Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English
Persian
to be even witn any one
انتقام خودرا ازکسی گرفتن باکسی باربریاسراسربودن
Other Matches
to slake one's revenge
انتقام خودرا گرفتن
to take vengeance on a person
ازکسی انتقام کشیدن
to a. one selt
انتقام خودرا کشیدن
get in touch with someone
<idiom>
باکسی تماس گرفتن
to take leave of any one
اجازه ازکسی گرفتن
to w anything out of a person
چیزیرا به ریشخند ازکسی گرفتن
to blow hot and cold
وقتی باکسی گرم گرفتن ووقتی سرد شدن
wreak
انتقام گرفتن
wreaked
انتقام گرفتن
wreaking
انتقام گرفتن
wreaks
انتقام گرفتن
venge
انتقام گرفتن
get even
<idiom>
انتقام گرفتن
to take vengeance on any one
تلافی بر سر کس در اوردن از کسی انتقام گرفتن
to d. oneself up
خودرا گرفتن
back-pedalling
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedalled
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedals
حرف خودرا پس گرفتن
back-pedal
حرف خودرا پس گرفتن
to bridle one's own tongue
جلوی زبان خودرا گرفتن
to take up one'sindentures
سند شاگردی خودرا در پایان خدمت پس گرفتن
to secure a debtby a mortagage
با گرفتن گرو بستانکاری خودرا ازدیگران تامین کردن
without recourse
عبارتی که درفهر نویسی اسناد قابل انتقال بکار می رود و به وسیله ان فهر نویس مسئوولیت خودرا در برابر فهر نویسان بعدی نفی میکند و تنها خودرا در برابر کسی که سند رابرایش صادر کرده است مسئول قرار میدهد
to haunt with a person
باکسی ماندگارشدن
to keep up with a person
باکسی برابربودن
to turn on any one
باکسی بد شدن
indisposed towards any one
بیزار ازکسی
to pose a question to any one
ازکسی سئوالی
illtreat
باکسی بد رفتاری کردن
cozy up to (someone)
<idiom>
باکسی دوستی برقرارکردن
to keep in touch with any one
باکسی تماس داشتن
to keep pace with any one
باکسی برابرقدم زدن
take out
<idiom>
باکسی قرار گذاشتن
got a thing going
<idiom>
باکسی نامزد شدن
sympathy with any one
همدردی یاهمفکری باکسی
to enter into p with another
باکسی شرکت کردن
toa a person about a thing
چیزی را ازکسی پرسیدن
to draw one out
حرف ازکسی دراوردن
to ask somebody a question
ازکسی سئوالی کردن
let (someone) off the hook
<idiom>
عذرخواهی کردن ازکسی
to w anything out of a person
چیزیرا ازکسی دراوردن
to take the p of a person
ازکسی طرفداری کردن
to bear with a person
باکسی ساختن یاسازش کردن
to be of kinship with somebody
باکسی نسبت خویشاوندی داشتن
to have an i. with any one
باکسی دیدار و گفتگو کردن
handle with kid gloves
<idiom>
باکسی همکاری دقیق داشتن
to play a trick on any one
زدن باکسی شوخی کردن
to cry halves
نصف چیزیرا ازکسی ادعاکردن
to thank any one in a
پیشاپیش ازکسی سپاسگزاری کردن
pick a quarrel
<idiom>
باکسی جنگ ودعوا راه انداختن
double up
<idiom>
اتاق خود را باکسی شریک بودن
lose track of
<idiom>
ازدست دادن تماس باکسی یاچیزی
to a person for a thing
چیزی را ازکسی خواهش کردن یاخواستن
debunks
احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunking
احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunk
احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
debunked
احساسات غلط و پوچ را ازکسی دور کردن
to get one's own back
تلافی برسر کسی دراوردن باکسی برابر شدن
to eat salt with a person
باکسی نان ونمک خوردن مهمان کسی بودن
have it in for someone
<idiom>
نشان دادن سوء قصدوسوء نیت یا متنفربودن ازکسی
corkage
پولی که درمهمانخانه ازکسی میگیرندتابادهای راکه مال خودمهمان
vengeance
انتقام
vengeanee
انتقام
revenging
انتقام
retaliation
انتقام
revenged
انتقام
revenges
انتقام
reprisals
انتقام
reprisal
انتقام
vindictive
انتقام
wanion
انتقام
revenge
انتقام
revenger
انتقام گیرنده
avenging
انتقام کشیدن
avenges
انتقام کشیدن
avenged
انتقام کشیدن
avenger
دادگیر انتقام جو
avenge
انتقام کشیدن
revenge
انتقام کشیدن
revenges
انتقام کشیدن
nemesis
الهه انتقام
vendetta
انتقام گیری
vendettas
انتقام گیری
vengeful
بشدت انتقام جو
revenging
انتقام کشیدن
to get back one's own
انتقام خودراگرفتن
fury
روح انتقام
revenged
انتقام کشیدن
nemesis
کینه جویی انتقام
it savours of revenge
دلالت بر انتقام میکند
letters of reprisal
اجازه نامه انتقام
to slake one's revenge
اتش انتقام خودراخاموش کردن
it savours of revenge
بوی انتقام یاکینه جویی ازان می اید
to press charges against someone
ازکسی قانونی شکایت کردن
[کسی را متهم کردن]
to rangeoneself
خودرا
to suppress one's propensities
خودرا فرونشاندن
he pretended to be asleep
خودرا بخواب زد
to dress up
خودرا اراستن
to a onself
خودرا اراستن
to pick up oneself
خودرا نگاه داشتن
mince
حرف خودرا خوردن
to express one self
مقاصد خودرا فهماندن
self assertion
خودرا جلو اندازی
to pay one's way
خرج خودرا دراوردن
one's accomplice
همدست خودرا لودادن
To step aside . to shy from . To withdraw .
خودرا کنا رکشیدن
To go through fire and water.
خودرا به آب وآتش زدن
pontify
خودرا مقدس نمودن
insconce
خودرا جای دادن
to veil oneself
روی خودرا پوشاندن
flattens
روحیه خودرا باختن
minces
حرف خودرا خوردن
to boure one's way
راه خودرا بزوربازکردن
topull oneself together
خودرا جمع کردن
to sow one's wild oats
چل چلی خودرا کردن
flatten
روحیه خودرا باختن
he betray himself
او خودرا رسوا ساخت
to a one's right
حق خودرا ادعایامطالبه کردن
to show ones cards
قصد خودرا اشکارکردن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
to try one's luck
بخت خودرا ازمودن
to sun one self
خودرا افتاب دادن
to breakin
خودرا داخل کردن
to busy oneself
خودرا مشغول کردن
to plume oneself
با پیرایه خودرا اراستن
to compromise oneself
خودرا مظنون یا رسواکردن
to use one's d.
عقل یا نظر خودرا بکاربردن
to serve one's term
خدمت خودرا انجام دادن
hold one's ground
موقعیت خودرا حفظ کردن
to declare oneself
قصد خودرا افهار کردن
to change one's course
خط مشی یا رویه خودرا تغییردادن
to detain one's due
بدهی خودرا نگه داشتن
to lay down ones arms
سلاح خودرا بزمین گذاشتن
to stay one's stomach
شکم خودرا اندکی سیرکردن
to keep the wolf from the door
خودرا ازگرسنگی یا قحطی رهانیدن
to stand to one's duty
وفیفه خودرا انجام دادن
to cut ones way
راه خودرا ازموانع بازکردن
get out of hand
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
to givein one's a.
موافقت خودرا اعلام کردن
pass the buck
<idiom>
مسئولیت خودرا به دیگری دادن
to play one's role
وفیفه خودرا انجام دادن
o bey your parents
والدین خودرا اطاعت کنید
to recover damages
خسارت خودرا جبران کردن
To set ones watch .
ساعت خودرا میزان کردن
go to pieces
<idiom>
کنترل خودرا از دست دادن
for all one is worth
<idiom>
تمام سعی خودرا کردن
to protrude one's tongue
زبان خودرا بیرون انداختن
to provide oneself
خودرا اماده یا مجهز کردن
do one's best
<idiom>
تمام تلاش خودرا کردن
say one's piece
<idiom>
آشکارا نظر خودرا گفتن
take in stride
<idiom>
خودرا به باد سرنوشت دادن
underplay
دست خودرا ادا نکردن
hold one's own
موقعیت خودرا حفظ کردن
wrathful
عشق یا کینه خودرا اشکارکردن
to addict oneself
عادت کردن خودرا معتادکردن
underplays
دست خودرا ادا نکردن
to play possum
خودرا بنا خوشی زدن
underplaying
دست خودرا ادا نکردن
To set ones hopes on something.
امید خودرا به چیزی بستن
underplayed
دست خودرا ادا نکردن
To play ones part .
نقش خودرا بازی کردن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
to carry oneself
خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
to calculate on
فرض خودرا روی چیزی بنانهادن
To consume all ones energy .
تمام نیروی خودرا مصرف کردن
To extend the scope of ones activities .
میدان عملیات خودرا گسترش دادن
show him your ticket
بلیط خودرا باو نشان دهید
to a oneself
خودرا اماده یامجهزکردن سلاح پوشیدن
to bridle one's anger
خشم خودرا پایمال کردن یافروخوردن
slosh
خودرا بالجن وگل ولای الودن
cram
خودرا برای امتحان اماده کردن
he lost his reason
عقل یا هوش خودرا ازدست داد
to perform one's oromise
پیمان یاوعده خودرا انجام دادن
crammed
خودرا برای امتحان اماده کردن
sloshing
خودرا بالجن وگل ولای الودن
crams
خودرا برای امتحان اماده کردن
cramming
خودرا برای امتحان اماده کردن
to repeat oneself
کاریا گفته خودرا تکرار کردن
turn kings evidence
شرکای جرم و همدستان خودرا لو دادن
sloshes
خودرا بالجن وگل ولای الودن
to pay a visit to any one
کردن ازکسی عیادت کردن
to lick one's
لب و لوچه خودرا لیسیدن ملچ و ملوچ کردن
preening
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
to weigh one's word
سخنان خودرا سنجیدن سنجیده سخن گفتن
mudlark
اهل کوچه کسیکه خودرا باخاک و گل می الاید
preen
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
preens
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
To perfect oneself in a foreign language .
معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
preened
خودرا اراستن بامنقار وزبان خود رااراستن
jilting
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to continue one's progress
پیشرفت خودرا ادامه دادن همواره جلو رفتن
jilted
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
jilt
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to do ones endeavour
کوشش خودرابعمل اوردن وفیفه خودرا انجام دادن
to make a p of one's learing
دانش خودرا نمایش دادن علم فروشی کردن
He was engrossed in conversation .
فوتبالیستها دارند قبل از بازی خودرا گرم می کنند
jilts
زنی یا مردی که معشوق خودرا یکباره رها کند
to ingratite oneself
خودرا طرف توجه قرار دادن خود شیرینی کردن
flip one's lid
<idiom>
خیلی هیجان زده شدن ،کنترل خودرا از دست دادن
to cry peccavi
بگناهان خودخستوشدن گناهان خودرا اقرار کردن فریاداعتراف براوردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com