Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
load and go
بارکنش و اجرا
Other Matches
loading
بارکنش
load key
کلید بارکنش
frequency loading
بارکنش فرکانسی
standards
تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
standard
تابعی که یک تابع که زیاد اجرا شود را اجرا میکند مثل ورودی صفحه کلید یا صفحه نمایش
asynchronous
تابعی که جداگانه از برنامه اصلی اجرا میشود و وقتی اجرا میشود که یک موقعیتهای خاصی به وجود آمده باشند
simple
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simplest
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
simpler
وسیله چند رسانهای که نیاز به فایل داده برای اجرا ندارد مثل درایو cd برای اجرا cdهای صوتی
runs
دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
run
دستوری که به کاربر امکان نوشتن نام برنامه ای که می خواهد اجرا کند یا دستور DOS ای که می خواهد اجرا کند میدهد
operation
ثباتی که حاوی در حین اجرا حاوی که اجرا باشد
client side
داده یا برنامهای روی کامپیوتر مشتری ونه روی سرور اجرا میشود مثلاگ یک برنامه java script روی جستجوگر و کاربر اجرا میشود و برنامه کربردی مشتری است یا داده ذخیره شده ریو دیسک سخت کابر است
implementation
اجرا
runs
اجرا
run
اجرا
completion
اجرا
feasance
اجرا
performance
اجرا
performances
اجرا
effect
اجرا
effecting
اجرا
administration
اجرا
administrations
اجرا
exercize
اجرا
executed
اجرا
effected
اجرا
ministration
اجرا
accomplishment
اجرا
executes
اجرا
fulfilment
اجرا
execute
اجرا
operation
به اجرا
implementation
اجرا
executing
اجرا
applications
اجرا
application
اجرا
execution
اجرا
endorcement procedure
شیوه اجرا
executable
قابل اجرا
executable
اجرا پذیر
run book
دفتر اجرا
enforcible
قابل اجرا
put in practice
اجرا کردن
enforcement order
دستور اجرا
execute cycle
چرخه اجرا
usefulness
قابلیت اجرا
execute phase
مرحله اجرا
non performance
عدم اجرا
execution cycle
چرخه اجرا
non execution
عدم اجرا
inexecution
عدم اجرا
executory
قابل اجرا
inexecutable
اجرا نشدنی
fulfit
اجرا کردن
fieri facias
حکم اجرا
executive officen
گماشته اجرا
executive bailiff
مامور اجرا
execution time
هنگام اجرا
execution time
حین اجرا
execution time
مدت اجرا
execution time
زمان اجرا
mode of execution
طرز اجرا
lictor
مامور اجرا
feasibility
امکان اجرا
enforce
به اجرا دراوردن
enforced
اجرا کردن
enforced
به اجرا دراوردن
enforces
اجرا کردن
enforces
به اجرا دراوردن
enforcing
اجرا کردن
enforcing
به اجرا دراوردن
enforce
اجرا کردن
practising
اجرا کردن
conduct
اجرا کردن
conducted
اجرا کردن
conducting
اجرا کردن
conducts
اجرا کردن
sergeant
مامور اجرا
sergeants
مامور اجرا
deliver
اجرا کردن
delivers
اجرا کردن
practicing
اجرا کردن
practise
اجرا کردن
practises
اجرا کردن
perform
اجرا کردن
performed
اجرا کردن
practicable
قابل اجرا
unfulfilled
اجرا نشده
accomplishable
قابل اجرا
accomplisher
اجرا کننده
assemble and go
همگذاری و اجرا
implement
اجرا کردن
bumbailiff
مامور اجرا
carry into effect
اجرا کردن
carry into execution
اجرا کردن
carry out
اجرا کردن
compile and go
همگردانی و اجرا
sanctions
ضمانت اجرا
sanctioning
ضمانت اجرا
performs
اجرا کردن
enforceable
قابل اجرا
inapplicable
اجرا نشدنی
implemented
اجرا کردن
implementing
اجرا کردن
implements
اجرا کردن
executor
مامور اجرا
executors
مامور اجرا
sanction
ضمانت اجرا
sanctioned
ضمانت اجرا
effective date
تاریخ اجرا
run manual
راهنمای اجرا
makable
<adj.>
اجرا پذیر
applicable
<adj.>
قابل اجرا
suitable
<adj.>
قابل اجرا
usable
<adj.>
قابل اجرا
useful
<adj.>
قابل اجرا
utilisable
[British]
<adj.>
قابل اجرا
utilizable
<adj.>
قابل اجرا
makable
<adj.>
قابل اجرا
makable
[spv. makeable]
<adj.>
اجرا پذیر
manageable
<adj.>
اجرا پذیر
achievable
<adj.>
اجرا شدنی
contrivable
<adj.>
اجرا شدنی
doable
<adj.>
اجرا شدنی
feasible
<adj.>
اجرا شدنی
makable
[spv. makeable]
<adj.>
اجرا شدنی
makeable
<adj.>
اجرا شدنی
manageable
<adj.>
اجرا شدنی
possible
[doable, feasible]
<adj.>
اجرا شدنی
practicable
<adj.>
اجرا شدنی
functional
<adj.>
اجرا شدنی
practical
<adj.>
اجرا شدنی
proper
<adj.>
اجرا شدنی
purpose-built
<adj.>
اجرا شدنی
purposeful
<adj.>
اجرا شدنی
purposive
<adj.>
اجرا شدنی
suitable
<adj.>
اجرا شدنی
useful
<adj.>
اجرا شدنی
utilitarian
[useful]
<adj.>
اجرا شدنی
applicability
قابلیت اجرا
application
[applicability]
قابلیت اجرا
availability
قابلیت اجرا
convenient
<adj.>
اجرا شدنی
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
اجرا شدنی
appropriate
[for an occasion]
<adj.>
قابل اجرا
convenient
<adj.>
قابل اجرا
functional
<adj.>
قابل اجرا
practical
<adj.>
قابل اجرا
proper
<adj.>
قابل اجرا
purpose-built
<adj.>
قابل اجرا
purposeful
<adj.>
قابل اجرا
purposive
<adj.>
قابل اجرا
utilitarian
[useful]
<adj.>
قابل اجرا
usability
قابلیت اجرا
run time
زمان اجرا
make a reality
اجرا کردن
put into practice
اجرا کردن
put into effect
اجرا کردن
bring into being
اجرا کردن
actualise
[British]
اجرا کردن
actualize
اجرا کردن
carry ineffect
اجرا کردن
implement
اجرا کردن
put ineffect
اجرا کردن
put inpractice
اجرا کردن
carry into effect
اجرا کردن
fulfill
[American]
اجرا کردن
execute
اجرا کردن
sergeant at arms
مامور اجرا
to put in practice
اجرا کردن
make something happen
اجرا کردن
accomplish
اجرا کردن
bring inbeing
اجرا کردن
carry out
اجرا کردن
actualise
[British]
به اجرا در آوردن
actualize
به اجرا در آوردن
carry ineffect
به اجرا در آوردن
practicable
<adj.>
قابل اجرا
executable
<adj.>
قابل اجرا
workable
<adj.>
قابل اجرا
achievable
<adj.>
اجرا پذیر
doable
<adj.>
اجرا پذیر
executable
<adj.>
اجرا پذیر
feasible
<adj.>
اجرا پذیر
practicable
<adj.>
اجرا پذیر
workable
<adj.>
اجرا پذیر
possible
[doable, feasible]
<adj.>
اجرا پذیر
makeable
<adj.>
اجرا پذیر
possible
[doable, feasible]
<adj.>
قابل اجرا
manageable
<adj.>
قابل اجرا
carry out
به اجرا در آوردن
implement
به اجرا در آوردن
put ineffect
به اجرا در آوردن
put into effect
به اجرا در آوردن
carry into effect
به اجرا در آوردن
make something happen
به اجرا در آوردن
achievable
<adj.>
قابل اجرا
contrivable
<adj.>
قابل اجرا
doable
<adj.>
قابل اجرا
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com