Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (36 milliseconds)
English
Persian
deflate
باد چیزی را خالی کردن
Search result with all words
eviscerate
خالی کردن نیروی چیزی راگرفتن
lyophilization
خشک کردن چیزی بوسیله منجمد کردن ان در لوله هی خالی از هوا
Other Matches
to watch something
مراقب
[چیزی]
بودن
[توجه کردن به چیزی]
[چیزی را ملاحظه کردن]
Leave this space blank.
این محل را خالی بگذارید ( چیزی در آن محل ننویسید )
blank
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
blankest
1-رشته خالی . 2-رشتهای که دارای فضاهای خالی است
to stop somebody or something
کسی را یا چیزی را نگاه داشتن
[متوقف کردن]
[مانع کسی یا چیزی شدن]
[جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
extension
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extensions
طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
to portray somebody
[something]
نمایش دادن کسی یا چیزی
[رل کسی یا چیزی را بازی کردن]
[کسی یا چیزی را مجسم کردن]
vacancy
محل خالی جای خالی
vacancies
محل خالی جای خالی
deflating
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
shake down
جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
deflates
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflated
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
deflate
خالی کردن جلوگیری از تورم کردن کاهش قیمت
knock out
خالی کردن
draining
خالی کردن اب
drains
خالی کردن اب
deplete
خالی کردن
depleted
خالی کردن
purged
خالی کردن
drained
خالی کردن اب
purge
خالی کردن
drain
خالی کردن اب
let out
خالی کردن
let off
خالی کردن
clear out
خالی کردن
to clear out
خالی کردن
venting
خالی کردن
purges
خالی کردن
depletes
خالی کردن
discharges
خالی کردن
unloaded
خالی کردن
unload
خالی کردن
discharge
خالی کردن
vacate
خالی کردن
vacates
خالی کردن
unloads
خالی کردن
vent
خالی کردن
vented
خالی کردن
vacated
خالی کردن
vents
خالی کردن
to cleanovt
خالی کردن
vacating
خالی کردن
depleting
خالی کردن
to work off
خالی کردن
give way
جا خالی کردن
to give vent to one's wrath
دق دل را خالی کردن
clear-out
خالی کردن
evacuate
خالی کردن
turn out
<idiom>
خالی کردن
evacuated
خالی کردن
to play a gun on
خالی کردن
evacuates
خالی کردن
to load off
خالی کردن
to offload
خالی کردن
evacuating
خالی کردن
assoil
خالی کردن
lay hands upon something
جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to see something as something
[ to construe something to be something]
چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن
[تعبیر کردن]
to depict somebody or something
[as something]
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
to break bulk
خالی کردن بار
to vent oneself
دل خود را خالی کردن
shirks
شانه خالی کردن از
decant
اهسته خالی کردن
shrinks
شانه خالی کردن از
decanted
اهسته خالی کردن
quail
شانه خالی کردن
off one's chest
<idiom>
خودرا خالی کردن
shrinking
شانه خالی کردن از
shrink
شانه خالی کردن از
quails
شانه خالی کردن
to open one's mind
دل خود را خالی کردن
evade
شانه خالی کردن
shirking
شانه خالی کردن از
shirk
شانه خالی کردن
repudiate
شانه خالی کردن
discharge
خالی کردن گلوله
vent
خالی کردن خشم
beat
شانه خالی کردن
discharge
خالی کردن باتری
unload
خالی کردن بار
cop-out
شانه خالی کردن
unload
خالی کردن اندوه
desolate
خالی از سکنه کردن
flinching
شانه خالی کردن
exhaustible
قابل خالی کردن
shirk
شانه خالی کردن از
shirked
شانه خالی کردن از
elutriate
اهسته خالی کردن
decanting
اهسته خالی کردن
unpeople
خالی از سکنه کردن
weasel
شانه خالی کردن
weasels
شانه خالی کردن
bleneh
شانه خالی کردن
disgorging
خالی کردن ریختن
walk out on
خالی ازسکنه کردن
dispeople
خالی ازسکنه کردن
To let off steam . To get it off ones chest.
دل خود را خالی کردن
to touch off
درکردن خالی کردن
pumped
با تلمبه خالی کردن
pumps
با تلمبه خالی کردن
disgorges
خالی کردن ریختن
flinched
شانه خالی کردن
disgorged
خالی کردن ریختن
disgorge
خالی کردن ریختن
To vacate the field .
میدان را خالی کردن
decants
اهسته خالی کردن
pump
با تلمبه خالی کردن
flecker
خال خالی کردن
relieve one's feeling
دل خود را خالی کردن
to let off
خالی کردن بخشودن
lade
با ملاقه خالی کردن
flinch
شانه خالی کردن
diffusion
خالی کردن بار
flinches
شانه خالی کردن
to appreciate something
قدر چیزی را دانستن
[سپاسگذار بودن]
[قدردانی کردن برای چیزی]
manspace
جای خالی در خودرو یا کشتی یا هواپیما جای نفری خالی
modifies
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying
تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
correction
صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
coveting
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet
میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
let off
<idiom>
خالی کردن (تفنگ)،منبسط کردن
tip
خالی کردن سرازیر کردن نوک
tipping
خالی کردن سرازیر کردن نوک
emptiest
خالی کردن تهی شدن
let down
باد
[لاستیک را]
خالی کردن
poops
باد وگازمعده را خالی کردن
poop
باد وگازمعده را خالی کردن
to emtpy
[your]
glass in one gulp
[at a gulp]
جام را یک نفس خالی کردن
To clean someone out.
جیب کسی ؟ ؟ خالی کردن
emptier
خالی کردن تهی شدن
empties
خالی کردن تهی شدن
emptied
خالی کردن تهی شدن
empty
خالی کردن تهی شدن
hollow
پوک شدن خالی کردن
hollows
پوک شدن خالی کردن
to c. ata difficulty
ازسختی شانه خالی کردن
aspirate
خالی کردن بیرون کشیدن
aspirates
خالی کردن بیرون کشیدن
aspirating
خالی کردن بیرون کشیدن
think nothing of something
<idiom>
فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
flushes
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
lie-down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
flushing
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
lie down
از زیرکار شانه خالی کردن درازکشیدن
asterisks
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
asterisk
پر کردن محل دهدهی خالی با علامت *
To shirk ones responsibility .
اززیر با رمسئولیت شانه خالی کردن
flush
خالی کردن قسمتی از حافظه و محتویات ان
to overrun one's duty
از انجام وفیفه شانه خالی کردن
to come away empty-handed
با دست خالی
[معامله ای را]
ترک کردن
shrink one's duty
از انجام وظیفه شانه خالی کردن
sleep on it
<idiom>
به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectify
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectified
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectifies
درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
pad character
کاراکتر میانگیر برای پر کردن فصای خالی
to d. up a liquid
مایعی را باچمچه ومانندان برداشتن یا خالی کردن
quadding
درج فضای خالی در متن برای پر کردن خط
To vacate a house.
خانه ای را خالی کردن ( بلند شدن از محل )
to give up
[to waste]
something
ول کردن چیزی
[کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something)
<idiom>
دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
free
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
sign off
از زیر بار تعهد یامشارکتی شانه خالی کردن
frees
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
freeing
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
freed
پاک کردن برنامه ها یا فایل ها با افزایش فضای خالی
counter shed
پودکشی
[عمل رد کردن پود بین تارها که در آن با ضربی کردن تارها، فضای خالی ایجاد می شود.]
lade
بارگیری کردن خالی کردن
fill
پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
fills
پر کردن حروف با جای خالی به طوری که هیچ حرفی جا نماند
overdraw
بیش از اعتبار حواله کردن برات خالی از وجه دادن
to mind somebody
[something]
اعتنا کردن به کسی
[چیزی]
[فکر کسی یا چیزی را کردن]
righting
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
right
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
righted
مرتب کردن متن و حروف خالی به طوری که حاشیه سمت راسب مستقیم قرار گیرد
fixes
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fix
می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
clearings
تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
clearing
تعویض اطلاعات در یک ثبات یاخانه حافظه یا واحد ذخیره با صفر یا جای خالی پاک کردن متن و یا تصاویرگرافیکی روی صفحه نمایش
zero supperssion
موقوف کردن صفرها جایگزینی صفرهای ماقبل یک عدد با جای خالی به طوریکه صفرها در موقعیت چاپ عددفاهر نشوند
to concern something
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
flavoring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavouring
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavourings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
flavorings
چیزی که برای خوش مزه کردن ومعطر کردن بکارمی رود
to prescribe something
[legal provision]
چیزی را تعیین کردن
[تجویز کردن]
[ماده قانونی]
[حقوق]
prejudging
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudges
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudged
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
prejudge
تصدیق بلا تصور درباره چیزی کردن پیشداوری کردن
to tarnish something
[image, status, reputation, ...]
چیزی را بد نام کردن
[آسیب زدن]
[خسارت وارد کردن]
[خوشنامی ، مقام ، شهرت ، ... ]
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com