English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (33 milliseconds)
English Persian
chum باهم زندگی کردن
chums باهم زندگی کردن
cohabit باهم زندگی کردن
cohabited باهم زندگی کردن
cohabiting باهم زندگی کردن
cohabits باهم زندگی کردن
Other Matches
cohabitation زندگی باهم
life is not all rose culour در زندگی نوش ونیش باهم است
happy family دستهای ازجانوران جوربجورکه دریک قفس باهم زندگی میکنند
to set by the ears باهم بدکردن باهم مخالف کردن
to set at loggerheads باهم بد کردن باهم مخالف کردن
synchronizes همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronize همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronising همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronised همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
synchronises همزمان کردن از حیث زمان باهم مطابق کردن
splice باهم متصل کردن
to set at variance با هم بد کردن باهم مخالف ت
symmetrize باهم قرینه کردن
intercommon باهم شرکت کردن
sum باهم جمع کردن
sums باهم جمع کردن
interwed باهم پیوند کردن
splicing باهم متصل کردن
splices باهم متصل کردن
spliced باهم متصل کردن
confuse باهم اشتباه کردن
interchanges باهم عوض کردن
to keep company باهم امیزش کردن
interchanged باهم عوض کردن
interchange باهم عوض کردن
interchanging باهم عوض کردن
confuses باهم اشتباه کردن
to spar at each other باهم مشت بازی کردن
to cotton with each other باهم ساختن یارفاقت کردن
to cotton together باهم ساختن یارفاقت کردن
it is impossible to live there نمیشود در انجا زندگی کرد زندگی
disunite باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disuniting باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
to come to an explanation درتوضیح چیزی باهم موافقت کردن
disunited باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
pace lap دور پیست را باهم رفتن برای گرم کردن ماشین در اغازمسابقه
habits زندگی کردن
habit زندگی کردن
reliving دوبار زندگی کردن
relives دوبار زندگی کردن
relived دوبار زندگی کردن
To do well in life . در زندگی ترقی کردن
live : زندگی کردن زیستن
to live to oneself تنها زندگی کردن
to live in luxury با تجمل زندگی کردن
To embitter ones life. زندگی رازهر کردن
To leade a dogs life . مثل سگ زندگی کردن
freewheels ازاد زندگی کردن
to live in poverty [want] در تنگدستی زندگی کردن
knock about نامرتب زندگی کردن
lived : زندگی کردن زیستن
freewheeled ازاد زندگی کردن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
to vegetate پر از بدبختی زندگی کردن
freewheel ازاد زندگی کردن
relive دوبار زندگی کردن
shanties در کلبه زندگی کردن
shanty در کلبه زندگی کردن
walk of life <idiom> طرز زندگی کردن
to live out [British E] در بیرون از شهر زندگی کردن
to live outside Tehran در حومه تهران زندگی کردن
live high off the hog <idiom> خیلی تجملاتی زندگی کردن
to live out of town در بیرون از شهر زندگی کردن
vegetated مثل گیاه زندگی کردن
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
vegetate مثل گیاه زندگی کردن
a hand to mouth existence <idiom> دست به دهان زندگی کردن
vegetates مثل گیاه زندگی کردن
bach مجرد و عزب زندگی کردن
vegetating مثل گیاه زندگی کردن
to keep the pot boiling زندگی یامعاش خودرافراهم کردن
to muddle on با تسلیم به پیشامد زندگی کردن
to live extempore کردی خوردی زندگی کردن
to live outside Tehran بیرون از تهران زندگی کردن
Life is ten percent what happens to you and ninety percent how you respond to it. ده درصد از زندگی، اتفاقاتی است که برایتان می افتد و نود درصد باقی مانده زندگی واکنش شما به این اتفاقات است.
cohabiting با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
to live in cloves روی تشک پرقو زندگی کردن
eurybathic قادر به زندگی کردن در اعماق مختلف اب
live out of a suitcase <idiom> تنها بایک چمدان زندگی کردن
cohabits با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabited با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
cohabit با هم زندگی کردن بدون ازدواج رسمی
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
nuptias non concubitus , sedconsensus , قصدنکاح لازم است نه فقط با هم زندگی کردن
to live like animals [in a place] مانند حیوان زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
to live like animals [in a place] در شرایط مسکنی خیلی بد زندگی کردن [اصطلاح تحقیر کننده ]
lead a dog's life <idiom> زندگی سخت داشتن ،زندگی سگی داشتن
dump رها کردن گوی بولینگ از انگشت و شست باهم بطوریکه گوی پیچ نخورد کشیدن طناب یا سیم بازکننده چتر
Life in not a problem to be solved, but a reality to be experienced. زندگی مسئله ای نیست، که نیاز به حل کردن داشته باشد، بلکه حقیقتی است که باید تجربه کرد.
Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself. زندگی پیدا کردن خود نیست بلکه ساختن خود است.
jointly باهم
vis-a-vis باهم
vis a vis باهم
conjointly باهم
concurrently باهم
one with a باهم
simoltaneous باهم
simultaneously باهم
at once باهم
concerted باهم
tutti باهم
inchorus باهم
together باهم
simoltaneously باهم
We went together . باهم رفتیم
coincide باهم رویدادن
combines باهم پیوستن
one anda همه باهم
cooperate باهم کارکردن
to be together باهم بودن
interweave باهم امیختن
at loggerheads <idiom> باهم جنگیدن
combining باهم پیوستن
kissing kind باهم دوست
to keep company باهم بودن
interweaving باهم امیختن
coinciding باهم رویدادن
interwove باهم امیختن
collocation باهم گذاری
to whip in باهم نگاهداشتن
collaborate باهم کارکردن
collaborated باهم کارکردن
interweaves باهم امیختن
collaborates باهم کارکردن
collaborating باهم کارکردن
simultaneous with each other باهم رخ دهنده
to work together باهم کارکردن
to act jointly باهم کارکردن
coadunate باهم روییده
coincides باهم رویدادن
coincided باهم رویدادن
combine باهم پیوستن
concomitancy باهم بودن
coexisted باهم زیستن
to grow together باهم پیوستن
contemporaneously بطورمعاصر باهم
coexists باهم زیستن
coexisting باهم زیستن
to huddle together باهم غنودن
all at once همه باهم
cowork باهم کارکردن
coexist باهم زیستن
promiscuous bathing ابتنی زن و مرد باهم
to be good pax باهم دوست بودن
to bill and coo باهم غنج زدن
impacted باهم جوش خورده
cross fertilize باهم پیوند زدن
to keep friends باهم دوست ماندن
comparing برابرکردن باهم سنجیدن
impacted باهم جمع شده
to be together with somebody با کسی باهم بودن
compares برابرکردن باهم سنجیدن
to grow together باهم یکی شدن
grades جورکردن باهم امیختن
they had words باهم نزاع کردند
co- پیشوندیست بمعنی با و باهم
Co پیشوندیست بمعنی با و باهم
to grow into one باهم یکی شدن
coapt باهم متناسب شدن
correlation بستگی دوچیز باهم
We bear no relationship to each other . باهم نسبتی نداریم
grade جورکردن باهم امیختن
trigon اجتماع سه ستاره باهم
compared برابرکردن باهم سنجیدن
coact باهم نمایش دادن
compare برابرکردن باهم سنجیدن
com پیشوند بمعانی با و باهم
to hang together باهم پیوسته یامتحدبودن
to hang together باهم مربوط بودن
coexistent باهم زیست کننده
coapt باهم جور امدن
coextend باهم تمدیدیاتوسعه یافتن
pools شریک شدن باهم اتحادکردن
They are hardly comparable . منا سبتی باهم ندارند
simultaneous باهم واقع شونده همزمان
confluent باهم جاری شونده متلاقی
col پیشوند بمعانی باو باهم
to go to gether بهم خوردن باهم جوربودن
pooled شریک شدن باهم اتحادکردن
con مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
The husband and wife dont get on together. زن وشوهر باهم نمی سازند
adds جمع زدن باهم پیوستن
they were made one یعنی باهم عروسی کردند
conning مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
adding جمع زدن باهم پیوستن
conned مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
cons مخالف پیشوند بمعانی با و باهم
add جمع زدن باهم پیوستن
out of tune <idiom> باهم خوب وسازش نداشتن
We entered the room together . باهم وارد اطاق شدیم
pool شریک شدن باهم اتحادکردن
we are kin ما با هم وابسته ایم ما باهم منسوبیم
in on <idiom> برای کای باهم جمع شدن
quirister دسته سرودخوانان کلیسا باهم خواندن
homogeneous مقاربت کننده باهم جنس خود
cross fire تداخل دومکالمه تلفنی یا تلگرافی باهم
They fight like cat and dog . باهم مثل سگ وگربه دعوا می کنند
photo electric وابسته به تاثیر نورو الکتریک باهم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com