English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (35 milliseconds)
English Persian
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
Search result with all words
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
Other Matches
con مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
cons مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conning مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
conned مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
sum باهم جمع کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
sums باهم جمع کردن
intercommon باهم شرکت کردن
interwed باهم پیوند کردن
symmetrize باهم قرینه کردن
to keep company باهم امیزش کردن
cohabits باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
confuses باهم اشتباه کردن
confuse باهم اشتباه کردن
splice باهم متصل کردن
interchanging باهم عوض کردن
splicing باهم متصل کردن
chum باهم زندگی کردن
spliced باهم متصل کردن
chums باهم زندگی کردن
interchange باهم عوض کردن
splices باهم متصل کردن
interchanged باهم عوض کردن
interchanges باهم عوض کردن
to cotton with each other باهم ساختن یارفاقت کردن
to spar at each other باهم مشت بازی کردن
to cotton together باهم ساختن یارفاقت کردن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
dump رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
conjointly باهم
at once باهم
simultaneously باهم
one with a باهم
vis a vis باهم
vis-a-vis باهم
simoltaneous باهم
inchorus باهم
together باهم
concerted باهم
jointly باهم
concurrently باهم
tutti باهم
simoltaneously باهم
coexisted باهم زیستن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
interwove باهم امیختن
collocation باهم گذاری
interweaving باهم امیختن
to huddle together باهم غنودن
to grow together باهم پیوستن
coexisting باهم زیستن
coexists باهم زیستن
all at once همه باهم
coexist باهم زیستن
concomitancy باهم بودن
simultaneous with each other باهم رخ دهنده
to whip in باهم نگاهداشتن
to keep company باهم بودن
one anda همه باهم
cooperate باهم کارکردن
coadunate باهم روییده
cowork باهم کارکردن
We went together . باهم رفتیم
to work together باهم کارکردن
coincided باهم رویدادن
collaborating باهم کارکردن
collaborates باهم کارکردن
collaborated باهم کارکردن
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
collaborate باهم کارکردن
to act jointly باهم کارکردن
coincide باهم رویدادن
to be together باهم بودن
combining باهم پیوستن
interweaves باهم امیختن
coinciding باهم رویدادن
coincides باهم رویدادن
cohabitation زندگی باهم
kissing kind باهم دوست
interweave باهم امیختن
combines باهم پیوستن
combine باهم پیوستن
to be together with somebody با کسی باهم بودن
cross fertilize باهم پیوند زدن
impacted باهم جمع شده
comparing برابرکردن باهم سنجیدن
compare برابرکردن باهم سنجیدن
trigon اجتماع سه ستاره باهم
compares برابرکردن باهم سنجیدن
correlation بستگی دوچیز باهم
compared برابرکردن باهم سنجیدن
impacted باهم جوش خورده
to be good pax باهم دوست بودن
Co پیشوندیست بمعنی با و باهم
to keep friends باهم دوست ماندن
to hang together باهم پیوسته یامتحدبودن
coapt باهم جور امدن
to grow into one باهم یکی شدن
coapt باهم متناسب شدن
grades جورکردن باهم امیختن
promiscuous bathing ابتنی زن و مرد باهم
com پیشوند بمعانی با و باهم
to bill and coo باهم غنج زدن
grade جورکردن باهم امیختن
coextend باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
coexistent باهم زیست کننده
to grow together باهم یکی شدن
to hang together باهم مربوط بودن
We bear no relationship to each other . باهم نسبتی نداریم
coact باهم نمایش دادن
co- پیشوندیست بمعنی با و باهم
they had words باهم نزاع کردند
They are hardly comparable . منا سبتی باهم ندارند
col پیشوند بمعانی باو باهم
We entered the room together . باهم وارد اطاق شدیم
adding جمع زدن باهم پیوستن
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
simultaneous باهم واقع شونده همزمان
adds جمع زدن باهم پیوستن
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
we are kin ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
add جمع زدن باهم پیوستن
The husband and wife dont get on together. زن وشوهر باهم نمی سازند
confluent باهم جاری شونده متلاقی
to go to gether بهم خوردن باهم جوربودن
out of tune <idiom> باهم خوب وسازش نداشتن
they were made one یعنی باهم عروسی کردند
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
interfertile اماده زاد و ولد دوتایی باهم
in on <idiom> برای کای باهم جمع شدن
quirister دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
homogeneous مقاربت کننده باهم جنس خود
life is not all rose culour در زندگی نوش ونیش باهم است
cross fire تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
solunar حاصله در اثر خورشید و ماه باهم
photo electric وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
They fight like cat and dog . باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
mutton chop دنده و نیمی از مهره که باهم سرخ کنند
They are poles apart. یک دنیا باهم فرق دارند ( بسیار متفاوتند )
concatenate دستوری که دو داده یا متغیر را باهم ترکیب میکند
I often confuse the twin brothers . من این دوقلوها رااغلب باهم عوضی می گیرم
hash گوشت وسبزههای پخته که باهم بیامیزند امیزش
autogenesis ترکیب یا امیختگی سلولهای همانند یا هم نوع باهم
coextensive باهم دریک زمان ویک مکان بسط یافته
1 and 2 are poles apart. <idiom> ۱ و ۲ یک دنیا باهم فرق دارند [بسیار متفاوت هستند] .
omnim gatherum امیختگی چندین چیز باهم توده امیخته جنگ
to go out باهم بیرون رفتن [به عنوان دوست پسر و دختر]
to date باهم بیرون رفتن [به عنوان دوست پسر و دختر]
polymerize باهم ترکیب وجمع شدن وذره بزرگتری تشکیل دادن
homogamous تولید نسل کننده بوسیله مقارت باهم جنس خود
homogamic تولید نسل کننده بوسیله مقارت باهم جنس خود
tragi comedy نمایشی که دران مطالب جدی ومضحک باهم امیخته باشد
happy family دستهای ازجانوران جوربجورکه دریک قفس باهم زندگی میکنند
interplead پیش از اقامه دعوا بر کسی باهم دعوای حقوقی را خاتمه دادن
throw the baby out with the bathwater <idiom> (تروخشک باهم میسوزد)کل چیزی رادور ریختن به خاطر خرابی یک قسمت آن
consortia ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
consortium ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
consortiums ائتلاف چند شرکت باهم برای انجام امور انتفاعی کنسرسیوم
scarf weld جایی که دو میل اهن را نیم ونیم کرده باهم جوش داده باشند
to interlock levers اهرم هارابهم پیوستن بدانسان که هرکدام راتکان دهندهمه باهم تکان می خورد
drawbore کنگرههای موجود بین کام وزبانه که باهم جفت شده ومحکم میشود
concatenate بیشتر ازیک فایل یامجموعهای ازداده ها که باهم ترکیب می شوند تا مجموعهای را تشکیل دهند
tristimulus values مقادیر نسبی یه رنگ اصلی که برای ایجاد رنگهای دیگر باهم ترکیب می شوند
diptych دولوحی که باهم بوسیله لولایی متصل شده و برای نوشتن بکار می رفته و تاه میشده
logograph چیستان یامعمایی متشکل ازکلماتی که باید باهم جمع شوند وکلمه دیگری ازان ساخته شود
logogram چیستان یامعمایی متشکل ازکلماتی که باید باهم جمع شوند وکلمه دیگری ازان ساخته شود
dead دوره زمانی بین دو رویداد که هیج اتفاقی نمیافتد برای اطمینان از اینکه باهم برخورد نخواهند داشت
compatibility توانایی دونرم افزار یا سخت افزار برای کارکردن باهم
symbiosis همزیستی وتجانس دوموجود مختلف یا دوگروه مختلف باهم
exclusive تابع منط قی که خروجی آن وقتی درست است که همه ورودی ها در یک سطح باشند ونادرست است اگر باهم فرق کنند
psychomancy رابطه با روح رابطه ارواح باهم
inweave باهم بافتن درهم بافتن
ecotype بخش فرعی از نوع مستقل جانور یا گیاه که افراد ان باهم اختلاط و امتزاج نموده و بخش واحد فرعی تشکیل میدهند
antagonizes مخالف کردن
disaccord مخالف کردن
antagonized مخالف کردن
antagonize مخالف کردن
antagonizing مخالف کردن
antagonised مخالف کردن
reluctate مخالف کردن
dis- مخالف کردن
antagonises مخالف کردن
antagonising مخالف کردن
negative voice رای مخالف رد کردن
to hatch a conspiracy against somebody مخالف کسی دسیسه کردن
to lobby against [for] somebody سخنرانی وتبلیغات کردن مخالف [طرفداری از] کسی
leg attack and waist control زیر یک خم با عوض کردن دست با مایه سر و ته یکی مخالف
double leg and inside turnover دوخم با عوض کردن دست شبیه سر و ته یکی مخالف یایک پا رو کار
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com