English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
English Persian
To be fond of fun. اهل تفریح بودن
Other Matches
recreations تفریح سرگرمی وسایل تفریح
recreation تفریح سرگرمی وسایل تفریح
recreating تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreated تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreates تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
recreate تفریح دادن وسیله تفریح را فراهم کردن تمدد اعصاب کردن
gusts تفریح
recreation تفریح
gust تفریح
jaunts تفریح
divertimento تفریح
diversion تفریح
diversions تفریح
jaunt تفریح
recreations تفریح
disport تفریح
disports تفریح
disported تفریح
disporting تفریح
amusements تفریح
recreative تفریح
amusement تفریح
paseo تفریح
Break. Recess. زنگ تفریح
break زنگ تفریح
articles تفریح کردن
game تفریح کردن
article تفریح کردن
amusive تفریح امیز
amusive تفریح دهنده
to d. one self تفریح کردن
recreate تفریح کردن
recreating تفریح کردن
recreated تفریح کردن
amusing تفریح دهنده
promenader تفریح کننده
recreates تفریح کردن
breaks زنگ تفریح
diverting تفریح امیز
skittle بازی تفریح
sporting تفریح دوستانه
amusingly تفریح دهنده
entertains عزیزداشتن تفریح دادن
playing تفریح بازی کردن
plays تفریح بازی کردن
entertained عزیزداشتن تفریح دادن
All work and no play. کار بدون تفریح
pastimes تفریح کاروقت گذران
entertain عزیزداشتن تفریح دادن
pastime تفریح کاروقت گذران
played تفریح بازی کردن
splurges تفریح وولخرجی کردن
splurging تفریح وولخرجی کردن
happy hour <idiom> ساعات تفریح وخوشی
splurged تفریح وولخرجی کردن
splurge تفریح وولخرجی کردن
play تفریح بازی کردن
sportive سرگرم تفریح وورزش ورزشی
This is not my idea of pleasure ( fun ) . به نظر من این هم تفریح نشد
play تفریح کردن ساز زدن
plays تفریح کردن ساز زدن
skylarks تفریح وجست وخیز کردن
amuse مشغول کردن تفریح دادن
amuses مشغول کردن تفریح دادن
roof garden تفریح گاه بالای بام
playing تفریح کردن ساز زدن
dalliance تفریح و بازی از روی هوسرانی
Playing football is not my idea of fun . فوتبال هم بنظر من تفریح نشد
played تفریح کردن ساز زدن
skylark تفریح وجست وخیز کردن
playful اهل تفریح و بازی بازیگوش
joyrides سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
joyride سرقت اتومبیل برای خوشگذرانی و تفریح
tubing ورزش یا تفریح قایق سواری درمسیر رود
I said it only in fun. فقط برای تفریح این حرف رازدم
bearbaiting نوعی تفریح که دران سگهارابجان خرس مقید درزنجیرمیاندازند
april fool کسی که در روز اول اوریل الت تفریح میشود
small game پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
ferris wheel گردونه صندلی دار مخصوص تفریح وچرخ زدن اطفال وغیره
To be very conspicuous . To stick out a mile . To be a marked person . مثل گاو پیشانی سفید بودن ( انگشت نما ومشخص بودن )
peregrinate سرگردان بودن اواره بودن در کشور خارجی اقامت کردن
to have short views د راندیشه حال بودن وبس کوته نظر بودن
contains در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contained در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
contain در بر گرفتن محتوی بودن حاوی بودن محاصره کردن
correspond بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponded بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
corresponds بهم مربوط بودن مانند یا مشابه بودن
to mind مراقب بودن [مواظب بودن] [احتیاط کردن]
outnumbering از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumber از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbers از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
outnumbered از حیث شماره بیشتر بودن افزون بودن بر
up to it/the job <idiom> مناسب بودن ،برابربودن ،قادربه انجام بودن
to be in one's right mind دارای عقل سلیم بودن بهوش بودن
belongs مال کسی بودن وابسته بودن
lurks در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
fit شایسته بودن برای مناسب بودن
lurking در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurked در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
lurk در تکاپو بودن درکمین شکار بودن
to look out اماده بودن گوش بزنگ بودن
fittest شایسته بودن برای مناسب بودن
validity of the credit معتبر بودن یا پادار بودن اعتبار
to be hard put to it درسختی وتنگی بودن درزحمت بودن
belonged مال کسی بودن وابسته بودن
belong مال کسی بودن وابسته بودن
fits شایسته بودن برای مناسب بودن
to be in a habit دارای خویاعادتی بودن دچارخویاعادتی بودن
To be on top of ones job . بر کار سوار بودن ( مسلط بودن )
reasonableness موجه بودن عادلانه یا مناسب بودن
look out منتظر بودن گوش به زنگ بودن
monitors رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitor رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
monitored رله کردن پیامها تقویت ارسال امواج به گوش بودن گوش دادن نافر بودن
disport بازی کردن تفریح کردن
disported بازی کردن تفریح کردن
disporting بازی کردن تفریح کردن
disports بازی کردن تفریح کردن
include شامل بودن متضمن بودن
consisted شامل بودن عبارت بودن از
disagrees مخالف بودن ناسازگار بودن
to be due مقرر بودن [موعد بودن]
includes شامل بودن متضمن بودن
discord ناجور بودن ناسازگار بودن
look for منتظر بودن درجستجو بودن
consist شامل بودن عبارت بودن از
disagree مخالف بودن ناسازگار بودن
urgency فوتی بودن اضطراری بودن
disagreed مخالف بودن ناسازگار بودن
slouching خمیده بودن اویخته بودن
agrees متفق بودن همرای بودن
agreeing متفق بودن همرای بودن
pertains مربوط بودن متعلق بودن
pertained مربوط بودن متعلق بودن
inhere جبلی بودن ماندگار بودن
pertain مربوط بودن متعلق بودن
to stand for نامزد بودن هواخواه بودن
agree متفق بودن همرای بودن
slouch خمیده بودن اویخته بودن
slouched خمیده بودن اویخته بودن
slouches خمیده بودن اویخته بودن
precede جلوتر بودن از اسبق بودن بر
precedes جلوتر بودن از اسبق بودن بر
depends مربوط بودن منوط بودن
stravage سرگردان بودن بی هدف بودن
stravaig سرگردان بودن بی هدف بودن
have مالک بودن ناگزیر بودن
depended مربوط بودن منوط بودن
depend مربوط بودن منوط بودن
having مالک بودن ناگزیر بودن
haze گرفته بودن مغموم بودن
resides ساکن بودن مقیم بودن
owe مدیون بودن مرهون بودن
moons سرگردان بودن اواره بودن
conditionality شرطی بودن مشروط بودن
abutted مماس بودن مجاور بودن
ablest لایق بودن مناسب بودن
appertain مربوط بودن متعلق بودن
wanted فاقد بودن محتاج بودن
owed مدیون بودن مرهون بودن
governs نافذ بودن نافر بودن بر
want فاقد بودن محتاج بودن
appertained مربوط بودن متعلق بودن
abler لایق بودن مناسب بودن
appertaining مربوط بودن متعلق بودن
appertains مربوط بودن متعلق بودن
on guard مراقب بودن نگهبان بودن
moon سرگردان بودن اواره بودن
owes مدیون بودن مرهون بودن
governed نافذ بودن نافر بودن بر
abuts مماس بودن مجاور بودن
consisting شامل بودن عبارت بودن از
resided ساکن بودن مقیم بودن
pend معوق بودن بی تکلیف بودن
reside ساکن بودن مقیم بودن
consists شامل بودن عبارت بودن از
disagreeing مخالف بودن ناسازگار بودن
abut مماس بودن مجاور بودن
govern نافذ بودن نافر بودن بر
Being a junior clerk is a far cry from being a manager . کارمند عادی بودن کجا و رئیس بودن کجا
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
stand بودن واقع بودن
profiteers استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
profiteer استفاده چی بودن اهل استفاده زیاد بودن
interdepend بهم موکول بودن مربوط بهم بودن
stink بد بودن
put one's cards on the table <idiom> رک بودن
concentricity بودن
judder لق بودن
stinks بد بودن
To be all adrift. سر در گم بودن
teem پر بودن
ween بودن
incompactness ول بودن
dubiosity در شک بودن
juddered لق بودن
existed بودن
to be proper for به جا بودن
teeming پر بودن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com