Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English
Persian
to hang together
باهم پیوسته یامتحدبودن
Other Matches
to set by the ears
باهم بدکردن باهم مخالف کردن
away
پیوسته بطور پیوسته
to set at loggerheads
باهم بد کردن باهم مخالف کردن
concurrently
باهم
at once
باهم
together
باهم
tutti
باهم
concerted
باهم
simultaneously
باهم
vis a vis
باهم
conjointly
باهم
simoltaneous
باهم
one with a
باهم
jointly
باهم
simoltaneously
باهم
vis-a-vis
باهم
inchorus
باهم
for ever and aday
پیوسته
round-the-clock
پیوسته
non-stop
پیوسته
unremittingly
پیوسته
legato
پیوسته
incessant
پیوسته
for evermore
پیوسته
allied
پیوسته
never ceasing
پیوسته
ceaselessly
پیوسته
d. in
پیوسته
contiguous
پیوسته
continued
پیوسته
married
پیوسته
uninterrupted
پیوسته
on and on
پیوسته
on end
پیوسته
syndetic
پیوسته
conjoint
پیوسته
coalescent
پیوسته
coadunate
پیوسته
everywhen
پیوسته
alway
پیوسته
affined
پیوسته
attached
پیوسته
ceaseless
پیوسته
annexed
پیوسته
proximate
پیوسته
cursive
پیوسته
eternal
پیوسته
cohesive
به هم پیوسته
perpetually
پیوسته
incessantly
پیوسته
in connexion with
پیوسته به
continous
پیوسته
continuous
پیوسته
bursts
پیوسته
concomitant
پیوسته
continual
پیوسته
burst
پیوسته
to whip in
باهم نگاهداشتن
to keep company
باهم بودن
to be together
باهم بودن
to work together
باهم کارکردن
coadunate
باهم روییده
to huddle together
باهم غنودن
interwove
باهم امیختن
interweaving
باهم امیختن
interweaves
باهم امیختن
to grow together
باهم پیوستن
to act jointly
باهم کارکردن
combining
باهم پیوستن
collaborated
باهم کارکردن
collaborate
باهم کارکردن
one anda
همه باهم
collaborates
باهم کارکردن
collocation
باهم گذاری
cowork
باهم کارکردن
collaborating
باهم کارکردن
combines
باهم پیوستن
all at once
همه باهم
combine
باهم پیوستن
interweave
باهم امیختن
coexists
باهم زیستن
cooperate
باهم کارکردن
kissing kind
باهم دوست
concomitancy
باهم بودن
simultaneous with each other
باهم رخ دهنده
cohabitation
زندگی باهم
contemporaneously
بطورمعاصر باهم
at loggerheads
<idiom>
باهم جنگیدن
coincide
باهم رویدادن
coexisted
باهم زیستن
coexisting
باهم زیستن
coincided
باهم رویدادن
coexist
باهم زیستن
coincides
باهم رویدادن
We went together .
باهم رفتیم
coinciding
باهم رویدادن
conjunct
بهم پیوسته
continuous processing
پردازش پیوسته
continuous process
فرایند پیوسته
connecting arrangement
ترتیب پیوسته
continuous data
دادههای پیوسته
continuous scrolling
حرکت پیوسته
continuate
پیوسته بهم
sympetalous
پیوسته گلبرگ
sustained yield
بازده پیوسته
continuous spectrum
طیف پیوسته
symphsis
عضو پیوسته
continuous tone
اهنگ پیوسته
aggregates
بهم پیوسته
continuous duty
کار پیوسته
continuous paper
کاغذ پیوسته
burster
فرم پیوسته
burst mode
حالت پیوسته
collateral measures
اقدامت پیوسته
continuous function
تابع پیوسته
continuous distributions
توزیع پیوسته
continuous forms
ورقههای پیوسته
accrete
بهم پیوسته
continuous form
ورقه پیوسته
to be in a state of f.
پیوسته درتغییربودن
continuous error
خطای پیوسته
thereunto
بضمیمیه ان پیوسته به ان
continuous phase
فاز پیوسته
forever
جاویدان پیوسته
continuous tone
ته رنگ پیوسته
incessant drinking
پیوسته گساری
collective
بهم پیوسته
compacted
بهم پیوسته
compact
بهم پیوسته
full time
پیوسته کار
without rest
پیوسته لاینقطع
flow chip
براده پیوسته
ex post
بوقوع پیوسته
linked list
لیست پیوسته
end to end
سرهم پیوسته
nid nod
پیوسته جنبیدن
compacting
بهم پیوسته
compacts
بهم پیوسته
indiscrete
بهم پیوسته
diligency
کوشش پیوسته
inseparate
بهم پیوسته
insobriety
شرب پیوسته
gamosepalous
پیوسته کاسبرگ
contiguous
همجوار پیوسته
diligence
کوشش پیوسته
gamophyllous
پیوسته برگ
connected measures
اقدامت پیوسته
gamopetalous
پیوسته گلبرگ
without intermission
پیوسته لاینقطع
vicinal
در همسایگی پیوسته
pealed
صدای پیوسته
accretion
رشد پیوسته
aggregate
بهم پیوسته
permanent water level
تراز پیوسته اب
haunt
پیوسته امدن به
haunts
پیوسته امدن به
continuous variable
متغیر پیوسته
continuous traffic line
خط پیوسته امد و شد
to whittle at
پیوسته بریدن
against
پیوسته مجاور
adjoin
پیوسته بودن
nid nod
پیوسته جنباندن
adjoined
پیوسته بودن
peals
صدای پیوسته
adjoins
پیوسته بودن
pealing
صدای پیوسته
whittle
پیوسته کم کردن
peal
صدای پیوسته
promiscuous bathing
ابتنی زن و مرد باهم
intercommon
باهم شرکت کردن
cross fertilize
باهم پیوند زدن
interwed
باهم پیوند کردن
symmetrize
باهم قرینه کردن
compare
برابرکردن باهم سنجیدن
compared
برابرکردن باهم سنجیدن
compares
برابرکردن باهم سنجیدن
Co
پیشوندیست بمعنی با و باهم
grade
جورکردن باهم امیختن
grades
جورکردن باهم امیختن
to be together with somebody
با کسی باهم بودن
trigon
اجتماع سه ستاره باهم
to keep friends
باهم دوست ماندن
to keep company
باهم امیزش کردن
confuses
باهم اشتباه کردن
confuse
باهم اشتباه کردن
splicing
باهم متصل کردن
splices
باهم متصل کردن
spliced
باهم متصل کردن
comparing
برابرکردن باهم سنجیدن
impacted
باهم جمع شده
impacted
باهم جوش خورده
sum
باهم جمع کردن
sums
باهم جمع کردن
co-
پیشوندیست بمعنی با و باهم
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
chum
باهم زندگی کردن
chums
باهم زندگی کردن
to hang together
باهم مربوط بودن
coact
باهم نمایش دادن
coapt
باهم جور امدن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com