Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (12 milliseconds)
English
Persian
arraign
با تنظیم کیفر خواست متهمی را بمحاکمه خواندن
Other Matches
bill of indictment
کیفر خواست
bill of indicment
کیفر خواست
peine for et dure
مجازات عدم پاسخ در مقابل کیفر خواست جنایی
to serve with a summons
با خواست برگ خواندن
address for service of a summons
[address where a summons may be served]
آدرس کسی که با خواست برگ قابل خواندن باشد
[حقوق]
hearings
رسیدگی بمحاکمه گزارش
hearing
رسیدگی بمحاکمه گزارش
lilts
اهنگ خوش نوا وموزون خواندن شعرنشاط انگیز خواندن باسبکروحی حرکت کردن
lilt
اهنگ خوش نوا وموزون خواندن شعرنشاط انگیز خواندن باسبکروحی حرکت کردن
sight adjustment
تنظیم دستگاه نشانه روی تنظیم زاویه یاب قلق گیری کردن
camera station
ایستگاه تنظیم عکاسی هوایی نقطه تنظیم دوربین
pains and penalties
کیفر
penalties
کیفر
penalty
کیفر
punishment
کیفر
retribution
کیفر
tune
تنظیم سیستم در نقط ه بهینه آن با تنظیم دقیق
tunes
تنظیم سیستم در نقط ه بهینه آن با تنظیم دقیق
punishment
کیفر مجازات
death penalty
کیفر اعدام
punishable
سزاوار کیفر
disciplinary punishment
کیفر انضباطی
to be duly punished for
به کیفر ..... رسیدن
the penalty of death
کیفر اعدام
with impunity
بی کیفر بهدر
under pain of death
با کیفر اعدام
range spotting
تنظیم مسافت تنظیم هدف کردن
tune
تنظیم کردن بی سیم تنظیم چانل
tunes
تنظیم کردن بی سیم تنظیم چانل
chargeable
<adj.>
مستوجب کیفر
[حقوقی]
penal
<adj.>
سزاوار کیفر
[حقوقی]
punishable
<adj.>
سزاوار کیفر
[حقوقی]
actionable
<adj.>
مستحق کیفر
[حقوقی]
lextalionis
قانون کیفر عینی
chargeable
<adj.>
مستحق کیفر
[حقوقی]
culpable
<adj.>
مستحق کیفر
[حقوقی]
punishable
<adj.>
مستوجب کیفر
[حقوقی]
indictable
<adj.>
مستحق کیفر
[حقوقی]
penal
<adj.>
مستحق کیفر
[حقوقی]
penal
<adj.>
مستوجب کیفر
[حقوقی]
indictable
<adj.>
مستوجب کیفر
[حقوقی]
punishable
<adj.>
مستحق کیفر
[حقوقی]
culpable
<adj.>
مستوجب کیفر
[حقوقی]
indictable
<adj.>
سزاوار کیفر
[حقوقی]
chargeable
<adj.>
سزاوار کیفر
[حقوقی]
actionable
<adj.>
مستوجب کیفر
[حقوقی]
actionable
<adj.>
سزاوار کیفر
[حقوقی]
culpable
<adj.>
سزاوار کیفر
[حقوقی]
wanted
خواست
wishes
خواست
wish
خواست
disposition
خواست
wills
خواست
volition
خواست
wished
خواست
want
خواست
willed
خواست
desideratum
خواست
will
خواست
demands
خواست
demanded
خواست
demand
خواست
punishes
کیفر دادن قصاص کردن
punishes
مجازات کردن کیفر دادن
punished
کیفر دادن قصاص کردن
punished
مجازات کردن کیفر دادن
punish
کیفر دادن قصاص کردن
punish
مجازات کردن کیفر دادن
pay off
جزای کیفر نتیجه نهایی
voluntary
داوطلبانه به خواست
traverse of an indictment
رد کفیر خواست
tantalizing
خواست انگیز
tantalizingly
خواست انگیز
subpoena
خواست برگ
subpoenas
خواست برگ
subpoenaed
خواست برگ
subpoenaing
خواست برگ
interpellation
باز خواست
to makes suit
در خواست کردن
impetration
در خواست التماس
read head
هد خواندن راس خواندن
the precatory form
صیغه تمنی یا در خواست
of one's own volition
از روی خواست خود
summonsing
خواست برگ احضارنامه
summonsed
خواست برگ احضارنامه
summonses
خواست برگ احضارنامه
He asked permission to come in.
اجازه خواست بیاید تو
summons
خواست برگ احضارنامه
he wished to be private
می خواست در خلوت باشد
in an a to escape he
چون خواست بگریزد
on demand
به در خواست به مجرد تقاضا
to pray permission
در خواست اجازه کردن
page
انتخابی که به کاربر امکان نحوه تنظیم صفحه برای چاپ بدهد. با تنظیم حاشیه " اندازه کاغذ و سایز کاغذ
paged
انتخابی که به کاربر امکان نحوه تنظیم صفحه برای چاپ بدهد. با تنظیم حاشیه " اندازه کاغذ و سایز کاغذ
pages
انتخابی که به کاربر امکان نحوه تنظیم صفحه برای چاپ بدهد. با تنظیم حاشیه " اندازه کاغذ و سایز کاغذ
demand
[of]
درخواست
[خواست]
[طلب]
[تقاضا]
[از]
suited
خواست دادن تعقیب کردن
suit
خواست دادن تعقیب کردن
his appeal met no response
پاسخی پدر خواست که اوترسید
Sara always wanted a puppy.
سارا همیشه یک سگ پاپی می خواست.
suits
خواست دادن تعقیب کردن
calibration
تنظیم دستگاه بی سیم تصحیح کردن تنظیم کردن کالیبر سنجی
rheostatic
دستگاه تنظیم جریانهای متغیر برق دستگاه یا جعبه تنظیم مقاومت
rheostat
دستگاه تنظیم جریانهای متغیر برق دستگاه یا جعبه تنظیم مقاومت
to serve a subpoena on
با خواست برگ فراخواندن احضاریه برای
backgrounds
اختلال موجود در سیگنال در خواست شده
background
اختلال موجود در سیگنال در خواست شده
This is the very thing I wanted.
این همان چیزی است که دلم می خواست
the inquisition
دادگاهی که کارش دادرسی مردمان از دین برگشته یارافضی و به کیفر رساندن
sight alinement
تنظیم محور زاویه یاب تنظیم محور دوربین و وسایل نشانه روی با محور لوله
head crash
برخورد فیزیکی نوک خواندن /نوشتن با سطح دیسک برخورد نوک خواندن ونوشتن با سطح ضبط شونده یک دیسک سخت که نتیجه اش از دست اطلاعات میباشد خرابی هد
She had the never to ask for cash .
اینها همه هیچ تازه پول نقد هم می خواست
extend
فناوری حافظه که کارایی بهتری را فراهم میکند با قادر بودن برای یافتن و خواندن داده از محلی از حافظه در یک عمل نیز می توان آخرین قطعه داده را که پنهانی در حافظه ذخیره شده بود و آماده خواندن دوباره است ذخیره کند
extending
فناوری حافظه که کارایی بهتری را فراهم میکند با قادر بودن برای یافتن و خواندن داده از محلی از حافظه در یک عمل نیز می توان آخرین قطعه داده را که پنهانی در حافظه ذخیره شده بود و آماده خواندن دوباره است ذخیره کند
extends
فناوری حافظه که کارایی بهتری را فراهم میکند با قادر بودن برای یافتن و خواندن داده از محلی از حافظه در یک عمل نیز می توان آخرین قطعه داده را که پنهانی در حافظه ذخیره شده بود و آماده خواندن دوباره است ذخیره کند
contempt
در CLممکن است این جرم به وسیله جریمه یا زندان یا هردو کیفر داده شود اهانت
signal
پاس ولتاژ رسانه جانبی ارسالی به pcu برای در خواست توجه
signaled
پاس ولتاژ رسانه جانبی ارسالی به pcu برای در خواست توجه
signalled
پاس ولتاژ رسانه جانبی ارسالی به pcu برای در خواست توجه
constructive trust
منظور مسئولیتی است که از حکم قانون ناشی میشود و ارتباطی به خواست شخص ندارد
go no go
اچار تنظیم فاصله سر تیر بارکالیبر 7/21 اچار تنظیم فاصله پیشانی گلنگدن
sidelay
تنظیم کننده کناره کاغذ وسیله تنظیم کناره کاغذ درماشین چاپ
adjusting ring
حلقه تنظیم زمان ماسوره حلقه تنظیم
best fit
1-آنچه که تط ابق بیشتری با یک نیاز دارد 2-تابعی که کوچکترین تصادفی موجود در حافظه اصلی را انتخاب میکند برای یک صفحه مجازی در خواست شده
trimsize
اندازه تنظیم شده نقشه حواشی تنظیم شده نقشه
calibrated air speed
سرعت هوایی تنظیم شده سرعت تنظیم شده هواپیما
plebiscites
مردم خواست رای قاطبه مردم
plebiscite
مردم خواست رای قاطبه مردم
corporal punishment
کیفر بدنی مجازات بدنی
capital punishment
کیفر اعدام مجازات اعدام
readings
خواندن
intone
خواندن
reads
خواندن
intoned
خواندن
intones
خواندن
intoning
خواندن
reading
خواندن
to take lessons
یا خواندن
reading age
سن خواندن
lip-reads
لب خواندن
lip read
لب خواندن
misread
بد خواندن
rhapsodiz
خواندن
misreading
بد خواندن
recitations
از بر خواندن
misreads
بد خواندن
lip-read
لب خواندن
recitation
از بر خواندن
read
خواندن
criminate
مجرم خواندن
lulling
لالایی خواندن
lulls
لالایی خواندن
quirister
باجمع خواندن
raw head
نوک خواندن
read head
نوک خواندن
criminiate
مرجم خواندن
to bid d. to
بمبارزه خواندن
to call to witness
بگواهی خواندن
psalmodize
زبور خواندن
parallel reading
خواندن موازی
to glance
بشتاب خواندن
to fling down the gauntlet
بمبارزه خواندن
to go to school
درس خواندن
destructive read
خواندن مخرب
nondestructive read
خواندن غیرمخرب
r/w
خواندن- نوشتن
numerate
خواندن یاشمردن
read pulse
تپش خواندن
read strobe
بارقه خواندن
cantillate
با اواز خواندن
rhapsodiz
از بر خواندن سرودن
to read out
بلند خواندن
boasts
رجز خواندن
rehearsal
تمرین از بر خواندن
rehearsals
تمرین از بر خواندن
trills
با تحریر خواندن
bastardize
حرامزاده خواندن
trill
با تحریر خواندن
boasted
رجز خواندن
boast
رجز خواندن
readable
قابل خواندن
chitter
اواز خواندن
read/write
خواندن- نوشتن
readability
قابلیت خواندن
reading disability
ناتوانی در خواندن
reading habit
عادت خواندن
reading quotient
بهر خواندن
reading rate
سرعت خواندن
reading speed
سرعت خواندن
reading readiness
امادگی خواندن
reading span
فراخنای خواندن
reading station
ایستگاه خواندن
readout
خواندن بازخواندن
trilled
با تحریر خواندن
spells
پی بردن به خواندن
chortles
سرودوتسبیح خواندن
to read wrong
اشتباه
[ی]
خواندن
misreads
غلط خواندن
misreading
غلط خواندن
To misread the facts . To infer wrongly .
کور خواندن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com