Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 303 (46 milliseconds)
English
Persian
slot
انداختن چفت کردن
slots
انداختن چفت کردن
slotting
انداختن چفت کردن
Search result with all words
put
تعویض کردن انداختن
puts
تعویض کردن انداختن
putting
تعویض کردن انداختن
launch
انداختن پرت کردن
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
انداختن پرت کردن
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
انداختن پرت کردن
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
انداختن پرت کردن
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
nail
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nailed
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
involve
گیر انداختن وارد کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
involving
گیر انداختن وارد کردن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
tease
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teased
اذیت کردن کسی را دست انداختن
teases
اذیت کردن کسی را دست انداختن
back
پشتی کردن پشت انداختن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
shunt
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunted
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts
ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
operate
اداره کردن راه انداختن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
اداره کردن راه انداختن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulted
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapulting
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
catapults
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
disunite
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
tumult
اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
retards
عقب انداختن اهسته کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
hurtled
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
kid
دست انداختن مسخره کردن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
tantalised
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalises
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalized
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalizes
وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tangle
درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangles
درهم گیر انداختن گوریده کردن
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
switch
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switched
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
switches
روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
stall
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling
متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
mimic
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicked
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimicking
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
mimics
مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
toss
پرت کردن انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
taunt
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunts
دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
stake
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
Other Matches
dropped
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drop
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops
گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
bring down
به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
to put by
دور انداختن رد کردن
to set off
انداختن برابر کردن
horrifying
بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard
بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrified
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrify
بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies
بهراس انداختن به بیم انداختن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
steer roping
کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
set up
<idiom>
راه انداختن ،برپا کردن چیزی
To tease someone. To pull someonelet.
کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
To swallow ones pride and request someone (to do something).
نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
to make sport of any one
کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
to reject something with a shrug
[of the shoulders]
با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
teaze
اذیت کردن کسی را دست انداختن
to put on airs
باد در خود انداختن خودنمایی کردن
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
To fire a shot
تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
To becomeinsbordinate .
لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
To kint ones eyebrows . To frown .
گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
To take away someones living .
کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
to report somebody
[to the police]
for breach of the peace
از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن
[به پلیس]
شکایت کردن
stakes
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked
شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down
پایین انداختن انداختن
demonetization
خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize
عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point
در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear
از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
to skips over
انداختن
hurls
انداختن
hurled
انداختن
omit
انداختن
fell
انداختن
to hew down
انداختن
jaculate
انداختن
felled
انداختن
felling
انداختن
fells
انداختن
deracination
بر انداختن
omitting
انداختن
string
زه انداختن به
hurl
انداختن
to put back
پس انداختن
relegates
انداختن
to play a searchlight
انداختن
omits
انداختن
relegated
انداختن
relegating
انداختن
relegate
انداختن
brush finish
خط انداختن
run home
جا انداختن
omitted
انداختن
to pick off
تک تک انداختن
to fire off a postcard
انداختن
floriate
گل انداختن در
line
خط انداختن در
to lay by the heels
بر انداختن
pilling
تل انداختن
flings
انداختن
launched
به اب انداختن
throws
انداختن
throwing
انداختن
throw
انداختن
flinging
انداختن
overthrew
بر انداختن
overthrow
بر انداختن
rut
خط انداختن
ruts
خط انداختن
bottom
ته انداختن
spills
انداختن
spilling
انداختن
spilled
انداختن
let fall
انداختن
spill
انداختن
fling
انداختن
stagger
از پا انداختن
slinging
انداختن
sling
انداختن
spilled or spilt
انداختن
souse
انداختن
launching
به اب انداختن
blob
لک انداختن
lines
خط انداختن در
prostrate
از پا انداختن
to let fall
انداختن
deletes
انداختن
thrusts
انداختن
thrusting
انداختن
launches
به اب انداختن
thrust
انداختن
to leave out
انداختن
slings
انداختن
to let drop
انداختن
overthrowing
بر انداختن
deleting
انداختن
hewed
انداختن
blobs
لک انداختن
hewing
انداختن
hitch
انداختن
hitched
انداختن
hew
انداختن
hitches
انداختن
to draw lots
انداختن
bottoms
ته انداختن
hitching
انداختن
benite
به شب انداختن
delete
انداختن
deleted
انداختن
emplace
جا انداختن
hewn
انداختن
lash vt
انداختن
launch
به اب انداختن
lay away
انداختن
retroject
پس انداختن
leave out
انداختن
overthrown
بر انداختن
overthrows
بر انداختن
hews
انداختن
To make mischief. To stir up trouble.
شرراه انداختن
quagmires
در لجن انداختن
omitted
از قلم انداختن
quagmire
در لجن انداختن
ridiculing
دست انداختن
heaved
کشیدن انداختن
anchoring
: لنگر انداختن
anchors
: لنگر انداختن
To cast a shadow .
سایه انداختن
anchor
: لنگر انداختن
moor
لنگر انداختن
anchoring
لنگر انداختن
launching
راه انداختن
anchor
لنگر انداختن
trapping
تله انداختن
suspending
به تعویق انداختن
omits
از قلم انداختن
suspend
به تعویق انداختن
jeopardize
بخطر انداختن
jeopardized
بخطر انداختن
jeopardises
بخطر انداختن
To take pictures. To photograph. To film.
عکس انداختن
jeopardizing
بخطر انداختن
jeopardising
بخطر انداختن
suspends
به تعویق انداختن
moored
لنگر انداختن
moors
لنگر انداختن
omit
از قلم انداختن
jeopardised
بخطر انداختن
jeopardizes
بخطر انداختن
desquamate
پوست انداختن
refloating
دوباره به اب انداختن
refloats
دوباره به اب انداختن
dropped
از قلم انداختن
pickles
ترشی انداختن
pickle
ترشی انداختن
heave
کشیدن انداختن
to have one's p taken
عکس انداختن
launch
به اب انداختن کشتی
launch
راه انداختن
to help forward
جلو انداختن
banter
دست انداختن
launched
به اب انداختن کشتی
to kick up
راه انداختن
drop
از قلم انداختن
refloated
دوباره به اب انداختن
dropping
از قلم انداختن
devitalise
از کار انداختن
depolarize
از قطب انداختن
deplume
از مقام انداختن
devitalize
از کار انداختن
hatch
نتیجه خط انداختن
game
دست انداختن
excreted
بیرون انداختن
disfashion
ازشکل انداختن
disfeature
از شکل انداختن
hatched
نتیجه خط انداختن
hatches
نتیجه خط انداختن
refloat
دوباره به اب انداختن
disillusionize
ازمیل انداختن
beggar
بگدایی انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com