Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (36 milliseconds)
English
Persian
proceed
اقدام کردن پرداختن به
proceeded
اقدام کردن پرداختن به
Other Matches
looser
سبکبار کردن پرداختن
loosest
سبکبار کردن پرداختن
acquitting
پرداختن و تصفیه کردن
acquit
پرداختن و تصفیه کردن
loose
سبکبار کردن پرداختن
acquits
پرداختن و تصفیه کردن
deal
اقدام کردن
deals
اقدام کردن
to take steps
اقدام کردن
start out
اقدام کردن
to take of a
اقدام کردن
to take measures
اقدام کردن
to bend effort
اقدام کردن
enterprise
اقدام کردن
enterprises
اقدام کردن
deal with
اقدام کردن
emprize
اقدام کردن
proceeded
اقدام کردن
proceed
اقدام کردن
ventures
اقدام یا مبادرت کردن به
adventurism
اقدام به کاری کردن
ventured
اقدام یا مبادرت کردن به
to put in hand
دایرکردن اقدام کردن
venturing
اقدام یا مبادرت کردن به
to start out to do something
اقدام بکاری کردن
venture
اقدام یا مبادرت کردن به
activates
فعال کردن بفعالیت پرداختن بکارانداختن
treat someone
<idiom>
پول کسی را پرداختن ،دعوت کردن
activated
فعال کردن بفعالیت پرداختن بکارانداختن
activating
فعال کردن بفعالیت پرداختن بکارانداختن
enterprises
اقدام به اجرای قوانین کردن
to play at
خواهی نخواهی اقدام کردن
enterprise
اقدام به اجرای قوانین کردن
to act in self-defence
دفاع از خود اقدام
[حرکت]
کردن
to take action to prevent
[stop]
such practices
اقدام کردن برای اینکه از چنین شیوه هایی جلوگیری شود
launch
شروع کردن اقدام کردن
launching
شروع کردن اقدام کردن
launched
شروع کردن اقدام کردن
launches
شروع کردن اقدام کردن
foot the bill
<idiom>
پرداختن
pays
پرداختن
kick over
<idiom>
پرداختن
practicing
پرداختن
practice
پرداختن
meets
پرداختن
practising
پرداختن
aby
پرداختن
abye
پرداختن
take to
پرداختن
practises
پرداختن
meet
پرداختن
practise
پرداختن
fork out
<idiom>
پرداختن
defray
پرداختن
cough up
پرداختن
paying
پرداختن
disbursed
پرداختن
disburses
پرداختن
imburse
پرداختن
disbursing
پرداختن
to fork over
پرداختن
defrays
پرداختن
pony up
<idiom>
پرداختن
shell out
پرداختن
disburse
پرداختن
pay
پرداختن
to brush up
پرداختن
defraying
پرداختن
defrayed
پرداختن
activate
به فعالیت پرداختن
activate
بفعالیت پرداختن
activated
به فعالیت پرداختن
recompensing
غرامت پرداختن
recompenses
غرامت پرداختن
turn to
بکار پرداختن
recompensed
غرامت پرداختن
recompense
غرامت پرداختن
activating
به فعالیت پرداختن
activates
به فعالیت پرداختن
To pay money. To make a payment.
پول پرداختن
indemnities
غرامت پرداختن
indemnity
غرامت پرداختن
putting
بفعالیت پرداختن
pay at tenor
در سررسید پرداختن
indemnify
غرامت پرداختن
pipe up
به سخن پرداختن
foot
پرداختن مخارج
to pay in a
پیشکشی پرداختن
put
بفعالیت پرداختن
puts
بفعالیت پرداختن
prepay
قبلا پرداختن
to pay on account
[American English]
یک قسط را پرداختن
get down to work
بکار پرداختن
nails
به موقع پرداختن
nailed
به موقع پرداختن
to make a part
[ial]
payment
یک قسط را پرداختن
nail
به موقع پرداختن
To get on with a job.
بکاری پرداختن
to pay up
تمام و کمال پرداختن
pony
پرداختن خلاصه اخبار
pores
بمطالعه دقیق پرداختن
ponies
پرداختن خلاصه اخبار
to pay off
تمام و کمال پرداختن
layaway plan
<idiom>
قرض راکم کم پرداختن
pore
بمطالعه دقیق پرداختن
pay off something
چیزی را قسطی پرداختن
poney
پرداختن خلاصه اخبار
pay up
تمام وکمال پرداختن
to pore
[over; on]
به مطالعه دقیق پرداختن
intervention
اقدام
action
اقدام
interventions
اقدام
enforcement
اقدام
move
اقدام
ploys
اقدام
proceeding
اقدام
esteem
اقدام
ploy
اقدام
actions
اقدام
actionless
بی اقدام
enterprises
اقدام
moved
اقدام
moves
اقدام
emprise
اقدام
enterprise
اقدام
procedure
اقدام
to pay off a debt
[mortgage]
بدهی
[رهنی]
را قسطی پرداختن
insolvent
فاقد توانایی پرداختن دیون
pick up the tab
<idiom>
صورت حساب کسی را پرداختن
counter-measure
اقدام متقابل
protective measure
اقدام حمایتی
precaution
اقدام احتیاطی
precautions
اقدام احتیاطی
operation immediate
اقدام سریع
counter-measures
اقدام متقابل
countermeasure
اقدام متقابل
demarche
اقدام سیاسی
measure
درجه اقدام
legal action
اقدام قانونی
counteraction
اقدام متقابل
measure of prevention
اقدام احتیاطی
appropriate action
اقدام مقتضی
the needful
اقدام لازم
preparations
اقدام مقدماتی
in hand
در دست اقدام
action at low
اقدام قانونی
enterprise
قدرت اقدام
expedience
اقدام مهم
initial movement
نخستین اقدام
intercommunion
اقدام مشترک
it wasprologue to the nextmove
اقدام بعدبود
preparation
اقدام مقدماتی
action for cancellation
اقدام به ابطال
enterprises
قدرت اقدام
social action
اقدام اجتماعی
regular procedure
اقدام قانونی
action statement
دستورالعمل اقدام
action
فعل اقدام
double action
اقدام دوجانبه
proceed with deliberations
اقدام به مذاکره
action for cancellation
اقدام به لغو
actions
کار اقدام
actions
فعل اقدام
under way
دردست اقدام
action
کار اقدام
expediency
اقدام مهم
to compound
قسطی پرداختن
[کمتراز بهای اصلی]
to get down to business
به کار اصلی پرداختن
[اصطلاح روزمره]
liquidated damages
پرداختن جریمه جهت فسخ قرارداد
counter-measures
اقدام جبران کننده
action for avoidance
اقدام برای لغو
It is in progress. It is under way.
دردست اقدام است
counter-measure
اقدام جبران کننده
measure
اندازه اقدام پیشگیری
with measured step
با اقدام مناسب
[سنجیده]
enterprises
امرخطیر اقدام مهم
originator
اقدام کننده پیام
it was an incorrect procedure
یک اقدام غلطی بود
greenlight
اجازه حرکت و اقدام
memorandums
اقدام به یادداشت کند
venturing
اقدام بکارمخاطره امیز
enterprise
امرخطیر اقدام مهم
memoranda
اقدام به یادداشت کند
originators
اقدام کننده پیام
memorandum
اقدام به یادداشت کند
ventures
اقدام بکارمخاطره امیز
ventured
اقدام بکارمخاطره امیز
venture
اقدام بکارمخاطره امیز
to proceed against a person
اقدام بر علیه کسی زدن
exigent
محتاج به اقدام یا کمک فوری
do the necessary
اقدام لازم بعمل اورید
pushful
متهور در اقدام بکارهای مهم
how shall we proceed
چگونه باید اقدام کرد
execution for debt
اقدام برای طلب وصول
emergencies
حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
emergency
حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
zction for dammages
اقدام برای دریافت خسارت وارده
cross that bridge when you come to it
<idiom>
[به حل یک مشکل زمانی اقدام کن که لازم باشه و نه قبلش]
emergencies
پیشامدی که اقدام فوری راایجاب کند اضطرار
emergency
پیشامدی که اقدام فوری راایجاب کند اضطرار
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com