English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (20 milliseconds)
English Persian
to keep company باهم امیزش کردن
Other Matches
hash گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
incrossbreed تولید شده در اثر امیزش نژاد امیزش نژادی کردن
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
admix امیزش کردن
intercommon امیزش کردن
intercommunicate امیزش کردن
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
converses مذاکره کردن امیزش
converse مذاکره کردن امیزش
conversing مذاکره کردن امیزش
rub shoulders with others با مردم امیزش کردن
conversed مذاکره کردن امیزش
admix مخلوط شدن امیزش کردن
outcross امیزش کردن دو جنس مختلف با هم
associated امیزش کردن معاشرت کردن
associates امیزش کردن معاشرت کردن
associate امیزش کردن معاشرت کردن
associating امیزش کردن معاشرت کردن
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
chums باهم زندگی کردن
interwed باهم پیوند کردن
sums باهم جمع کردن
interchanging باهم عوض کردن
interchanges باهم عوض کردن
cohabits باهم زندگی کردن
interchanged باهم عوض کردن
interchange باهم عوض کردن
sum باهم جمع کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
splice باهم متصل کردن
cohabit باهم زندگی کردن
confuses باهم اشتباه کردن
chum باهم زندگی کردن
intercommon باهم شرکت کردن
confuse باهم اشتباه کردن
symmetrize باهم قرینه کردن
splicing باهم متصل کردن
splices باهم متصل کردن
spliced باهم متصل کردن
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
to cotton together باهم ساختن یارفاقت کردن
to spar at each other باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other باهم ساختن یارفاقت کردن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
intercommunion امیزش
combination امیزش
mixing امیزش
intercourse امیزش
haunts امیزش
associations امیزش
amalgamation امیزش
association امیزش
farrago امیزش
haunt امیزش
insociable غیرقابل امیزش
conviviality قابلیت امیزش
mixtures ترکیب امیزش
mixture ترکیب امیزش
immiscible امیزش ناپذیر
miscible امیزش پذیر
incommunicatively بطور کم امیزش
incommunicative بی معاشرت و بی امیزش
immix امیزش یافتن
oxygenation امیزش با اکسیژن
mixing valve دریچه امیزش
sexual intercourse امیزش جنسی
immiscibly بطور امیزش ناپذیر
chiasma امیزش ازمیان یا از پهنا
speech synthesis ترکیب کلام امیزش سخن
nitrosulphuric ساخته شده از امیزش تیزاب و جوهر گوگرد
incross اختلاط و امیزش صفات ارثی یک طایفه میان افراد ان
p sexual relations امیزش جنسی بطورهرج مرج وبدون رعایت ائین عروسی
dump رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
vis-a-vis باهم
concerted باهم
concurrently باهم
conjointly باهم
jointly باهم
together باهم
vis a vis باهم
at once باهم
tutti باهم
inchorus باهم
one with a باهم
simoltaneously باهم
simoltaneous باهم
simultaneously باهم
coadunate باهم روییده
to grow together باهم پیوستن
collaborated باهم کارکردن
collocation باهم گذاری
one anda همه باهم
to be together باهم بودن
coinciding باهم رویدادن
collaborates باهم کارکردن
simultaneous with each other باهم رخ دهنده
collaborate باهم کارکردن
to whip in باهم نگاهداشتن
cowork باهم کارکردن
to keep company باهم بودن
cooperate باهم کارکردن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
to huddle together باهم غنودن
coincide باهم رویدادن
concomitancy باهم بودن
coincided باهم رویدادن
coincides باهم رویدادن
collaborating باهم کارکردن
kissing kind باهم دوست
all at once همه باهم
interweaves باهم امیختن
combines باهم پیوستن
coexisting باهم زیستن
combine باهم پیوستن
interweaving باهم امیختن
to work together باهم کارکردن
coexisted باهم زیستن
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
We went together . باهم رفتیم
combining باهم پیوستن
coexists باهم زیستن
interweave باهم امیختن
to act jointly باهم کارکردن
cohabitation زندگی باهم
coexist باهم زیستن
interwove باهم امیختن
We bear no relationship to each other . باهم نسبتی نداریم
com پیشوند بمعانی با و باهم
promiscuous bathing ابتنی زن و مرد باهم
impacted باهم جوش خورده
trigon اجتماع سه ستاره باهم
grade جورکردن باهم امیختن
grades جورکردن باهم امیختن
correlation بستگی دوچیز باهم
Co پیشوندیست بمعنی با و باهم
co- پیشوندیست بمعنی با و باهم
to keep friends باهم دوست ماندن
cross fertilize باهم پیوند زدن
impacted باهم جمع شده
they had words باهم نزاع کردند
coextend باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
to grow into one باهم یکی شدن
comparing برابرکردن باهم سنجیدن
coexistent باهم زیست کننده
to be good pax باهم دوست بودن
coapt باهم جور امدن
to grow together باهم یکی شدن
to bill and coo باهم غنج زدن
coact باهم نمایش دادن
compare برابرکردن باهم سنجیدن
coapt باهم متناسب شدن
compares برابرکردن باهم سنجیدن
compared برابرکردن باهم سنجیدن
to hang together باهم پیوسته یامتحدبودن
to be together with somebody با کسی باهم بودن
to hang together باهم مربوط بودن
We entered the room together . باهم وارد اطاق شدیم
simultaneous باهم واقع شونده همزمان
add جمع زدن باهم پیوستن
out of tune <idiom> باهم خوب وسازش نداشتن
confluent باهم جاری شونده متلاقی
The husband and wife dont get on together. زن وشوهر باهم نمی سازند
conned مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
they were made one یعنی باهم عروسی کردند
adding جمع زدن باهم پیوستن
conning مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
to go to gether بهم خوردن باهم جوربودن
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
They are hardly comparable . منا سبتی باهم ندارند
adds جمع زدن باهم پیوستن
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
cons مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
we are kin ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
col پیشوند بمعانی باو باهم
con مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
photo electric وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
in on <idiom> برای کای باهم جمع شدن
interfertile اماده زاد و ولد دوتایی باهم
homogeneous مقاربت کننده باهم جنس خود
They fight like cat and dog . باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
life is not all rose culour در زندگی نوش ونیش باهم است
solunar حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
quirister دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
cross fire تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
I often confuse the twin brothers . من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
autogenesis ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
mutton chop دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
concatenate دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
They are poles apart. یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com