English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
bitten with الوده دچار
Other Matches
smeary الوده
contaminating الوده
bedraggled الوده
unclean الوده
contaminates الوده
miry الوده
contaminated الوده
in for الوده
spotty الوده
contaminate الوده
defiled الوده کردن
contaminating الوده کردن
sludgy لجن الوده
contaminative الوده کننده
infects الوده کردن
infecting الوده کردن
muck الوده کردن
contaminates الوده کردن
infect الوده کردن
contaminated الوده کردن
defiles الوده کردن
imbrue الوده کردن
contaminate الوده کردن
defile الوده کردن
envenom الوده کردن
red-handed بخون الوده
smutch الوده کردن
pollutant الوده کننده
polluters الوده کننده
defiling الوده کردن
polluter الوده کننده
septic گندیده الوده
sullying الوده شدن
sully الوده شدن
sullies الوده شدن
slimy لجن الوده
unchaste الوده دامن
sullied الوده شدن
pollutants الوده کننده
contaminant جسم الوده
smutchy الوده وکثیف
contaminants جسم الوده
soilure الوده سازی
contamination الوده کردن
contaminates الوده یا کثیف کردن
smuttier با سیاهک الوده شده
smuttiest با سیاهک الوده شده
smutty با سیاهک الوده شده
contaminating الوده یا کثیف کردن
contaminants ملوث الوده کننده
contaminate الوده یا کثیف کردن
contaminated الوده یا کثیف کردن
erythroid الوده یامایل بخونریزی
contaminant ملوث الوده کننده
red handed دست بخون الوده
to imbrue in blood الوده بخون کردن
to imbrue with blood الوده بخون کردن
bacterize بامیکرب الوده شدن
flyblown الوده بتخم حشرات
fly blow الوده به تخم مگس کردن
smog هوای الوده به دود وبخار
taint رنگ کردن الوده شدن
tainting رنگ کردن الوده شدن
smoggy پوشیده از مه غلیظ الوده با دود
taints رنگ کردن الوده شدن
trichinize با کرم گوشت خوک الوده شدن
afoul دچار
stricken with fever دچار تب
stricken دچار
wallow course خندق مخصوص ضدعفونی خودروهایی که به مواد ش م ر الوده شده اند
wind broken دچار پربادی
hysterical دچار هیستری
hysterical دچار تپاکی
hysterically دچار هیستری
cropsick دچار رودل
dysenteric دچار زحیر
hysterically دچار تپاکی
perverted دچار ضلالت
strikebound دچار اعتصاب
vertiginous دچار سرگیجه
strangurious دچار چکمیزک
agonist دچار اضطراب
agonist دچار کشمکش
measled دچار سرخجه
insomnious دچار بیخوابی
in queer street دچار رسوایی
snow bound دچار برف
hungriest دچار گرسنگی
hydrocephalous دچار استسقای سر
hydrocephalic دچار استسقای سر
neuralgic دچار درداعصاب
dizzy دچار دوران سر
embroiling دچار کردن
embroils دچار کردن
embroiled دچار کردن
embroil دچار کردن
hungrier دچار گرسنگی
seize دچار حمله
hungry دچار گرسنگی
seized دچار حمله
seizes دچار حمله
consumptive دچار مرض سل
consumptives دچار مرض سل
catch دچار شدن به
wind bound دچار باد مخالف
lumbaginous دچار کمر درد
plague دچار طاعون کردن
plagued دچار طاعون کردن
plagues دچار طاعون کردن
plaguing دچار طاعون کردن
embroiled in war دچار یا گرفتار جنگ
thunderstrike دچار صاعقه شدن
iritic دچار اماس عنبیه
moon blind دچار اماس نوبتی
serpiginous دچار زرد زخم
rhematicky دچار باد مفاصل
to let in for گرفتار یا دچار کردن
neurotic دچار اختلال عصبی
porriginous دچار سعفی یا کچلی
understaffed دچار کمبود کارمند
neuropath دچار اختلالات عصبی
necrotic دچار غانقرایایا فساداستخوان
mycotic دچار ناخوشی قارچی
pellagrous دچار ناخوشی که در بالااشاره شد
To get into difficulties. دچار اشکال شدن
trouble دچار کردن اشفتن
to get into دچار [حالتی] شدن
convulses دچار تشنج کردن
feel the pinch <idiom> دچار بی پولی شدن
thunderstrike دچار رعدوبرق شدن
convulsing دچار تشنج کردن
troubles دچار کردن اشفتن
convulse دچار تشنج کردن
to fall into دچار [حالتی] شدن
convulsed دچار تشنج کردن
bulimious دچار جوع گاوی
To have an accident. دچار تصادف شدن
troubling دچار کردن اشفتن
paretic دچار فلج ناقص یا عضلانی
plunged in war سخت گرفتاریا دچار جنگ
hangry <adj.> گشنگی که دچار عصبانیت میشود
asthmatics دچار تنگی نفس اسمی
asthmatic دچار تنگی نفس اسمی
phlebitic دچار اماس جدار ورید
to cach one's death دچار سرماخوردگی کشنده شدن
stenosed دچار هرگونه تنگی مجرا
swamped دچار کردن مستغرق شدن
neurasthenic دچار خستگی یاضعف اعصاب
wronged دچار خطا و انحطاط مظلوم
traumatising دچار روان زخم کردن
traumatize دچار روان زخم کردن
traumatized دچار روان زخم کردن
traumatizes دچار روان زخم کردن
swamping دچار کردن مستغرق شدن
i am in a sorry hopeless etc دچار وضع بدی شده ام
hypochondriacal دچار جنون افسردگی- تهیگاهی
astigmatic دچار بی نظمی درجلیدیهء چشم
swamp دچار کردن مستغرق شدن
swamps دچار کردن مستغرق شدن
traumatizing دچار روان زخم کردن
traumatises دچار روان زخم کردن
traumatised دچار روان زخم کردن
chain react دچار واکنشهای مسلسل وزنجیری شدن
parotitic دچار اماس در غده بنا گوشی
melanotic دچار سیاهی غیر طبیعی درپوست
conscience-stricken دچار ناراحتی وجدان یا احساس گناه
fates مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
hydrocele دچار ازدیاد فشارمایع در داخل بطنهای مغز
fate مقدر شدن بسرنوشت شوم دچار کردن
person running amok فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
frenzied attacker فرد دچار جنون آدم کشی [روان شناسی]
euthanasia مرگ یا قتل کسانی که دچار مرض سخت و لاعلاجند
The warning light seems to have malfunctioned. چراغ خطر به نظر می رسد دچار نقص فنی شده است.
nymphomanic دچار جنون خوابیدن با مرد دیوانه برای بغل خوابی بامرد
hot spot نقاط خطرناک یا خیلی خطرناک در منطقه الوده به مواد رادیواکتیو اتمی
hot spots نقاط خطرناک یا خیلی خطرناک در منطقه الوده به مواد رادیواکتیو اتمی
muddy weather هوایی که دچار پوشیده شدن زمین ازبرف آب دار با گل شود [هوا و فضا]
vives یکجور ناخوشی گوش که کره اسبهای تازه بعلف بسته بدان دچار می شوند
flybelt منطقه الوده به حشره تسه تسه
messes :شلوغ کاری کردن الوده کردن
mess :شلوغ کاری کردن الوده کردن
befoul کثیف کردن الوده کردن
to run into a bad practice گرفتار کار زشتی شدن بخوی بدی دچار شدن
collapse متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsing متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapses متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
collapsed متلاشی شدن دچار سقوط واضمحلال شدن غش کردن
lay up دچار تاخیر کردن یا شدن انبار یاجمع کردن
bomb یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed out یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombed یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
bombs یک برنامه زمانی دچار این حالت میشود که خروجیهای ان نادرست بوده و یا به علت اشتباهات منطقی وگرامری قابل اجرا شدن نباشد
restricting منحصر کردن دچار تضییقات کردن
restricts منحصر کردن دچار تضییقات کردن
i suffer from headache سردرد دارم دچار سردرد هستم
restrict منحصر کردن دچار تضییقات کردن
discomfit دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfited دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfiting دچار مانع کردن ناراحت کردن
discomfits دچار مانع کردن ناراحت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com