English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (3 milliseconds)
English Persian
toe the line <idiom> انجام وفایف شخصی
Other Matches
he is nehgent of his duties در انجام وفایف خودسهل انگار است
transfer order دستورالعمل ارائه وفایف اجرایی یا انتقال وفایف اجرایی نیروهای مسلح
systems analysis شخصی که بررسیهای سیستم را انجام میدهد
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
naive user شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
alt key کلید خاص روی صفحه کلید کامپیوتر شخصی برای انجام عملیات خاص در برنامههای کاربردی
f.drss جامه شخصی که باتفتن شخصی دوخته درمجلس رقص بپوشند
subscribers 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
subscriber 1-شخصی که یک تلفن دارد.2-شخصی که مبلغی می پردازد تا به سرویس مثل BBS دستیابی یابد
trust تاسیس به خصوصی است در حقوق انگلوساکسون که در ان شخصی مالی را به شخص دیگری منتقل میکند واین شخص متعهد میشودامور خاصی را نسبت به شخص ثالث انجام دهد و یابه طور کلی اموری را که مورد نظر موسس بوده بجااورد
trusted تاسیس به خصوصی است در حقوق انگلوساکسون که در ان شخصی مالی را به شخص دیگری منتقل میکند واین شخص متعهد میشودامور خاصی را نسبت به شخص ثالث انجام دهد و یابه طور کلی اموری را که مورد نظر موسس بوده بجااورد
trusts تاسیس به خصوصی است در حقوق انگلوساکسون که در ان شخصی مالی را به شخص دیگری منتقل میکند واین شخص متعهد میشودامور خاصی را نسبت به شخص ثالث انجام دهد و یابه طور کلی اموری را که مورد نظر موسس بوده بجااورد
implied task وفایف استنتاجی
specified tasks وفایف تصریحی
function keys کلیدهایانجام وفایف
assignment of tasks تعیین وفایف
wifehood وفایف زوجیت
assignment of tasks واگذار کردن وفایف
muliebrity وفایف زنانه زنانگی
job description شرح وفایف شغلی
physiology علم وفایف الاعضاء
positioned قراردادن امورات مربوط به وفایف
breaks خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
break خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
position قراردادن امورات مربوط به وفایف
functional وابسته به وفایف اعضاء وفیفهای
that is beyond my duty این از وفایف من خارج است
specified tasks ماموریت تصریحی وفایف مصرحه
physiological وابسته به علم وفایف اعضاء ساختمانی
physiologic وابسته به علم وفایف اعضاء ساختمانی
entoptics شناسایی وفایف اجزای درونی چشم
deontology وفیفه شناسی علم وفایف اخلاقی
second fiddle کسیکه دارای وفایف فرعی ویاثانوی است
admin تشریفات اداری و وفایف دیگر مربوط به کارکرد یک موسسه
this duty precedes all others این وفیفه مقدم بر همه وفایف دیگر است
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
automates نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automate نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
condonation اغماض و چشم پوشی یکی اززوجین در مورد خلافی که ازدیگری در زمینه وفایف زناشویی صادر شده است
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
robot وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robots وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
gurantee عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
manning table جدول تعیین مشاغل جدول وفایف پرسنل
exquatur اجازه اقدام دادن به کنسول منظور اجازهای است که به کنسول داده میشود تا به وفایف خود عمل کند
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
automonitor ثبت کننده عملیات کامپیوتر برنامه کامپیوتری که وفایف عملیاتی کامپیوتر را ثبت میکند
parenthood مقام والدین وفایف والدین
rosters سیاهه نامه ها سیاهه وفایف
roster سیاهه نامه ها سیاهه وفایف
restitution of conjugal rights دعوی الزام شوهر به مراجعت به خانه دعوی الزام به ایفاء وفایف زناشویی
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
querying 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queried 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
query 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queries 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
personal شخصی
personable شخصی
informal شخصی
ones شخصی
some one شخصی
personas شخصی
personae شخصی
civil شخصی
privates شخصی
private شخصی
persona شخصی
one شخصی
civilian شخصی
civilians شخصی
on one's shoulders <idiom> مسئولیت شخصی
somebody یک شخص شخصی
personal exemptions معافیتهای شخصی
self interest نفع شخصی
ea state in severalty ملک شخصی
under one's belt <idiom> میل شخصی
self intrest نفع شخصی
backcourt foul خطای شخصی
personal action دعوی شخصی
separate estate اموال شخصی زن
personal effects لوازم شخصی
personal constructs سازههای شخصی
personal affairs امور شخصی
personal error خطای شخصی
hire out <idiom> اجاره شخصی
particular good عین شخصی
self will اراده شخصی
passanger car اتومبیل شخصی
by end غرض شخصی
under one's thumb <idiom> زیرنظر شخصی
personal influence نفوذ شخصی
personal pronouns ضمائر شخصی
personal computer کامپیوتر شخصی
personal requirment حوائج شخصی
personal saving پس انداز شخصی
personal service خدمت شخصی
personal computers کامپیوتر شخصی
personal service ابلاغ شخصی
personal staff ستاد شخصی
personal pronoun ضمیر شخصی
personalized form letter فرم شخصی
self-interest نفع شخصی
personalty اموال شخصی
personal requirment احتیاجات شخصی
personal remarks انتقادات شخصی
personal computing محاسبات شخصی
personal interest نفع شخصی
personal motive غرض شخصی
private motive غرض شخصی
personal outlays هزینههای شخصی
personal ownership مالکیت شخصی
personal property اموال شخصی
personal property مایملک شخصی
self-employed کار شخصی
self employed کار شخصی
personalty دارایی شخصی
personal income درامد شخصی
oomph چاذبه شخصی
personal identity هویت شخصی
whosoever هر شخصی که باشد
ibm personal computer IBکامپیوتر شخصی
A private car. اتوموبیل شخصی
individual foul خطای شخصی
idols of the cave اوهام شخصی
idiograph نشان شخصی
whoso هر شخصی که باشد
self interest غرض شخصی
informal observations مشاهدات شخصی
very own <adj.> خصوصی [شخصی]
personal right حقوق شخصی
paraphernalia اموال شخصی زن
private property دارایی شخصی
bomb scare اطلاعتلفنیازوجودبمبدرمکانیتوسط شخصی
proenomen نام شخصی
who چه شخصی چه اشخاصی
sergeancy گروهبانی وفایف گروهبانی
serjeancy گروهبانی وفایف گروهبانی
bunched income درامد خدمات شخصی
personal chattels دارایی شخصی منقول
unbeknownst خارج از معلومات شخصی
valor ارزش شخصی واجتماعی
With my own capital . با سرمایه شخصی خودم
to hold in d. درتصرف شخصی داشتن
author شخصی که برنامه می نویسد
leave alone <idiom> راحت گذاشتن (شخصی)
mannerism اطوار واخلاق شخصی
unbeknown خارج از معلومات شخصی
mannerisms اطوار واخلاق شخصی
bye end غرض شخصی قصدپنهان
personal identification number شماره شناسایی شخصی
privy seal مهر شخصی پادشاه
private property دارایی شخصی بلامعارض
self intrested دربند نفع شخصی
self regard حفظ منافع شخصی
pocket expenses هزینه مختصر شخصی
ibm personal computer system/ کامپیوتر ای بی ام سیستم شخصی 2
mend one's ways <idiom> اثبات عادت شخصی
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
pinning شماره شناسایی شخصی
own شخصی مال خودم
individualization of punshment شخصی کردن مجازاتها
ibm personal computer xt کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل XT
individual income tax مالیات بر درامد شخصی
ibm personal computer at کامپیوتر شخصی ای بی ام مدل AT
owned شخصی مال خودم
owning شخصی مال خودم
owns شخصی مال خودم
onother's money پول شخصی دیگر
home use entry اعلامیه مصرف شخصی
personal income tax مالیات بر درامد شخصی
pinned شماره شناسایی شخصی
duffle bag کیسه لوازم شخصی
in one's best interest به صلاح خود شخصی
self-interested در بند نفع شخصی
fill (someone) in <idiom> جزئیات را به شخصی گفتن
personal property دارایی شخصی منقول
theatergoer شخصی که مکرر به تئاترمیرود
valour ارزش شخصی واجتماعی
put in one's two cents <idiom> به شخصی نظریه دادن
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
turn (someone) on <idiom> به هیجان آوردن شخصی
self interested در بند نفع شخصی
paraphernal وابسته به دارایی شخصی زن
personalize جنبه شخصی دادن به
pin شماره شناسایی شخصی
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
self help اعاشه از راه کار شخصی
take for <idiom> اشتباه شخصی برای چیزی
fair-weather friend <idiom> شخصی که تنها دوست است
copy for private use نسخه برای استفاده شخصی
self-help اعاشه از راه کار شخصی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com