English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (27 milliseconds)
English Persian
bosom بااغوش باز پذیرفتن دراغوش حمل کردن
bosoms بااغوش باز پذیرفتن دراغوش حمل کردن
Other Matches
with open arms بااغوش باز بابازوهای گشاده
matriculated قبول کردن پذیرفتن
matriculating قبول کردن پذیرفتن
listens پذیرفتن استماع کردن
allow پذیرفتن اعطاء کردن
matriculate قبول کردن پذیرفتن
allowing پذیرفتن اعطاء کردن
listening پذیرفتن استماع کردن
allows پذیرفتن اعطاء کردن
listened پذیرفتن استماع کردن
listen پذیرفتن استماع کردن
matriculates قبول کردن پذیرفتن
eat humble pie <idiom> پذیرفتن اشتباه وعذرخواهی کردن
admits بستری کردن پذیرفتن تصدیق کردن
admitting بستری کردن پذیرفتن تصدیق کردن
cuddle دراغوش گرفتن
cuddled دراغوش گرفتن
clasp دراغوش گرفتن
cuddles دراغوش گرفتن
cuddling دراغوش گرفتن
embracing دراغوش گرفتن
embosom دراغوش گرفتن
inwind دراغوش گرفتن
entwines دراغوش گرفتن
entwining دراغوش گرفتن
hug دراغوش گرفتن
hugged دراغوش گرفتن
embrasure دراغوش گیری
embrasures دراغوش گیری
hugs دراغوش گرفتن
entwine دراغوش گرفتن
embrace دراغوش گرفتن
embraced دراغوش گرفتن
intwine دراغوش گرفتن
entwined دراغوش گرفتن
clasped دراغوش گرفتن
clasping دراغوش گرفتن
hugging دراغوش گرفتن
to fold in ones arms دراغوش گرفتن
to fondle to the heart دراغوش فشردن
embracery دراغوش گیری
clasps دراغوش گرفتن
embraces دراغوش گرفتن
enfold دربرگرفتن دراغوش گرفتن
enfolded دربرگرفتن دراغوش گرفتن
enfolds دربرگرفتن دراغوش گرفتن
to hug oneŠs chains دراغوش گیری گلاویزی
enfolding دربرگرفتن دراغوش گرفتن
inclip چسبیدن دراغوش گرفتن
enclasp دراغوش گرفتن بچنگ اوردن
to take in پذیرفتن
allowing پذیرفتن
allows پذیرفتن
allow پذیرفتن
vouchsafes پذیرفتن
accept پذیرفتن
admit پذیرفتن
accepts پذیرفتن
vouchsafed پذیرفتن
vouchsafe پذیرفتن
admits پذیرفتن
take in پذیرفتن
take by storm <idiom> پذیرفتن
hear پذیرفتن
embraced پذیرفتن
admitting پذیرفتن
embrace پذیرفتن
embraces پذیرفتن
accepting پذیرفتن
embracing پذیرفتن
hears پذیرفتن
vouchsafing پذیرفتن
filiate بفرزندی پذیرفتن
adoption به فرزندی پذیرفتن
co-opting بهمکاری پذیرفتن
co opt بهمکاری پذیرفتن
co-opts بهمکاری پذیرفتن
co-opt بهمکاری پذیرفتن
deign لطفا پذیرفتن
receives رسیدن پذیرفتن
adopting به فرزندی پذیرفتن
snap up بیدرنگ پذیرفتن
adopts به فرزندی پذیرفتن
receive رسیدن پذیرفتن
hearken بگوش دل پذیرفتن
acceptance of goods پذیرفتن کالا
risk پذیرفتن خطر
acculturate فرهنگ پذیرفتن
stretch a point <idiom> اتفاقی پذیرفتن
deigns لطفا پذیرفتن
deigning لطفا پذیرفتن
risking پذیرفتن خطر
adopt به فرزندی پذیرفتن
honor پذیرفتن برات
co-opted بهمکاری پذیرفتن
risked پذیرفتن خطر
to snatch at باشتیاق پذیرفتن
risks پذیرفتن خطر
deigned لطفا پذیرفتن
to run away with باشتاب پذیرفتن
co-opting بعنوان همقطار پذیرفتن
westernising تمدن غربی را پذیرفتن
westernize تمدن غربی را پذیرفتن
westernizes تمدن غربی را پذیرفتن
westernizing تمدن غربی را پذیرفتن
westernized تمدن غربی را پذیرفتن
westernises تمدن غربی را پذیرفتن
westernised تمدن غربی را پذیرفتن
co option پذیرفتن بعنوان همکار
affiliate به فرزندی پذیرفتن مربوط
affiliates به فرزندی پذیرفتن مربوط
affiliating به فرزندی پذیرفتن مربوط
adopt درمیان خود پذیرفتن
adopts درمیان خود پذیرفتن
co opt بعنوان همقطار پذیرفتن
affiliated به فرزندی پذیرفتن مربوط
co-opt بعنوان همقطار پذیرفتن
co-opted بعنوان همقطار پذیرفتن
adhibit ترتیب دادن پذیرفتن
co-opts بعنوان همقطار پذیرفتن
co optation پذیرفتن بعنوان همکار
to toe the line برنامه حزبی را پذیرفتن
to take a bet پذیرفتن گرویا شرط
to grant an application درخواست نامه ای را پذیرفتن
to accept a job کاری [شغلی] را پذیرفتن
adopting درمیان خود پذیرفتن
to snap at an invitation دعوتی را فورا پذیرفتن
pig in a poke <idiom> چشم بسته پذیرفتن
takes پذیرفتن موثر واقع شدن
to have [or bear] a maximum [minimum] load of something حداکثر [حداقل] باری را پذیرفتن
to accept this token of my esteem پذیرفتن این یادبود قدرشناسی من
judaize اداب و رسوم یهودی را پذیرفتن
take پذیرفتن موثر واقع شدن
strike out <idiom> رفتاری ازبین اشتباهات خود پذیرفتن
Take somebody at his word. حرف کسی را پذیرفتن ( قبول داشتن )
to take the fall [American English] مسئولیت چیزی [کاری یا خطایی] را پذیرفتن
face up to <idiom> پذیرفتن چیزی پذیرفتنش آن ساده نیست
acquisitions پذیرفتن یا نگهداشتن یا جمع آوری اطلاعات
to snap up بی درنگ پذیرفتن یا خریدن متعرض شدن
to take the fall for somebody مسئولیت خطایی را بجای کسی پذیرفتن
acquisition پذیرفتن یا نگهداشتن یا جمع آوری اطلاعات
To accpt the consequences . to face the music . پای لرزش نشستن ( عواقب کاری را پذیرفتن )
to overtax oneself بیش از ظرفیت خود مسئولیتی [کاری] پذیرفتن
accept as true گاهی پس از accept بمعنی پذیرفتن لفظ of می اورند
to bite the bullet <idiom> پذیرفتن انجام کاری و یا چیزی سخت یا ناخوشایند
billets محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
billeting محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
billeted محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
billet محل و شغل سازمانی پذیرفتن یا نام نویسی در هتل
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
declaring پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declare پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
declares پذیرفتن شکست قبل از پایان مسابقه کشتی گیر دفاعی
prompt کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompted کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
prompts کاراکتر یا پیامی که توسط کامپیوتر ارائه میشود تامشخص کند که اماده پذیرفتن ورودی صفحه کلید است اعلان
consents اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consenting اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consent اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
consented اجازه دادن رضایت دادن و پذیرفتن در مورد کارانجام شده و یا رضایت دادن به اینکه کاری انجام بشود
to let somebody treat you like a doormat <idiom> با کسی خیلی بد رفتار کردن [اصطلاح] [ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharge اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharges اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
countervial خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capturing اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
capture اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verified مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifying مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
foster تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
shoot جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orient جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveyed براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
surveys براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper [metal or glass] آب دادن [سخت کردن] [آبدیده کردن] [بازپخت کردن] [فلز یا شیشه]
cross examination تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orienting جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orients جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
served نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
to inform on [against] somebody کسی را لو دادن [فاش کردن] [چغلی کردن] [خبرچینی کردن]
concentrates غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal [to] درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
concentrate غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
concentrating غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
assign مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
serve نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serves نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
calk بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
buck up پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
assigns مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
tae پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
assigning مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
soft-pedalling رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com