English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 132 (9 milliseconds)
English Persian
madly با حال عصبانی
Search result with all words
furious عصبانی متلاطم
neurotic ادم عصبانی
amok شخص عصبانی و دیوانه
blow up ترکاندن عصبانی کردن
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
jumpy عصبانی
blood عصبانی کردن
nervous عصبی مربوط به اعصاب عصبانی
inflame اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflames اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
inflaming اتش گرفتن عصبانی و ناراحت کردن متراکم کردن
outrage سخت عصبانی شدن
outraged سخت عصبانی شدن
outrages سخت عصبانی شدن
outraging سخت عصبانی شدن
enrage عصبانی کردن
enraged عصبانی کردن
enrages عصبانی کردن
enraging عصبانی کردن
funk عصبانی کردن
madden عصبانی کردن دیوانه شدن
maddened عصبانی کردن دیوانه شدن
maddens عصبانی کردن دیوانه شدن
irritate عصبانی کردن
irritated عصبانی کردن
irritates عصبانی کردن
nervy عصبانی
waxy عصبانی
frantic عصبانی
mad عصبانی
mad عصبانی کردن دیوانه کردن
maddest عصبانی
maddest عصبانی کردن دیوانه کردن
outrageous عصبانی کننده
crab جرزدن عصبانی کردن
crab عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
crabs جرزدن عصبانی کردن
crabs عصبانی شدن باعث تحریک وعصبانیت شدن ادم ترشرو
pelting عصبانی
fluster دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustered دست پاچه کردن عصبانی کردن
flustering دست پاچه کردن عصبانی کردن
flusters دست پاچه کردن عصبانی کردن
nervousness حالت عصبانی
huffier عصبانی
huffiest عصبانی
huffy عصبانی
frenetic عصبانی
pins and needles عصبانی
nervously بطور عصبانی
provocative عصبانی کننده
maniac عصبانی
maniacs عصبانی
choleric عصبانی
feisty عصبانی
frenetical عصبانی
high strung عصبانی
horn mad عصبانی
huffish عصبانی
in a wrought up state درحال عصبانی
jitter عصبانی شدن عصبانی بودن
neuropathic وابسته بناخوشی عصبانی
neuropathist متخصص ناخوشیهای عصبانی
out of temper عصبانی
red hot عصبانی
rub some one the wrong way کسی را عصبانی کردن
short tempered عصبانی
sorehead شخص کم فرفیت که در اثر باخت یا شکست عصبانی میشود
steam up عصبانی کردن
the fidgets حالت عصبانی
the needle حالت عصبانی
to get on one's nerve عصبانی کردن
twittery عصبانی
wear on عصبانی کردن
wrathful عصبانی
wreakful عصبانی
I was absolutely infuriated. کارد میزدی خونم در نمی آمد [بی نهایت عصبانی بودم]
He got angry and banged the table. عصبانی شد وزد روی میز
There were some angry looks in the crowd . قیافه ها ؟ عصبانی دربین جمعیت دیده می شد
Whatever did he say to make you so angry . مگر چه گفت که اینقدر عصبانی شدی ؟
down on (someone) <idiom> از چیزی عصبانی بودن
drive someone up a wall <idiom> از کوره در رفتن ،عصبانی شدن
fit to be tied <idiom> خیلی عصبانی وناامید
flare up <idiom> یک مرتبه عصبانی شدن
foam at the mouth <idiom> خیلی عصبانی شدن
get (someone's) goat <idiom> عصبانی کردن شخص
get one's dander up <idiom> عصبانی شدن
get on one's nerves <idiom> عصبانی کردن شخص
give someone a piece of your mind <idiom> عصبانی شدن از کسی
go into orbit <idiom> از کوره در رفتن ،خیلی عصبانی شدن
hit the ceiling <idiom> عصبانی شدن
hit the roof <idiom> عصبانی شدن
piss off <idiom> عصبانی کردن کسی
uptight <idiom> عصبانی
wear on <idiom> عصبانی شدن
worked up <idiom> عصبانی ،نگران
in one's hair <idiom> عصبانی کردن شخصی
mad as a hornet <idiom> خیلی عصبانی
make one's blood boil <idiom> کسی را خیلی عصبانی کردن
Other Matches
indignant <adj.> عصبانی
furious <adj.> عصبانی
angry <adj.> عصبانی
mad [at] <adj.> عصبانی [از]
angry [with] <adj.> عصبانی [از]
pissed off [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
pissed [at] [American E] <adj.> عصبانی [از]
mad [coll.] [very angry] <adj.> عصبانی
wrathy [colloquial] <adj.> عصبانی
wroth [chiefly literary] <adj.> عصبانی
wrathful [literary] <adj.> عصبانی
pissed off [vulgar] <adj.> عصبانی
ireful [literary] <adj.> عصبانی
irate <adj.> عصبانی
see red عصبانی شدن
get someone's blood up <idiom> عصبانی کردن
to get on somebody's nerves کسی را عصبانی کردن
He sounds angry. او عصبانی به نظر میرسد.
bag of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
bundle of nerves آدم بی نهایت عصبانی و نگران
nervous wreck آدم بی نهایت عصبانی و نگران
He is outrageous! او [مرد] آدم را عصبانی می کند!
Don't let it get to you. نگذار این تو را عصبانی بکند.
This is a red rag for me. این من را واقعا عصبانی میکند.
to get mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی شدن
to be mad at somebody [something] از دست کسی [چیزی] عصبانی بودن
to snap یکدفعه عصبانی شدن و داد زدن
to piss off the wrong people <idiom> آدمهای دارای نفوذ و قدرت زیاد را عصبانی کردن
to rile آزردن [دمق کردن] [عصبانی کردن]
to get annoyed [at] آزرده شدن [عصبانی شدن] [در باره]
to get riled [to feel riled] آزرده شدن [عصبانی شدن]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com