Total search result: 201 (20 milliseconds) |
|
|
|
English |
Persian |
quorum |
اکثریت لازم برای مذاکرات |
|
|
Other Matches |
|
collective bargaining |
مذاکرات دسته جمعی مذاکرات بین موسسات متشکل از کارگران و کارفرمایان برای بهبود کار |
execution |
1-زمان لازم برای اجرای یک برنامه یا مجموعه دستورات . 2-زمان لازم برای یک سیکل اجرا |
we had a narrow majority |
بزور اکثریت پیدا کردیم اکثریت کمی داشتیم |
d , top concept |
تدابیر لازم برای رساندن سطح اماد سکو به سطح لازم در جبهه |
cold thrust |
ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال |
cold test |
ازمایشی برای تعیین حداقل دمای لازم برای عبور ازادانه سیال |
turnaround time |
زمان لازم برای فعال کردن برنامه برای تولید که کاربر خواسته است |
China has signalled [its] readiness to resume talks. |
چین آمادگی [خود را ] برای از سرگیری مذاکرات نشان داد. |
These talks are crucial [critical] to the future of the peace process. |
این مذاکرات برای آینده روند صلح بسیار مهم [حیاتی] هستند. |
sensitivity |
کمترین توان سیگنال درییافتی که برای گیرنده برای تشخیص سیگنال لازم است |
sensitivities |
کمترین توان سیگنال درییافتی که برای گیرنده برای تشخیص سیگنال لازم است |
second best theory |
نظریه دومین ارجحیت . براساس این نظریه چنانچه یک یا چندشرط از شرایط لازم برای بهینه پارتو وجود نداشته باشد در این صورت رعایت شدن سایر شرایط لازم باقیمانده در ارجحیت ثانی قرار نخواهد گرفت |
hydration water |
اب لازم برای ابش |
raptatory |
لازم برای شکار |
raptatorial |
لازم برای شکار |
verbal note |
شود مورد استفاده قرار می گیرد و گاهی نیز برای ان که خلاصهای از مذاکرات شفاهی در دست باشد تنظیم می گردد |
mantling |
مواد لازم برای پوشش |
magic number |
امتیاز لازم برای قهرمانی |
draw weight |
نیروی لازم برای کشیدن زه |
climate for growth |
شرایط لازم برای رشد |
troop space |
جای انفرادی در هواپیما یاکشتی محوطه لازم برای تامین جا برای حمل پرسنل وبارهای انفرادی انها درکشتی یا هواپیما |
operates |
کل زمان لازم برای انجام یک کار |
operate |
کل زمان لازم برای انجام یک کار |
access time |
زمان لازم برای پاسخگویی کامپیوتر |
operated |
کل زمان لازم برای انجام یک کار |
check out time |
زمان لازم برای ازمایش یک وسیله |
products |
ول مواد لازم برای تولید یک محصول |
product |
ول مواد لازم برای تولید یک محصول |
check out time |
زمان لازم برای تخلیه محل |
light is necessary to life |
روشنایی برای زندگی لازم است |
barrier material |
مواد لازم برای ساختن موانع |
user freindly |
اسان برای استفاده کننده ارتباط دوستانه با استفاده کننده سیستم محاسباتی که امکانات لازم برای توانایی هاو محدودیتهای اپراتور رافراهم می سازد |
adding |
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع |
ineligibly |
بدون داشتن شرایط لازم برای انتخاب |
engineered performance |
زمان لازم برای اتمام یک واحد از کار |
adds |
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع |
proceed time |
زمان لازم برای معرفی به پایگاه جدید |
compacted |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
storage |
فضای لازم برای ذخیره سازی داده |
compacts |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
quorum |
حداقل عده لازم برای رسمیت جلسه |
radar mile |
زمان لازم برای رسیدن امواج به هدف |
compact |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
aircraft mission equipment |
وسایل لازم برای انجام ماموریت هواپیما |
developments |
زمان لازم برای توسعه محصول جدید |
canonical time unit |
زمان لازم برای طی مسافتی معادل یک رادیان |
aircraft role equipment |
تجهیزات لازم برای انجام ماموریت هواپیما |
add |
زمان لازم برای انجام یک عمل جمع |
compacting |
فرمول کاهش حجم لازم برای یک متن |
development |
زمان لازم برای توسعه محصول جدید |
housekeeping |
امور لازم برای نگهداری سیستم کامپیوتری |
refire time |
زمان لازم بد از پرتاب موشک برای اماده شدن سکوی پرتاب برای موشک بعد |
cure time |
زمان لازم برای جامد شدن کامل رزین |
meanest |
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب |
compacted |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
compacts |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
compacting |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
compact |
کمترین تعداد دستورات برنامه لازم برای یک کار |
mean |
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب |
limen |
کمترین تحریک عصبی که برای ایجاداحساس لازم است |
meaner |
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب |
entrance head |
بار لازم برای ایجاد جریان ازیک لوله |
shook |
: مجموع تختههای لازم برای ساختن بشکه وچلیک وامثال ان |
executing |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
executes |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
execute |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
executed |
رویدادهای لازم برای بازیابی کد گشایی و اجرای دستورات حافظه |
disorderly close down |
آسیبی در سیستم که اخطار لازم برای قط ع طبیعی نداده است |
footprints |
شکل و سطح لازم برای قطعهای از تجهیزات جای کامپیوتر |
gibberish |
اصطلاحی که برای بیان لازم نبودن داده بکار می رود |
footprint |
شکل و سطح لازم برای قطعهای از تجهیزات جای کامپیوتر |
externals |
سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم |
external |
سیگنال وقفه از رسانه جانبی برای بیان توجه لازم |
half thickness |
ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده |
warm-up |
روند یا زمان لازم برای سیستم به حالت پایدار درشرایط کاری |
word |
زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری |
multimedia |
CP که قط عات لازم برای اجرای نرم افزار چند رسانهای دارد |
worded |
زمان لازم برای ارسال کلمه از یک محل حافظه یا وسیله به دیگری |
decompression table |
جدول نشاندهنده زمان و محل لازم برای صعود ارام غواص |
current asset cycle |
زمانی که برای تساوی حجم فروش با سرمایه جاری لازم است |
warm-ups |
روند یا زمان لازم برای سیستم به حالت پایدار درشرایط کاری |
cycle |
تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده |
macronutrient |
ماده شیمیایی که برای رشد ونمو و تغذیه گیاه لازم است |
cycled |
تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده |
cycles |
تمام مراحل لازم برای اجرای یک فرآیند یا عملیات روی داده |
carrying |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
size |
محاسبه منبع موجود و منابع لازم برای انجام کار خاص |
sizes |
محاسبه منبع موجود و منابع لازم برای انجام کار خاص |
pit board |
تخته برای دادن اطلاعات لازم به راننده معین در گروه کمکی |
carries |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
orbital injection |
دادن سرعت لازم برای چرخش دور یک مدار به سفینه فضایی |
carried |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
carry |
زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی |
fetches |
رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه |
foot pound |
مقدار نیروی لازم برای بلند کردن وزنه یک پوندی بارتفاع یک فوت. |
allocation |
فرآیندی که در آن سیستم عامل برای برنامه کاربردی حافظه لازم را فراهم میکند |
fetch |
رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه |
allocations |
فرآیندی که در آن سیستم عامل برای برنامه کاربردی حافظه لازم را فراهم میکند |
masters |
مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود |
articled |
کسیکهاستخدام شده و مشغول فراگیری دانش لازم برای کار خود میباشد |
master |
مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود |
fetched |
رویدادهای لازم برای بازیابی , کد گشایی و اجرای دستور ذخیره شده در حافظه |
mastered |
مجموعه دادههای مرجع لازم برای یک برنامه کاربردی که متناوبا بهنگام میشود |
circularization |
تصحیح مدار ماهواره برای رسیدن یا نزدیک شدن ان به دایره کامل در ارتفاع لازم |
language |
دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند |
MCA |
تعداد قط عات الکترونیکی لازم برای مدیریت سیگنالهای زمانی و داده روی باس MCA |
kernel |
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه . |
job |
دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد |
jobs |
دستوراتی که مشخصات و منابع لازم برای یک کار که توسط کامپیوتر باید پردازش شود را دارد |
kernels |
تعداد دستورات ابتدایی لازم برای روشن کردن پیکسهای صفحه به رنگهای مختلف و با سایه . |
jcl |
دستوری که مشخصات را شرح میدهد و نیز منابع لازم برای انجام کار توسط کامپیوتر |
languages |
دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند |
stand off |
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن |
stand-off |
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن |
stand-offs |
برتری رزمی جنگ افزار فاصله لازم برای نفوذ گلوله ثاقب در لحظه عمل کردن |
Micro Channel Architecture |
تعداد قط عات الکترونیکی لازم برای مدیریت سیگنال زمان و داده روی باس گسترده MCA |
carriage control tape |
نواری که اطلاعات لازم برای کنترل تعویض سطر در یک چاپگر سطری روی ان پانچ شده است |
mttr |
متوسط زمانی که انتظار می رود برای تشخیص و تصحیح یک خطا در سیستم کامپیوتری لازم باشدRepair To Time ean |
half life period |
مدت زمان لازم برای فعالیت یک ماده رادیواکتیو است که به نصف مقدار اولیه خود کاهش یابد |
redundancy check |
تستی متکی بر انتقال بیت ها وکاراکترهایی که بیش ازحداقل تعداد لازم برای بیان خود پیام هستند |
preventive justice |
قسمتی ازحقوق که به بررسی اقدامات مختلفی که برای جلوگیری ازارتکاب جرم از ناحیه تبهکاران احتمالی لازم است اختصاص دارد |
texts |
کاهش فضای لازم در متن انتخابی , استفاده از یک کد برای نمایش بیشتر از یک حرف و حذف فضا بین علامتهای نقل قول و... |
text |
کاهش فضای لازم در متن انتخابی , استفاده از یک کد برای نمایش بیشتر از یک حرف و حذف فضا بین علامتهای نقل قول و... |
mission , oriented |
لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت |
toolbox |
جعبه حاوی قط عات لازم برای تعمیر , نگهداری و نصب قط عات |
descentheight |
ارتفاع لازم از سطح زمین برای کم کردن از ارتفاع هواپیما |
reserve factor |
نسبت استحکام واقعی یک سازه به کمترین استحکام لازم برای شرایط موردنظر |
access time |
زمان لازم برای یافتن فایل یا برنامه در حافظه اصلی یا حافظه جانبی |
heads up |
در درگیری هوایی اعلام اینکه هواپیما دروضعیت لازم برای درگیری قرار ندارد |
mobilization base |
حداقل منابع لازم برای بسیج نیروهاپایگاه بسیج |
weight |
بالا کشیدن لنگر نیروی لازم برای کشیدن زه |
shop supply |
وسایل لازم برای تعمیرگاه تدارک کردن تعمیرگاه |
combustion starter |
مکانیزمی که در ان احتراق یک سوخت ترکیب سوخت و هواانرژی لازم برای شروع دوران موتور را تامین میکند |
propagation delay |
1-زمان لازم برای فاهر شدن خروجی در دروازه منط قی پس از اعمال ورودی . 2-زمانی که بیت داده روی شبکه از مبدا به مقصد می رود |
naive user |
شخصی که می خواهد کاری را با کامپیوتر انجام دهد امافاقد تجربه لازم برای برنامه نویسی با کامپیوتر میباشد |
prompt |
پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است |
prompted |
پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است |
prompts |
پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است |
deceleration time |
زمان لازم برای متوقف ساختن یک نوار مغناطیسی پس از خواندن یا ضبط اخرین قطعه داده از یک رکورد روی ان نوار |
procedural |
زبان برنامه نویسی سطح بالا که برنامه نویس عملیات لازم را برای بدست آوردن نتیحه وارد میکند |
PIA |
مداری که به کامپیوتر امکان ارتباط با وسیله جانبی میدهد با تامین پورتهای سریال و موازی و سایر سیگنالهای تصدیق لازم برای واسط شدن در رسانه |
Ultimedia |
موضوعی در چند رسانهای در IBM که صوت و تصویر و ویدیو و متن را ترکیب میکند و سخت افزار لازم برای اجرا را مشخص میکند |
res ipsa loquitur |
این عبارت در دعاوی مربوط به جرم ناشی از بی احتیاطی و درحالاتی بکار می رود که برای اثبات بی احتیاطی هیچ دلیلی لازم نباشد |
positioned |
مدت زمان لازم برای دستیابی به داده ذخیره شده روی دیسک درایو یا ماشین نوار. حاوی تمام حرکات ماده از قیبل نوک خواندن و بازو |
position |
مدت زمان لازم برای دستیابی به داده ذخیره شده روی دیسک درایو یا ماشین نوار. حاوی تمام حرکات ماده از قیبل نوک خواندن و بازو |
wimp |
نمایش برنامه که از گرافیک یا نشانههای کنترل نرم افزار برای تسهیل در استفاده , استفاده میکند. دستورات سیستم لازم نیست تایپ شوند |
completes |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
complete |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
completed |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
wimps |
نمایش برنامه که از گرافیک یا نشانههای کنترل نرم افزار برای تسهیل در استفاده , استفاده میکند. دستورات سیستم لازم نیست تایپ شوند |
completing |
عملی که عملوندهای لازم را بازیابی میکند از حافظه و عمل را انجام میدهد و نتیجه و عملوندها را به حافظه بر می گرداند و دستور بعدی برای اجرا را می خواند |
canard |
رسانگر ایرودینامیکی که دران سطوح فرامین افقی لازم برای کنترل و تنظیم حرکت حول محور عرضی درجلوی سطوح اصلی برا قراردارند |
canards |
رسانگر ایرودینامیکی که دران سطوح فرامین افقی لازم برای کنترل و تنظیم حرکت حول محور عرضی درجلوی سطوح اصلی برا قراردارند |
peripheral |
مداری که امکان کار کامپیوتر با رسانه جانبی با کمک پورتهای سریال و موازی و سایر سیگنالهای تصدیق لازم برای واسط شدن بین وسیله جانبی |
access time |
کل زمان لازم برای رسانه ذخیره سازی از وقتی که تقاضای داده میشود تا زمان بازگشت داده |
prints |
فایل در صف چاپ که حاوی تمام حروف که کنترل چاپگر است که برای چاپ یک متن یا صفحه لازم است |
printed |
فایل در صف چاپ که حاوی تمام حروف که کنترل چاپگر است که برای چاپ یک متن یا صفحه لازم است |
print |
فایل در صف چاپ که حاوی تمام حروف که کنترل چاپگر است که برای چاپ یک متن یا صفحه لازم است |
teleprinters |
واسط ترمینال یا ترکیب نرم افزار و سخت افزار لازم برای کنترل کارایی یک ترمینال |
teleprinter |
واسط ترمینال یا ترکیب نرم افزار و سخت افزار لازم برای کنترل کارایی یک ترمینال |
majority |
اکثریت |
majorities |
اکثریت |
pluralities |
اکثریت |
plurality |
اکثریت |
absolute majority |
اکثریت مطلق |
plurality of vote |
اکثریت ارا |
special majority |
اکثریت خاص |
majority operation |
عمل اکثریت |
full majority |
اکثریت تامه |
majority of the members |
اکثریت اعضا |
generality |
عمومیت اکثریت |
bulk |
توده اکثریت |
majority rule |
قانون اکثریت |
generalities |
عمومیت اکثریت |
relative majority |
اکثریت نسبی |
majority gate |
دریجه اکثریت |
at the head of the poll |
حائز اکثریت |
major party |
حزب اکثریت |
by a majority vote |
به اکثریت اراء |
obstructionist |
اکثریت می اندازد |
vote down |
به اکثریت اراء رد کردن |
feck |
سهم بزرگتر اکثریت |
approval to the majority |
با اکثریت موافقت کردن |
to vote in |
با اکثریت ارا برگزیدن |
dissentient |
مخالف عقیده اکثریت |
majority |
اکثریت پیادهای شطرنج |
poll |
حائز شدن اکثریت سر |
polled |
حائز شدن اکثریت سر |
polls |
حائز شدن اکثریت سر |
crippled majority |
اکثریت پیادهای فلج |
to vote down |
با اکثریت ارا رد کردن |
majorities |
اکثریت پیادهای شطرنج |
split decision |
رای اکثریت داوران |
binding |
لازم الاجرا لازم |
bindings |
لازم الاجرا لازم |
voted |
با اکثریت اراء تصویب کردن |
cabinet government |
حکومت حزب حائز اکثریت |
vote |
با اکثریت اراء تصویب کردن |
votes |
با اکثریت اراء تصویب کردن |
to yet had it |
طرف مثبت اکثریت را دارند |