English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 58 (5 milliseconds)
English Persian
Get a move on . Expedite it . اینقدر کشش نده ( معطل نکن )
Other Matches
at a losses معطل
pending معطل
stranded معطل
To hang about . To be getting nowhere . ول معطل بودن
What are you waiting for ? معطل چه هستی ؟
lingeringly معطل کنان
detain معطل کردن
detained معطل کردن
detaining معطل کردن
detains معطل کردن
as ... as <adv.> اینقدر... که
so much اینقدر
so اینقدر
thus much اینقدر
thus far اینقدر
this much اینقدر
so far اینقدر
To keep someone waiting . کسی را معطل کردن
to keep at bay معطل نگاه داشتن
to hang about گشتن معطل شدن
Dont make so much noise. اینقدر سروصدانکن
Stop complaining. [اینقدر] نق نزن.
for all تا آنجایی که [اینقدر که]
He held me up [slowed me down] for a long time. او [مرد] من را خیلی معطل کرد.
to keep somebody waiting کسی را معطل نگه داشتن
My car is held up at the customs . اتوموبیلم ؟ رگمرک معطل مانده
I am down and out . I dont know where my next meal is coming for . برای نان شب معطل مانده ام
We are waiting for the rain to stop . معطل بارانم که بند بیاید
waited انتظار کشیدن معطل شدن
waits انتظار کشیدن معطل شدن
to hang up معطل کردن مسکوت گذاشتن
wait انتظار کشیدن معطل شدن
don't wait the dinner for me ناهاعرابرای خاطرمن معطل نکنید
It cant be all that bad. نه بابا اینقدر هم بد نیست
Stop complaining. [اینقدر] شکایت نکن.
he made me wait مرا منتظر یا معطل نگاه داشت
you must w the signal ناهار را برای خاطر من معطل نکنید
as little as possible اینقدر کم که امکان پذیر باشد
What's taking so long? چرا اینقدر طول میکشد؟
much as I'd like to <idiom> با اینکه اینقدر دوست دارم
The reporter was held at the checkpoint for several hours. خبرنگار چندها ساعت در محل بازرسی معطل شد.
To stand someone up . کسی را قال گذاشتن ( منتظر ؟ معطل گذاردن )
We were all so anxious about you. ما همه به خاطر تو اینقدر نگران بودیم.
Whatever did he say to make you so angry . مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
Enough already! [American E] دیگه اینقدر حرف نزن! [اصطلاح روزمره]
Dont brag about doing this and that . اینقدر نگه فلان وچنان ( بهمان ) می کنم
you were then that high ان وقت قد شما اینقدر بود انوقت به این قد بودید
We've never had it so good. <idiom> وضع [مالی] ما تا حالا اینقدر خوب نبوده است.
So much for ... ! <idiom> اینقدر از ... بس است ! [برویم سر موضوع یا چیز دیگری] [اصطلاح روزمره]
So much for that. <idiom> اینقدر [کار یا صحبت و غیره ] کافی است درباره اش. [اصطلاح روزمره]
demurrage بیکار و معطل نگهداشتن کشتی بیش از مدتی که جهت بارگیری یا تخلیه یا طی مسافت مبداء به مقصد لازم است
to pause upon a word روی واژهای ایست کردن درادای واژهای معطل شدن
to provoke somebody until a row breaks out <idiom> کسی را اینقدر اذیت کنند که شروع کنند به دعوی و پرخاش
loitering معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiters معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loitered معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
loiter معطل کردن باتنبلی حرکت کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com