English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (11 milliseconds)
English Persian
viability امکان عملی
feasible امکان عملی
Search result with all words
unlock عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
unlocking عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
unlocks عملی که به کاربران دیگر امکان نوشتن فایل یا دستیابی به سیستم میدهد
go to sleep اصطلاحی برای توقف کامیپوتریا عدم امکان انجام عملی توسط کامپیوتر به دلیل گرفتار شدن در یک حلقه نامحدود
Other Matches
edlin در DOS-MS امکان سیستمی که به کاربر امکان می ددهد تغییرات را خط به خط در هر لحظه بر فایل اعمال کند
scheduler امکان نرم افزاری که به کاربر امکان مدیریت جلسات , قرار ملاقاتها یا استفاده از منابع میدهد.
Windows Explorer امکان نرم افزاری در ویندوز که به کاربر امکان مشاهده پرونده ها و فایل ها روی دیسک سخت فلاپی دیسک , ROM-CD , و هر درایو اشتراکی شبکه را میدهد
Winsock امکان نرم افزاری برای کنترل مودم هنگام اتصال به اینترنت تحت DOS-MS یا ویندوز که به کامپیوتر امکان ارتباط تحت پروتکل TCP/IP میدهد
window تنظیم بخشی از صفحه نمایش با مشخص کردن مختصات گوشههای آن که امکان نمایش موقت اطلاعات را میدهد و نیز امکان نوشتن مجدد روی اطلاعات قبلی ولی بدون تغییر اطلاعات محیط کاری
fire capabilities چارت امکان تیر توپخانه نمودار امکان تیر یکانهای توپخانه
applicatory <adj.> عملی
operable عملی
ex post عملی
applicative عملی
executable <adj.> عملی
workable <adj.> عملی
business like عملی
makable <adj.> عملی
objectives عملی
pragmatic عملی
objective عملی
practicable <adj.> عملی
performable عملی
down-to-earth عملی
de facto عملی
pracitcable عملی
practic عملی
pragmatics عملی
achievable <adj.> عملی
contrivable <adj.> عملی
doable <adj.> عملی
applied عملی
feasible <adj.> عملی
makable [spv. makeable] <adj.> عملی
makeable <adj.> عملی
manageable <adj.> عملی
possible [doable, feasible] <adj.> عملی
operational عملی
suitable <adj.> عملی
handy <adj.> عملی
practical <adj.> عملی
purposeful <adj.> عملی
practicals عملی
utilitarian [useful] <adj.> عملی
purposive <adj.> عملی
useful <adj.> عملی
purpose-built <adj.> عملی
proper <adj.> عملی
functional <adj.> عملی
convenient <adj.> عملی
workable عملی
feasible عملی
factual عملی
appropriate [for an occasion] <adj.> عملی
empirical عملی
factually عملی
experimental عملی
down to earth عملی
operative عملی
operatives عملی
practicable عملی
performance test ازمون عملی
operationism مکتب عملی
practicableness عملی بودن
operationalism مکتب عملی
usefulness عملی بودن
practical jokes شوخی عملی
fulfill [American] عملی کردن
execute عملی کردن
accomplish عملی کردن
carry out عملی کردن
bring inbeing عملی کردن
practicably بطور عملی
practical art هنر عملی
to put in practice عملی کردن
realpolitik سیاست عملی
compulsions وسواس عملی
to give effect to عملی کردن
airy-fairy غیر عملی
workable competition رقابت عملی
workability امر عملی
inoperative غیر عملی
training آموزش عملی
practical capacity گنجایش عملی
practical unit واحدهای عملی
practicalness عملی بودن
compulsion وسواس عملی
pratique تمرین عملی
put in practice عملی کردن
self action خود عملی
practical joke شوخی عملی
actualize عملی کردن
work عملی شدن
folderol غیر عملی
inexecutable <adj.> غیر عملی
impracticable <adj.> غیر عملی
make something happen عملی کردن
carry into effect عملی کردن
put inpractice عملی کردن
put ineffect عملی کردن
impractical غیر عملی
implement عملی کردن
feasibly بطور عملی
feasibilty عملی بودن
inapplicable غیر عملی
worked عملی شدن
applied research تحقیقات عملی
applied research تحقیق عملی
applicability عملی بودن
utilization استفاده عملی
activity catharsis پالایش عملی
unfeasible <adj.> غیر عملی
defacto recognition شناسایی عملی
carry ineffect عملی کردن
actualise [British] عملی کردن
application [applicability] عملی بودن
availability عملی بودن
logical empiricism منطق عملی
logical empiricism فلسفه عملی
usability عملی بودن
logical positivism منطق عملی
logical positivism فلسفه عملی
pragmatism فلسفه عملی
make a reality عملی کردن
put into practice عملی کردن
bring into being عملی کردن
practicality عملی بودن
practicalities عملی بودن
practicability عملی بودن
inapplicability عملی نبودن
positive یقین عملی
put into effect عملی کردن
top-heavy افتادنی غیر عملی
top heavy افتادنی غیر عملی
impracticable غیر عملی بیهوده
It is not possible ( feasible , practicable) . اینکار عملی نیست
positivism فلسفه عملی ومثبت
applied economics علم اقتصاد عملی
operatively بطور موثر یا عملی
ism سیستم عملی گرایش
fall to به عملی دست زدن
verbs دستورالعمل انجام عملی
verb دستورالعمل انجام عملی
impracticability غیر عملی بودن
pragmatism جنبه عملی قطعیت
plan implementation عملی کردن برنامه
practical system دستگاه یکانهای عملی
options عملی که انتخاب میشود
option عملی که انتخاب میشود
pragmatist پیرو فلسفه عملی
functional residual capacity فرفیت باقیمانده عملی
effecting عملی کردن معلول
effected عملی کردن معلول
effect عملی کردن معلول
sensibleness عملی بودن اگاهی
on the job حین کار عملی
skill مهارت عملی داشتن
stopped انجام ندادن عملی
registers انجام عملی به یک محرک
stopping انجام ندادن عملی
registering انجام عملی به یک محرک
stops انجام ندادن عملی
register انجام عملی به یک محرک
stop انجام ندادن عملی
utopian خیالی و غیر عملی
businesslike دارای صورت کار عملی
obsessive compulsive state حالت وسواس فکری- عملی
polytechnical وابسته به علوم عملی مختلف
waste instruction دستوری که عملی انجام نمیدهد.
interrupting انجام عملی پس از تشخیص وقفه
pull in نقشه یا عملی را متوقف ساختن
interrupt انجام عملی پس از تشخیص وقفه
pops بسرعت عملی انجام دادن
popped بسرعت عملی انجام دادن
polytechnics وابسته به علوم عملی مختلف
polytechnic وابسته به علوم عملی مختلف
pull-in نقشه یا عملی را متوقف ساختن
pull-ins نقشه یا عملی را متوقف ساختن
infeasible غیر عملی اجراء نشدنی
interrupts انجام عملی پس از تشخیص وقفه
pop بسرعت عملی انجام دادن
Suit the action to the word. حرفی را فورا" عملی کردن
cyclic عملی که مرتب تکرار میشود
leiter international performance test ازمون عملی بین المللی لایتر
fastest عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fasted عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
fast عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
That's out of the question. این غیرممکن است که عملی بشود.
biologic بدست امده اززیست شناسی عملی
fasts عملی که در آن فاکتور زمان کمتر از یک است
Your proposal has little practical value . پیشنهادتان ارزش عملی چندانی ندارد
logistic curve منحنی نمایش عملی که بیشتربشکل S است
obsessive compupsive disorer روان رنجوری وسواسی فکری- عملی
tie up <idiom> آرام یا متوقف کردن حرکت یا عملی
logging عملی باز کردن عملیات در یک سیستم
overt act عملی که در عالم خارج محسوس باشد
wherewithal چیزی که بوسیله ان عملی قابل اجراست
His wish was fulfI'lled. آرزویش عملی شد (جامه عمل گرفت )
utopianism تهیه طرحهای غیر عملی برای اصلاحات
avalanches عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
boomerang عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
avalanche عملی که باعث انجام عملهای بعدی میشود
torts عملی که میتواندموجب موضوع دعوی مدنی باشد
boomerangs عملی که عکس العمل ان بخودفاعل متوجه باش د
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com