English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
to put on airs باد در خود انداختن خودنمایی کردن
Other Matches
to show off خودنمایی کردن
to make a flutter خودنمایی کردن
to peacock oneself vref خودنمایی کردن
to put in an a خودنمایی کردن
show off خودنمایی کردن ادم خودنما
show-off خودنمایی کردن ادم خودنما
show-offs خودنمایی کردن ادم خودنما
drop گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
drops گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropped گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
dropping گل پس از چرخیدن روی حلقه بسکتبال به زمین انداختن انداختن گوی گلف به سوراخ به زمین انداختن توپ پس ازبل گرفتن
self display خودنمایی
peacockery خودنمایی
coxcombry خودنمایی
cockiness خودنمایی
self exhibition خودنمایی
flashiness خودنمایی
exhibitionism خودنمایی
perkiness خودنمایی
foppery خودنمایی
fripperies خودنمایی خودفروشی
ostentatiously از روی خودنمایی
parade خودنمایی جولان
paraded خودنمایی جولان
parades خودنمایی جولان
parading خودنمایی جولان
frippery خودنمایی خودفروشی
blatancy خودنمایی خشونت
panache خودنمایی جلوه
vaunted لاف زدن خودنمایی
vaunt لاف زدن خودنمایی
vaunting لاف زدن خودنمایی
flaunts جولان دادن خودنمایی
flashily ازروی خودنمایی یاخودفروشی
flauntingly باجلوه ازروی خودنمایی
flaunted جولان دادن خودنمایی
vaunts لاف زدن خودنمایی
flaunt جولان دادن خودنمایی
flaunting جولان دادن خودنمایی
launching به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launch به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
primming بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
to cut out بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrancing مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrances مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrance مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
operate به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
bring down به زمین انداختن حریف انداختن شکار
trachle تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
to set off انداختن برابر کردن
launched انداختن پرت کردن
slots انداختن چفت کردن
slotting انداختن چفت کردن
tossed پرت کردن انداختن
to let fly انداختن تیرخالی کردن
hurtling پرت کردن انداختن
hurtles پرت کردن انداختن
hurtled پرت کردن انداختن
launches انداختن پرت کردن
put تعویض کردن انداختن
hurtle پرت کردن انداختن
lay aside پس انداز کردن انداختن
launching انداختن پرت کردن
launch انداختن پرت کردن
to put by دور انداختن رد کردن
puts تعویض کردن انداختن
tossing پرت کردن انداختن
tosses پرت کردن انداختن
toss پرت کردن انداختن
spit سوراخ کردن تف انداختن
spits سوراخ کردن تف انداختن
putting تعویض کردن انداختن
slot انداختن چفت کردن
horrify بهراس انداختن به بیم انداختن
horrifies بهراس انداختن به بیم انداختن
horrified بهراس انداختن به بیم انداختن
jeopard بخطر انداختن بمخاطره انداختن
horrifying بهراس انداختن به بیم انداختن
hollers فریاد کردن سروصداراه انداختن
turn on بجریان انداختن روشن کردن
holler فریاد کردن سروصداراه انداختن
retard عقب انداختن اهسته کردن
hollered فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollering فریاد کردن سروصداراه انداختن
back پشتی کردن پشت انداختن
kid دست انداختن مسخره کردن
kidding دست انداختن مسخره کردن
operated اداره کردن راه انداختن
groove خط انداختن شیار دار کردن
grooves خط انداختن شیار دار کردن
paralyze از کار انداختن بیحس کردن
desolate از ابادی انداختن مخروبه کردن
postpones بتعویق انداختن موکول کردن
operates اداره کردن راه انداختن
backs پشتی کردن پشت انداختن
operate اداره کردن راه انداختن
postponing بتعویق انداختن موکول کردن
kidded دست انداختن مسخره کردن
retarding عقب انداختن اهسته کردن
defaces ازشکل انداختن محو کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
embrangle گیر انداختن گرفتار کردن
put over بتاخیر انداختن از سرباز کردن
involve گیر انداختن وارد کردن
defacing ازشکل انداختن محو کردن
postpone بتعویق انداختن موکول کردن
drop in اتفاقا دیدن کردن انداختن در
involving گیر انداختن وارد کردن
throwin در دنده انداختن تزریق کردن
prorogue تعطیل کردن بتعویق انداختن
prorogate تعطیل کردن بتعویق انداختن
deface ازشکل انداختن محو کردن
engages مجذوب کردن درهم انداختن
engage مجذوب کردن درهم انداختن
defaced ازشکل انداختن محو کردن
postponed بتعویق انداختن موکول کردن
retards عقب انداختن اهسته کردن
involves گیر انداختن وارد کردن
steer roping کمند انداختن به گاو ونگهداشتن ناگهانی اسب برای انداختن گاو بزمین
bunkcombe نطق وکیل در مجلس برای خودنمایی در پیش وکیل کنندگان
tease اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapults منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
nail با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapult منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
nails با میخ الصاق کردن بدام انداختن
To becomeinsbordinate . لگد انداختن ( تمرد ونافرمانی کردن )
To swallow ones pride and request someone (to do something). نزد کسی رو انداختن ( تقاضایی کردن )
catapulting منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
teases اذیت کردن کسی را دست انداختن
catapulted منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
To cause confusion . To kick up a fuss (row). شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
run به کار انداختن روشن کردن موتور
To fire a shot تیر انداختن ( درکردن ، شلیک کردن )
tumult اغتشاش کردن جنجال راه انداختن
teaze اذیت کردن کسی را دست انداختن
runs به کار انداختن روشن کردن موتور
teased اذیت کردن کسی را دست انداختن
To tease someone. To pull someonelet. کسی را دست انداختن ( مسخره کردن )
nailed با میخ الصاق کردن بدام انداختن
mimic مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to make sport of any one کسی را استهزا کردن یا دست انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
mimics مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
set up <idiom> راه انداختن ،برپا کردن چیزی
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
tangles درهم گیر انداختن گوریده کردن
tangle درهم گیر انداختن گوریده کردن
mimicked مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
to reject something with a shrug [of the shoulders] با شانه بالا انداختن چیزی را رد کردن
mimicking مسخرگی کردن دست انداختن تقلیدی
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
taunts دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunting دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
taunted دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunt ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
shunts ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
to start روشن کردن [به کار انداختن] [موتور یا خودرو]
taunt دست انداختن ومتلک گفتن سرزنش کردن
shunted ترن را بخط دیگری انداختن منحرف کردن
To kint ones eyebrows . To frown . گره برا برو انداختن ( اخم کردن )
tantalizes وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switch روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalized وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switched روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
tantalises وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
switches روشن کردن برق بخط دیگر انداختن قطار
tantalised وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
tantalize وسپس محروم کردن کسی را دست انداختن سردواندن
to report somebody [to the police] for breach of the peace از کسی به خاطر مزاحمت راه انداختن [به پلیس] شکایت کردن
stakes شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
stake شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
staked شرط بندی کردن شهرت خود رابخطر انداختن پول در قمار گذاشتن
let down پایین انداختن انداختن
demonetization خارج کردن پول از گردش از اعتبار انداختن پول درگردش
routinize عادی یا روزمره کردن بجریان عادی انداختن
billiard point در بازی بیلیارد انگلیسی 2امتیاز برای کارامبول و 3امتیاز برای کیسه انداختن در بازی امریکایی 1 امتیازبرای کارامبول و امتیازهای دیگر برای کیسه انداختن
ungear از دنده بیرون انداختن بی دنده کردن
fling انداختن
stagger از پا انداختن
hurl انداختن
launched به اب انداختن
lash vt انداختن
to lay by the heels بر انداختن
sling انداختن
hurled انداختن
flinging انداختن
deracination بر انداختن
flings انداختن
run home جا انداختن
slinging انداختن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com