Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 251 (47 milliseconds)
English
Persian
try (something) out
<idiom>
امتحان کردن(چیزی)
Search result with all words
score
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scored
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
scores
نمره امتحان باچوب خط حساب کردن علامت گذاردن
trial
امتحان کردن
trials
امتحان کردن
test
امتحان کردن
test
ازمایش کردن امتحان
tested
امتحان کردن
tested
ازمایش کردن امتحان
tests
امتحان کردن
tests
ازمایش کردن امتحان
check
امتحان کردن بازرسی
checked
امتحان کردن بازرسی
checks
امتحان کردن بازرسی
enquired
تحقیق کردن امتحان کردن
enquires
تحقیق کردن امتحان کردن
inquire
تحقیق کردن امتحان کردن
inquired
تحقیق کردن امتحان کردن
inquires
تحقیق کردن امتحان کردن
cram
خودرا برای امتحان اماده کردن
crammed
خودرا برای امتحان اماده کردن
cramming
خودرا برای امتحان اماده کردن
crams
خودرا برای امتحان اماده کردن
invigilate
در امتحان نظارت کردن
invigilated
در امتحان نظارت کردن
invigilates
در امتحان نظارت کردن
invigilating
در امتحان نظارت کردن
tries
امتحان کردن
try
امتحان کردن
examine
امتحان کردن
examined
امتحان کردن
examines
امتحان کردن
examining
امتحان کردن
examination
معالجه کردن بازجویی امتحان کردن
examinations
معالجه کردن بازجویی امتحان کردن
crammer
کسیکه کارش اماده کردن شاگردان برای امتحان بطورسطحی است
palpate
لمس کردن امتحان نمودن
put to test
امتحان کردن
to make a trial of
امتحان کردن
reexamine
دوباره امتحان کردن
to bring to the proof
امتحان کردن
to give an examination
امتحان کردن
to put to proof
امتحان کردن محک زدن
x ray
بااشعه ایکس امتحان کردن عکسبرداری با اشعه ایکس
try on
<idiom>
امتحان کردن لباس
to check out something
چیزی را بررسی یا امتحان کردن
to try something completely new
<idiom>
چیزی
[روشی ]
کاملا متفاوت امتحان کردن
to crib
در امتحان
[با نگاه کردن روی همسایه]
تقلب کردن
to copy
در امتحان
[با نگاه کردن روی همسایه]
تقلب کردن
to plagiarize
در امتحان
[با نگاه کردن روی همسایه]
تقلب کردن
Other Matches
to try something on
چیزی را برای امتحان پوشیدن
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
tests
امتحان ها
examinations
امتحان ها
tests
امتحان
assays
امتحان
quizzes
امتحان
trial
امتحان
assay
امتحان
trials
امتحان ها
checking
امتحان
test
امتحان
inspection
امتحان
checks
امتحان
tentatively
من باب امتحان
tested
امتحان
test
امتحان
quiz
[American]
امتحان
checked
امتحان
tries
امتحان
quiz
امتحان
trial
امتحان
try
امتحان
trials
امتحان
check
امتحان
examination
امتحان
examination
امتحان
examinations
امتحان
tripos
امتحان حساب
temptation
ازمایش امتحان
vivas voce
امتحان شفاهی
pretest
امتحان مقدماتی
probational
ازمایش امتحان
proctor
نافر امتحان
tests
امتحان محک
bar examination
امتحان وکالت
unsight
امتحان نکرده
tested
امتحان محک
examination
امتحان ازمایش
unevaluated
<adj.>
امتحان نشده
examinations
امتحان ازمایش
temptations
ازمایش امتحان
test
امتحان محک
examinable
قابل امتحان
experiment
امتحان عمل
preliminaries
امتحان مقدماتی
trials
ازمایش امتحان
probation
ازمایش امتحان
crucible
امتحان سخت
preliminary
امتحان مقدماتی
essay examination
امتحان انشایی
examination anxiety
اضطراب امتحان
examinee
امتحان شونده
examinee
امتحان دهنده
assay
امتحان عیارگری
experiments
امتحان عمل
experimenting
امتحان عمل
assays
امتحان عیارگری
examiners
امتحان کننده
examiner
امتحان کننده
experimented
امتحان عمل
test anxiety
اضطراب امتحان
untested
<adj.>
امتحان نشده
to take an examination
امتحان دادن
unchecked
<adj.>
امتحان نشده
unverified
<adj.>
امتحان نشده
unaudited
<adj.>
امتحان نشده
uninspected
<adj.>
امتحان نشده
qualifying examination
امتحان صلاحیت
trial
ازمایش امتحان
crucibles
امتحان سخت
unexamined
<adj.>
امتحان نشده
To flunk a course . To fail an exam.
در امتحان رد شدن
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
viva voce
شفاها امتحان شفاهی
to do a test
امتحان کتبی نوشتن
to write an exam
امتحان کتبی نوشتن
I'd like to try ...
من میخواهم ... را امتحان کنم.
hold water
از امتحان درست درامدن
testable
امتحان پذیر ازمایشی
to give an examination
صورت امتحان دادن
check lock
ساعت امتحان کننده
to buy on trial
بشرط امتحان خریدن
midyear
امتحان نیمه سال
graduate record examination
امتحان ورودی بعد ازلیسانس
To pass the exam on the first try.
یک ضرب در امتحان قبول شدن
To purchase on approval .
بشرط امتحان ( شرطی )خریدن
matriculation
امتحان ورودی دانشگاه کنکور
to get a pass in physics
در امتحان فیزیک قبول شدن
gre
امتحان ورودی بعد از لیسانس
pretest
امتحان مقدماتی بعمل اوردن
acid test
وسیلهء ازمایش امتحان با اسید
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
referred
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
to pull off something
[contract, job etc.]
چیزی را تهیه کردن
[تامین کردن]
[شغلی یا قراردادی]
to pirate something
چیزی را غیر قانونی چاپ کردن
[دو نسخه ای کردن]
set loose
<idiom>
رها کردن چیزی که تو گفته بودی ،آزاد کردن
fraise
نرده دار کردن دهانه چیزی را گشادتر کردن
refers
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
premeditate
قبلا فکر چیزی را کردن مطالعه قبلی کردن
refer
توجه کردن یا کار کردن یا نوشتن درباره چیزی
To mark the examination papers .
ورقه های امتحان رانمره دادن
ordeal
امتحان سخت برای اثبات بیگناهای
The exam was too easy for words .
امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
shibboleths
امتحان اصطلاح پیش پا افتاده ومرسوم
to try on
برای امتحان پوشیدن بطورازمایش اغازکردن
shibboleth
امتحان اصطلاح پیش پا افتاده ومرسوم
ordeals
امتحان سخت برای اثبات بیگناهای
How many students passed the exam?
چند نفر در امتحان قبول شدند؟
placements
تعیین دانشپایه دانشجو از روی امتحان
urinoscopy
پیشاب بینی امتحان ادرار فسر
placement
تعیین دانشپایه دانشجو از روی امتحان
test paper
کاغذ مخصوص ازمایش ورقه امتحان
to throw light upon
روشن کردن کمک بتوضیح چیزی کردن
cession
صرفنظر کردن از چیزی وواگذار کردن ان واگذاری
quantifies
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
to instigate something
چیزی را برانگیختن
[اغوا کردن ]
[وادار کردن ]
valuate
ارزش چیزی رامعین کردن ارزیابی کردن
quantify
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantifying
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
quantified
محدود کردن کیفیت چیزی را معلوم کردن
he went out in the poll
امتحان دانشگاه را گذراندولی امتیاز ویژهای نگرفت
He feels shame at failing in his exam .
ازاینگه در امتحان مردود شده خجالت می کشد
greats
امتحان نهایی دردانشگاه برای گرفتن درجه
great go
امتحان نهایی در دانشگاه برای گرفتن درجه
high test
امتحان سختی را گذرانده دارای قوه فراره زیاد
denouncing
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounces
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounce
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
denounced
علیه کسی افهاری کردن کسی یا چیزی را ننگین کردن تقبیح کردن
mind
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
briefest
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
briefed
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
references
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
beck
باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی
to beg for a thing
چیزی راخواهش کردن یاگدایی کردن
briefer
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
minding
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
minds
فکر چیزی را کردن یاداوری کردن
brief
خلاصه کردن چیزی توجیه کردن
reference
توجه کردن یا کار کردن با چیزی
defrost
یخ چیزی را اب کردن
deducts
کم کردن چیزی از کل
fills
پر کردن چیزی
fill
پر کردن چیزی
to work out something
چیزی را حل کردن
to throw something overboard
چیزی را ول کردن
defrosts
یخ چیزی را اب کردن
defrosting
یخ چیزی را اب کردن
defrosted
یخ چیزی را اب کردن
make do with something
با چیزی تا کردن
to cut back
[on]
something
چیزی را کم کردن
deduct
کم کردن چیزی از کل
make something do
با چیزی تا کردن
to cut something
چیزی را کم کردن
to smell at something
چیزی را بو کردن
to cut down
[on]
something
چیزی را کم کردن
deducted
کم کردن چیزی از کل
to reason out something
چیزی را حل کردن
deducting
کم کردن چیزی از کل
feasibility
امتحان و گزارش درباره کارایی و هزینه محصول جدید که آماده فروش میشود
encloses
احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance
1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com