English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 302 (5 milliseconds)
English Persian
action انجام کاری
actions انجام کاری
Search result with all words
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
slur باعجله کاری را انجام دادن
slurred باعجله کاری را انجام دادن
slurring باعجله کاری را انجام دادن
slurs باعجله کاری را انجام دادن
application کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
applications کاری که یک کامپیوتر انجام میدهد یا مشکلی که حل میکند
fail انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
failed انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
fails انجام ندادن کاری که باید انجام شود درست کار نکردن
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
handing کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
blank دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
blankest دستور برنامه که هیچ کاری انجام نمیدهد
capable توانایی انجام کاری
busied 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busier 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busies 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busiest 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busy 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
busying 1-مشغول انجام کاری 2-سیگنال الکتریکی برای اعلام اینکه وسیله برای دریافت داده آماده نیست
authority توانایی انجام کاری
freedom آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
freedoms آزاد بودن برای انجام کاری بدون محدودیت
backlog کاری که باید انجام شود
backlogs کاری که باید انجام شود
bar توقف کسی برای انجام کاری
bars توقف کسی برای انجام کاری
modal 1-مربوط به حالتها. 2-در ویندوز پنجرهای که نمایش داده می شوند و به کاربر امکان انجام کاری خارج از آن را نمیدهد
modals 1-مربوط به حالتها. 2-در ویندوز پنجرهای که نمایش داده می شوند و به کاربر امکان انجام کاری خارج از آن را نمیدهد
spadework کاری که با بیل انجام میدهند
force مجبور کردن کسی به انجام کاری
forces مجبور کردن کسی به انجام کاری
forcing مجبور کردن کسی به انجام کاری
operation دستور برنامه که کاری انجام نمیدهد
have باعث انجام کاری شدن
having باعث انجام کاری شدن
decision تصمیم گیری برای انجام کاری
decisions تصمیم گیری برای انجام کاری
load کاری که باید انجام شود
loads کاری که باید انجام شود
failure انجام ندادن کاری که باید انجام شود
failures انجام ندادن کاری که باید انجام شود
cinch کاری که با سهولت انجام شود
impromptu کاری که بی مطالعه و بمقتضای وقت انجام دهند بالبداهه حرف زدن
capability قادر به انجام کاری بودن
facility وسیله یاساختاری که انجام کاری را ساده میکند
facility قادر به انجام کاری به سادگی بودن
terrorised با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorises با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorising با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorize با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorized با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizes با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
terrorizing با تهدیدوارعاب کاری انجام دادن
plod بازحمت کاری را انجام دادن
plodded بازحمت کاری را انجام دادن
plodding بازحمت کاری را انجام دادن
plods بازحمت کاری را انجام دادن
technique روش با مهارت برای انجام کاری
techniques روش با مهارت برای انجام کاری
help روش آسانتر برای انجام کاری
helped روش آسانتر برای انجام کاری
helps روش آسانتر برای انجام کاری
capacities حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
capacity حجمی که قابل تولید است یا حجم کاری که قابل انجام است
specification مین شود یا کاری که باید انجام شود
idle مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
idled مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
idles مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
idlest مدت زمانی که وسیله روشن شده ولی کاری انجام نمیدهد
sleep پیش از انجام کاری
sleeping پیش از انجام کاری
sleeps پیش از انجام کاری
achieve موفقیت در انجام کاری
achieved موفقیت در انجام کاری
achieves موفقیت در انجام کاری
achieving موفقیت در انجام کاری
invoke تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoked تقاضا از کسی برای انجام کاری
invokes تقاضا از کسی برای انجام کاری
invoking تقاضا از کسی برای انجام کاری
authorises اجازه دادن برای انجام کاری
authorises اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorising اجازه دادن برای انجام کاری
authorising اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorize اجازه دادن برای انجام کاری
authorize اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن برای انجام کاری
authorizes اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن برای انجام کاری
authorizing اجازه دادن به کسی برای انجام کاری
undertake توافق برای انجام کاری
undertaken توافق برای انجام کاری
undertakes توافق برای انجام کاری
planning سازماندهی نحوه انجام کاری
rush برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
Other Matches
like a duck takes the water [Idiom] کاری را تند یاد بگیرند انجام بدهند و از انجام دادن آن لذت ببرند
qui facit per alium facit perse کسی که کاری را بوسیله دیگری انجام بدهد خودش ان را انجام داده است
scratch one's back <idiom> کاری را برای کسی انجام دادن به امید اینکه اوهم برای تو انجام دهد
upward compatible اصلاحی به این معنی که یک سیستم کامپیوتری یا غستگاه جانبی قادر است هر کاری راکه مدل قبلی انجام می داده انجام داده و علاوه بر ان عملکردهای بیشتری هم داشته باشد سازگاری رو به پیشرفت
about to do something <idiom> درحال انجام کاری
to stop [doing something] ایستادن [از انجام کاری]
mode of execution روش انجام کاری
mind to do a thing اماده انجام کاری
to be about to do something قصد انجام کاری را داشتن
to propose to do something قصد انجام کاری را داشتن
to be about to do something در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something قصد انجام کاری را داشتن
chip قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
to intend to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to be looking to do something در صدد انجام کاری بودن
to be looking to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something در نظر انجام کاری را داشتن
to propose to do something در صدد انجام کاری بودن
to intend to do something در صدد انجام کاری بودن
take the plunge <idiom> بادروغ کاری را انجام دادن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do half-ass job [American E] [derogatory] کاری را ناقص انجام ندادن
To do something hurriedly . کاری را با عجاله انجام دادن
To take ones time over something . to do something with deliberation کاری را سر صبر انجام دادن
To do something on ones own . سر خود کاری را انجام دادن
To do something on the sly (in secret). کاری را پنهان انجام دادن
To do something with ease(easily). کاری را به آسانی انجام دادن
supererogation انجام کاری بیش از حد وفیفه
authorisations اجازه یا توانایی انجام کاری
authorization اجازه یا توانایی انجام کاری
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
chips قط عاتی که با هم کاری را انجام می دهند
raise Cain <idiom> کمک ،کاری انجام دادن
feel up to (do something) <idiom> توانایی انجام کاری رانداشتن
fall over oneself <idiom> کاملا مشتاق انجام کاری
do something rash <idiom> بی فکر کاری را انجام دادن
potential <adj.> [توانایی برای انجام کاری]
dead set against something <idiom> کاملا مصمم در انجام کاری
chicken out <idiom> از ترس کاری را انجام ندادن
(have the) cheek to do something <idiom> با گستاخی کاری را انجام دادن
to mean to do something منظور انجام کاری را داشتن
to stop [doing something] توقف کردن [از انجام کاری]
to aim to do something قصد انجام کاری را داشتن
the way of doing something به روشی کاری را انجام دادن
make one's bed and lie in it <idiom> مسئول انجام کاری بودن
wit's end <idiom> ندانستن که چه کاری را انجام بدهند
sit tight <idiom> صبور برای انجام کاری
take turns <idiom> انجام کاری با همکاری یکدیگر
to do a good job کاری را خوب انجام دادن
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
to intend to do something قصد انجام کاری را داشتن
do something to one's hearts's content کاری را حسابی انجام دادن
To meet a deadline . تا مهلت مقرر کاری را انجام دادن
beat someone to the punch (draw) <idiom> قبل از هرکسی کاری را انجام دادن
To put ones heart and soul into a job . باتمام وجود کاری را انجام دادن
To do something expediently. از روی سیاست کاری را انجام دادن
to do a thing ina corner کاری که درخلوت یادرزیرجلی انجام دادن
at the elventh hour دقیقه نود کاری انجام دادن
alternative دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
alternatives دیگر کاری نمیتوانیم انجام دهیم
brushwork هر کاری که با قلممو یا خاره انجام شود
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری تحریک کردن
to do a thing with f. کاری رابه اسانی انجام دادن
see to (something) <idiom> شرکت کردن یا کاری را انجام دادن
see to it <idiom> مسئولیت انجام کاری را برعهده گرفتن
set the world on fire <idiom> کاری فوق العاده انجام دادن
shove down one's throat <idiom> اجبارکسی به کاری که نمیخواهد انجام دهد
to be in a position to do something موقعیتش باشد که کاری را انجام بدهند
turn out <idiom> رفتن برای دیدن یا انجام کاری
null دستور برنامه کد کاری انجام نمیدهد
get around to <idiom> بالاخره زمان انجام کاری را یافتن
get away with something <idiom> کاری که شخص نبایدونتواند انجام دهد
give free rein to <idiom> اجازه حرکت یا انجام کاری را دادن
go (someone) one better <idiom> کاری را بهتراز دیگران انجام دادن
head start <idiom> کاری را قبل از بقیه انجام دادن
swim against the tide/current <idiom> کاری متفاوت از دیگران انجام دادن
to invite somebody to do something از کسی تقاضا انجام کاری را کردن
taskwork کاری که بعنوان وفیفه انجام میشود
to invite somebody to do something کسی را برای انجام کاری فراخواندن
to undertake to do something رسما متعهد به انجام کاری شدن
to purpose something هدف چیزی [انجام کاری] را داشتن
There is no reason to do something دلیلی وجود ندارد که کاری انجام شود.
by the skin of one's teeth <idiom> بزور [با زحمت] کاری را با موفقیت انجام دادن
to set one's mind on anything ارزوی رسیدن بچیزی یا انجام کاری را داشتن
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
to key up any to do s.th. <idiom> کسی رابه انجام دادن کاری برانگیختن
overslaugh بخشودگی از کاری برای انجام کار بزرگتر
To do something waveringly. کاری رابا ترس ولرز انجام دادن
no op دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
To do something(act)from force of habit کاری راطبق عادت( همیشگه ) انجام دادن
no operation instruction دستور برنامه نویسی که کاری انجام نمیدهد
slapdash کاری که سرسری یا از روی بی پروایی انجام دهند
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to be about to do something <idiom> نزدیک به انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
perfunctoriness چگونگی کاری که سرسری انجام داده باشند
covenantor اجتماع اشخاص هم پیمان برای انجام کاری
to be on the verge [brink] of doing something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to enjoin somebody from doing something [American E] منع کردن کسی از انجام کاری [حقوق]
to be about to do something <idiom> آماده انجام کاری بودن [اصطلاح روزمره]
to make an effort to do something تلاش کردن برای انجام دادن کاری
get one's own way <idiom> اجبار اشخاص برای انجام هر کاری که تو میخواهی
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
twist one's arm <idiom> مجبور کردن شخص برای انجام کاری
to act in concert <idiom> با هماهنگی کاری را انجام دادن [اصطلاح روزمره]
keep after <idiom> یادآوری مکرر به کسی برای انجام کاری.
to have to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت
second-guess someone <idiom> حدس اینکه یکی دیگه چه کاری انجام میداد
get away with murder <idiom> انجام کاری خیلی بد بدون انتظار تنبیه را داشتن
to opt in [something] تصمیم گرفتن که کاری را انجام بدهند یا همکاری بکنند
don't give up the day job <idiom> [در مورد کاری خبره نبودن و ناتوانی انجام آن با مهارت]
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
talk into <idiom> موافقت شخصی برای انجام کاری راجلب کردن
make it up to someone <idiom> انجام کاری برای کسی درعوض وعده پولی
egg (someone) on <idiom> خواهش کردن ومجبورکردن کسی برای انجام کاری
beside one's self <idiom> خیلی ناامید یا هیجان زده برای انجام کاری
have a go at <idiom> سعی درانجام کاری که بقیه قبلا انجام دادهاند
to goad somebody doing something کسی را به انجام کاری سیخک زدن [اصطلاح مجازی]
to goad somebody into something کسی را به انجام کاری سیخک زدن [اصطلاح مجازی]
to pause [برای مدت کوتاهی] در انجام کاری توقف کردن
server کامپیوتر مخصوص که کاری را برای شبکه انجام میدهد
go in for <idiom> شرکت کردن در،تصمیم گیری برای انجام کاری
to opt out [of something] تصمیم گرفتن که کاری را انجام ندهند یا همکاری نکنند
supersedeas دستور موقت دادگاه در موردخودداری از انجام یا ادامه کاری
multifunction ایستگاه کاری که چندین کار می توانند انجام شوند
to ring the changes کاری راتا انجا که بتوان باشکال گوناگون انجام دادن
synchronizer وسیلهای که با دریافت سیگنال از وسیله دیگر کاری را انجام دهد
rushed برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
high time <idiom> زمان قبل از اینکه کاری بیش ازآن انجام شده
rushing برسر چیزی پریدن کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
to sign up for something نام خود را درفهرست نوشتن [برای انجام کاری اشتراکی]
for peanuts [and for chicken feed] <idiom> چندرغاز [رایگان] [مفت] [مزد خیلی کم برای انجام کاری]
to roll one's eyes <idiom> نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
for next to nothing <idiom> چندرغاز [رایگان] [مفت] [مزد خیلی کم برای انجام کاری]
chord keying عمل انتخاب دو یا چند کلید همزمان برای انجام کاری
He who grasps too much holds nothing fast. <proverb> کسی که کاری بیش از تواناییش را بپذیرد آن کار را ناقص انجام می دهد.
let go <idiom> به حال خود گذاشتن ،هیچ کاری درمورد چیزی انجام ندادن
elapsed time زمانی که کاربر برای انجام کاری روی کامپیوتر صرف میکند
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
to bite the bullet <idiom> باید انجام کاری سخت یا ناخوشایند را پذیرفت تا بتوان به مقصد اصلی رسید
back end server کامپیوتر متصل به شبکه که امور مربوط به ایستگاههای کاری مشتری را انجام میدهد
quantum meruit کارفرما کاری را که برای انجام دادن به کارگر می داده و قرار می گذاشته که مزد او را برمبنای قاعده فوق بدهد
go great guns <idiom> موفقیت آمیز،انجام کاری خیلی سریع یا خیلی سخت
future perfect tense زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
mode روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
modes روش انجام کاری : روش عمل کردن کامپیوتر
naive user شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد
hot کلمهای در متن نمایش داده شده که در صورتی که نمایشگر به آن اشاره کند یا آنرا انتخاب کند کاری انجام میدهد
hotter کلمهای در متن نمایش داده شده که در صورتی که نمایشگر به آن اشاره کند یا آنرا انتخاب کند کاری انجام میدهد
hottest کلمهای در متن نمایش داده شده که در صورتی که نمایشگر به آن اشاره کند یا آنرا انتخاب کند کاری انجام میدهد
To be out to do some thing . کمر همت بستن ( کمر انجام کاری را بستن )
automate نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automating نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automated نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
automates نصب ماشین هایی که کار نهایی را که قبلاگ افراد انجام می دادند انجام دهند
to know the ropes راههای کاری را بلد بودن لم کاری رادانستن
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torching کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torched کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
torches کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
stringing خطوط خاتم کاری و منبت کاری
pence for any thing میل بچیزی یا کاری یااستعدادبرای کاری
gurantee عبارت از ان است که دولت یا دولتهایی طی معاهدهای متعهد شوند که انچه را قادر باشند جهت انجام امر معینی انجام دهند
robots وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
robot وسیلهای که برای انجام یک سری امور تولیدی که مشابه کارهای انجام شده توسط افراد است برنامه ریزی میشود
glid تذهیب کاری [در زمینه فرش بوسیله نخ طلا، نقره و یا جواهرات. نوعی از این تذهیب کاری به صوفی بافی معروف است.]
retention money مقدار پولی که کارفرما جهت حسن انجام کار پیمانکار نگه میدارد واین مقدار درصدی ازکل قرارداد است که حسن انجام کار نامیده میشود
querying 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queries 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
queried 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
query 1-پنجرهای که در صورت بروز خطا فاهر میشود, برای پردازش از کاربر که چه علی باید انجام شود. 2-پنجرهای با مکان هایی که کاربر کند تا در پایگاه جستجو انجام شود
drilling pattern نمونه مته کاری الگوی مته کاری
continues ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
continue ادامه دادن چیزی یا انجام دادن چیزی که زودتر انجام می دادید
mission , oriented لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
plumbery سرب کاری کارخانه سرب کاری
mosaics موزاییک کاری معرق معرق کاری
under employment کم کاری
flower piece گل کاری
effective کاری
inaction بی کاری
hypofunction کم کاری
plasterwork گچ کاری
feckful کاری
impotency کاری
curry powders کاری
curry کاری
parget گچ کاری
curries کاری
malfunctions کژ کاری
malfunctioned کژ کاری
malfunction کژ کاری
plastering گچ کاری
electroplating اب کاری
currie کاری
impotence کاری
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com