embarkation officer
افسر مسئول بارگیری یا سوارشدن افسر نافر سوار شدن ستون
claims officer
افسر رسیدگی به شکایات افسر مسئول تنظیم ادعانامه ها
flag rank
افسر بالاتر از سروان افسر ارشد
field grade
افسر ارشد درجه افسر ارشدی
fiscal drag
اثر کند کنندگی مالی هنگامیکه سیاست مالی نتواندرشد اقتصادی را حفظ نماید .
releasing officer
افسر مسئول ترخیص کالاها افسر ترخیص کننده پرسنل
class a agent officer
افسر عامل پرداخت حقوق وجیره نقدی افسر عامل
financial statement
صورت مالی گزارش مالی
control officer
افسر کنترل ستون موتوری افسر کنترل کننده
combat cargo officer
افسر مسئول ترابری رزمی افسر مسئول بارگیری کالاهای رزمی
quando acciderint
وقتی مدیرترکه در مقابل غرماء متوفی به دفاع در دست نبودن مالی از متوفی متوسل میشودمحکمه با صدور حکمی باعنوان بالا مقرر می دارد که هر گاه مالی از متوفی بدست اید باید به غرماء داده شود
cere
موم مالی کردن یا روغن مالی کردن
line officer
افسر صف
jemadar
افسر
commissioned officers
افسر
officer
افسر
commissioned officer
افسر
officers
افسر
pretor
افسر
sub-lieutenant
افسر جز
corona australis
افسر
sub-lieutenants
افسر جز
pretorian
افسر
coronae australis
افسر
coronate
افسر
personnel officer
افسر پرسنل
personnel officer
افسر اجودانی
watch officer
افسر نگهبان
forward air controller
افسر نافرمقدم
orderly officen
افسر نگهبانی
officer on duty
افسر مسئول
officer of the watch
افسر نگهبان
officer of the day
افسر نگهبان
property officer
افسر اموال
liaison officer
افسر رابط
cable officer
افسر لنگر
officer in charge
افسر مسئول
line officer
افسر صفی
junior officer
افسر جزء
espial officer
افسر تجسس
disbursing officer
افسر عامل
detail officer
افسر کارگزینی
detail officer
افسر مشاغل
brass
افسر ارشد
commanding officer
افسر فرمانده
commanding officers
افسر فرمانده
accountable disbursing officer
افسر عامل
custodians
افسر مرموزات
active officer
افسر کادر
air officer
افسر هوایی
air officer
افسر هواپیمایی
flag officer
افسر دریایی
division officer
افسر قسمت
divisional officer
افسر قسمت
bo's'n
افسر کشتی
bos'n
افسر کشتی
bosun
افسر کشتی
bosuns
افسر کشتی
veterinarian
افسر دامپزشک
veterinarians
افسر دامپزشک
flying officer
افسر پرواز
flying officer
افسر خلبان
flag officer
افسر پرچم
firing line officer
افسر تیر
finance officer
افسر دارایی
field officer
افسر رزمی
archon
افسر سرپرست
engineers
افسر مهندس
warrant officers
افسر یار
police officers
افسر شهربانی
supply officer
افسر تدارکات
surveying officer
افسر تحقیق
constables
افسر ارتش
war horses
افسر یاسربازدامپزشک
runner
افسر پلیس
senior officer
افسر ارشد
warrant officer
افسر یار
custodian
افسر مرموزات
subofficer
افسر جزء
staff officer
افسر ستاد
commandant
افسر فرمانده
engineered
افسر مهندس
commandants
افسر فرمانده
The officer on night duty.
افسر کشیک شب
constable
افسر ارتش
engineer
افسر مهندس
subassembly officer
افسر جزء
prefects
افسر ارشد
prefect
افسر ارشد
commissioned officer
افسر کادر
commissioned officers
افسر کادر
police officers
افسر پلیس
navigator
افسر راه
subalterns
افسر جزء
war horse
افسر یاسربازدامپزشک
navigator
افسر سکان
subaltern
افسر جزء
navigators
افسر راه
police officer
افسر پلیس
regular officer
افسر کادر
navigators
افسر سکان
police officer
افسر شهربانی
runners
افسر پلیس
reserve officer
افسر احتیاط
reserve officer
افسر وفیفه
executive officer
افسر اجراییات
aerographer
کمک افسر هواشناسی
advance officer
افسر جلودار ستون
reservists
سرباز یا افسر ذخیره
field grade
افسر ارشد ارتش
reservist
سرباز یا افسر ذخیره
duty officer
افسر نگهبان ستاد
young turk
افسر جوان افراطی
active officer
افسر کادر ثابت
accredited officer
افسر خبرنگار خارجی
ranker
افسر سربازی کرده
commodore
افسر فرمانده دریایی
surveying officer
افسر بررسی کننده
coast guard officer
افسر گارد کرانه
courier transfer officer
افسر مسئول پیک
subalterns
افسر جزء مادون
commodores
افسر فرمانده دریایی
contracting officer
افسر متصدی پیمان
disbursing officer
افسر پرداخت پول
command liaison
افسر رابط فرماندهی
subaltern
افسر جزء مادون
espial officer
افسر عملیات جاسوسی
air liaison officer
افسر رابط هوایی
captain of the port
افسر انتظامات بندر
artillery liaison officer
افسر رابط توپخانه
safety officer
افسر تامین یکان
landing signal officer
افسر ارتباط فرود
palm
علامت افسر ارشدی
noncommissioned officer
افسر دون رتبه
assistant navigator
کمک افسر راه
agent officer
افسر عامل پرداخت
officer in charge
افسر مسئول اجرا
battery executive
افسر اجرائیات اتشبار
officer of the guard
افسر گارد احترام
branch qualified officer
افسر متخصص رستهای
officer on duty
افسر مداومت کار
officers call
شیپور افسر پیش
personnel officer
افسر رکن یکم
brass hats
افسر ارشد ارتش
brass hat
افسر ارشد ارتش
field officer
افسر رسته رزمی
subalternate
افسر جزء متوالی
firing line officer
افسر میدان تیر
five star
افسر پنج ستارهای
alternate command authority
افسر جانشین فرمانده
palms
علامت افسر ارشدی
field officer
افسر عملیات صحرایی
chaplain
افسر امور دینی
chaplains
افسر امور دینی
spial officer
افسر عملیات جاسوسی
service officer
افسر ارشد نگهبان
property officer
افسر ذیحساب اموال
air transport liaison officer
افسر رابط ترابری هوایی
accountable property officer's bond
دفتر افسر ذیحساب اموال
cadres
افسر یا درجه دار کادر
officer of the deck
افسر نگهبان عرشه ناو
ranker
افسر ترفیع یافته افسرصفی
noncommissioned officer
درجه دار افسر وفیفه
senior officer afloat
ارشدترین افسر حاضر در ناو
flight surgeon
افسر پزشک نیروی هوایی
range officer
افسر مسئول میدان تیر
first lieutenant
ناوبان یکم افسر ملوان
detail officer
افسر مسئول گروه بیگاری
executive officer
معاون یکان افسر تیر
cadre
افسر یا درجه دار کادر
warlord
افسر عالی رتبه ارتش
division officer
فرمانده قسمت افسر رسته
ranker
افسر سربازی کرده نظامی حرفهای
courier transfer officer
افسر مسئول قسمت پیک ارتشی
interceptor controller
افسر مسئول پست استراق سمع
proconsul
افسر دارای بعضی اختیارات کنسولی
flight sister
افسر مسئول بهداشت و تغذیه هواپیما
shavetail
افسر تازه کار ستوان سوم
The police officer took down the car number .
افسر پلیس نمره اتوموبیل را برداشت
flag officer
افسر پرچمدار تیمسار فرماندهی ناو
financial
مالی
financed
مالی
monetary
مالی
finance
مالی
pecuniary
مالی
accounting classification
کد مالی
fiscal
مالی
finances
مالی
financing
مالی
beach master
افسر لجستیک در عملیات اب خاکی رئیس اسکله
surgeon general
رئیس قسمت پزشکی ارتش افسر پزشک
teleman
افسر مامور رمز ومخابرات نیروی دریایی
financier
متخصص مالی
financiers
متخصص مالی
financially
از نظر مالی
financial intermediary
واسطه مالی
fiscally
ازلحاظ مالی
illinition
روغن مالی
fiscal policy
سیاست مالی
financial status
وضع مالی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com