Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (5 milliseconds)
English
Persian
push ball
بازی که منظورازان گذراندن توپ است ازدروازه طرف مقابل بزورتنه و دست
Other Matches
play away
به بازی گذراندن
box defence
تشکیل یک مربع برای دفاع ازدروازه
defenceman
مدافع منطقه دفاعی غیر ازدروازه بان
to strain at a gnat
ازدروازه بیرون نرفتن وازچشم سوزن بیرون رفتن
shinny
بازی هاکی که با توپ چوبی بازی شود چوب بازی هاکی
harlequinade
بخشی ازنمایش یالال بازی که لوده دران بازی میکند لودگی
frame
مدت زمان به کیسه انداختن تمام گویهای بازی اسنوکر یک دهم از بازی بولینگ
gamesmanship
مهارت در بردن بازی بدون تخلف از مقررات بازی
cutthroat
بازی 3 نفره که هریک به نفع خود بازی میکند
misplay
بازی بد واز روی ناشیگری غلط بازی کردن
game
وسیله ROM که حاوی کد برنامه برای بازی کامپیوتری است و در کنسول بازی نصب میشود
fire fight
ترقه بازی اتش بازی مبادله تیراندازی
shinney
بازی هاکی که باتوپ چوبی بازی شود
kiss in the ring
بازی بگیرماچ کن :بازی که دران پسریادختری ....تااوراببوسد
to make a trick
با کارت شعبده بازی کردن
[ورق بازی]
dib
ریگ بازی قاپ یا ریگی که با ان بازی می کنند
inning
گیمی که بازیگر سرویس زده و ان را باخته فرصت برای نوبت هر بازی بیلیارد یاکروکه یک بخش از بازی بولینگ
harlepuinade
نمایش لال بازی ودلقک بازی
charlatanic
امیخته بازبان بازی یاچاچول بازی
crampet game
بازی خفه بازی کم فضای شطرنج
pass
گذراندن
to be at ease
به گذراندن
averted
گذراندن
passed
گذراندن
averting
گذراندن
averts
گذراندن
passes
گذراندن
survive
گذراندن
survived
گذراندن
to make a shift
گذراندن
avert
گذراندن
surviving
گذراندن
to have a rough time
بد گذراندن
survives
گذراندن
to rime away one's time
گذراندن
temporises
وقت گذراندن
idled
وقت گذراندن
aestivate
تابستان را گذراندن
idles
وقت گذراندن
filrate
از صافی گذراندن
idlest
وقت گذراندن
idle
وقت گذراندن
belate
ازموقع گذراندن
filtration
از صافی گذراندن
To overstep the mark. To go too far.
از حد معمول گذراندن
Sundays
یکشنبه را گذراندن
filtering
از صافی گذراندن
to gain time
به بهانه گذراندن
leach
از صافی گذراندن
to laugh away
با خنده گذراندن
token passing
گذراندن نشانه
temporalize
وقت گذراندن
interlace
ازهم گذراندن
to sleep away one's time
بخواب گذراندن
piddle
وقت گذراندن
piddled
وقت گذراندن
niggle
وقت گذراندن
niggled
وقت گذراندن
niggles
وقت گذراندن
to rub through or along
بسختی گذراندن
to rough it
سخت گذراندن
laugh away
با خنده گذراندن
to enjoy oneself
خوش گذراندن
temporized
وقت گذراندن
temporising
وقت گذراندن
temporised
وقت گذراندن
piddles
وقت گذراندن
temporizing
وقت گذراندن
temporizes
وقت گذراندن
Sunday
یکشنبه را گذراندن
temporize
وقت گذراندن
Bureaucracy . Red tape .
کاغذ بازی ( قرطاس بازی )
pass
گذراندن تصویب شدن
temporize
بدفع الوقت گذراندن
temporising
بدفع الوقت گذراندن
passes
گذراندن تصویب شدن
temporizes
بدفع الوقت گذراندن
to muck a bout
بیهوده وقت گذراندن
temporized
بدفع الوقت گذراندن
temporizing
بدفع الوقت گذراندن
to mope a way
به افسردگی و پکری گذراندن
to lop a bout
بیهوده وقت گذراندن
serve one's term of imprisonment
حبس خود را گذراندن
moons
بیهوده وقت گذراندن
passed
گذراندن تصویب شدن
dawdled
بیهوده وقت گذراندن
dawdle
بیهوده وقت گذراندن
while
سپری کردن گذراندن
temporised
بدفع الوقت گذراندن
procrastinating
بدفع الوقت گذراندن
temporalize
بدفع الوقت گذراندن
dillydally
بیهوده وقت گذراندن
temporises
بدفع الوقت گذراندن
weekend
تعطیل اخرهفته را گذراندن
To pass a bI'll through parliament .
لایحه یی را از مجلس گذراندن
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself .
از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
moon
بیهوده وقت گذراندن
grips
بریدگی برای گذراندن اب
gripping
بریدگی برای گذراندن اب
gripped
بریدگی برای گذراندن اب
grip
بریدگی برای گذراندن اب
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
to talk away
بصحبت یاگفتگو گذراندن
To review the past in ones minds eye .
گذشته را از نظر گذراندن
dawdling
بیهوده وقت گذراندن
dawdles
بیهوده وقت گذراندن
weekends
تعطیل اخرهفته را گذراندن
get on
گذران کردن گذراندن
fares
گذراندن گذران کردن
infltrate
از سوراخهای صافی گذراندن
faring
گذراندن گذران کردن
loaf
وقت را بیهوده گذراندن
lobby
برای گذراندن لایحهای
get through
به پایان رساندن گذراندن
lobbies
برای گذراندن لایحهای
lobbied
برای گذراندن لایحهای
fared
گذراندن گذران کردن
hang around
وقت را به بطالت گذراندن
to loaf a way one's time
بیهوده وقت گذراندن
procrastinates
بدفع الوقت گذراندن
procrastinated
بدفع الوقت گذراندن
to stay overnight
مدت شب را
[جایی]
گذراندن
procrastinate
بدفع الوقت گذراندن
outwear
کهنه شدن گذراندن
jauk
بیهوده وقت گذراندن
fare
گذراندن گذران کردن
passed
گذرگاه کارت عبور گذراندن
to p at or in an occpation
بیهوده بر سر کاری وقت گذراندن
To bring something to someones attention .
چیزی را ازنظر کسی گذراندن
passes
گذرگاه کارت عبور گذراندن
hang out
<idiom>
به بطالت گذراندن روزگار کردن
To get a pass.
امتحانی را گذراندن ( قبول شدن )
pass
گذرگاه کارت عبور گذراندن
testamur
گواهی نامه گذراندن امتحانات
reeve
طناب را ازشکاف یا سوراخ گذراندن
to loaf a way one's time
وقت خود را ببطالت گذراندن
dally
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesced
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
serves
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
dallied
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
serve
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
convalesces
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
convalescing
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
served
گذراندن به سر بردن صودمند بودن برای
dallies
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
stand-offs
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand-off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
stand off
دفع کردن بدفع الوقت گذراندن
dallying
وقت را ببازی گذراندن طفره زدن
convalesce
بهبودی یافتن دوره نقاهت را گذراندن
snoozing
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
peel
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
snoozes
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
snoozed
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
peels
گذراندن گوی حریف از دروازه کروکه
to pull any one across a river
کسی را با کرجی پارویی ازرودخانه گذراندن
snooze
خواب کوتاه بیهوده وقت گذراندن
passed
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pase
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
pass
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
passes
گذراندن ماهرانه گاو از کنارگاوباز با حرکت شنل
to keep a person company
پیش کسی بودن وبا او وقت گذراندن
at the fore
<adv.>
در مقابل
fore
<adv.>
در مقابل
in front
<adv.>
در مقابل
in the front
<adv.>
در مقابل
at front
<adv.>
در مقابل
versus prep
در مقابل
in consideration of
در مقابل
at the front
<adv.>
در مقابل
vis-a-vis
مقابل
vis a vis
مقابل
as compared to
در مقابل
as opposed to
در مقابل
title
مقابل
titles
مقابل
opposites
مقابل
opposite
مقابل
anti
در مقابل
versus
در مقابل
opposed
مقابل
make a living
<idiom>
پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
reeve
ازتنگنا یا جای باریکی گذشتن نخ را از سوراخ سوزن گذراندن
counterparts
نقطه مقابل
obverse
طرف مقابل
in comparison to
[compared with]
در قبال
[در مقابل]
on payment
در مقابل وجه
from opposite directions
از دو طرف مقابل
respondents
طرف مقابل
off
مقابل عازم
contrary
مقابل خلاف
orientated
هدف مقابل
point blank
مقابل هدف
contralateral muscles
عضلات مقابل
respondent
طرف مقابل
anti thesis
وضع مقابل
dead against
درست مقابل
opposed piston engine
موتورپیستون مقابل
counterweight
وزنه مقابل
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com