English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (35 milliseconds)
English Persian
reason با دلیل ثابت کردن
reasons با دلیل ثابت کردن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
Other Matches
prior possession تصرف به عنوان مالکیت دلیل مالکیت است مگر انکه خلاف ان ثابت شود
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
lead proof ارائه دلیل کردن
argue دلیل اوردن استدلال کردن
substantiate با دلیل ومدرک اثبات کردن
argued دلیل اوردن استدلال کردن
arguing دلیل اوردن استدلال کردن
substantiating با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiated با دلیل ومدرک اثبات کردن
substantiates با دلیل ومدرک اثبات کردن
account دلیل موجه اقامه کردن
argues دلیل اوردن استدلال کردن
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
fix ثابت کردن
proves ثابت کردن
pin ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
prover ثابت کردن
clinch ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
pinned ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
stabilised ثابت کردن
fixes ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
evidence ثابت کردن
prove ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
truest ثابت کردن
truer ثابت کردن
proved ثابت کردن
to make out ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
clinched ثابت کردن
fixation ثابت کردن
pinning ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
fixations ثابت کردن
clinching ثابت کردن
clinches ثابت کردن
true ثابت کردن
evidence ثابت کردن سند
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
stables ثابت کردن استوارشدن
to make a point نکتهای را ثابت کردن
destabilize غیر ثابت کردن
stable ثابت کردن استوارشدن
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
argumentum دلیل
sake دلیل
uncaused بی دلیل
on the ground of به دلیل
disproof دلیل رد
proofs دلیل
symptom دلیل
earnest دلیل
demonstration دلیل
demonstrations دلیل
testimonies دلیل
evidence دلیل
reason دلیل
testimony دلیل
proof دلیل
reasoning دلیل
reasonless بی دلیل
symptoms دلیل
rebutting evidence رد دلیل
arguments دلیل
argument دلیل
rationale دلیل
expessive دلیل
reasons دلیل
A telling reason . دلیل گویا
song and dance <idiom> دلیل آوردن
proof of laziness دلیل تنبلی
justifiable reason دلیل موجه
demonstrates دلیل اوردن
evidence of conformity دلیل مطابقت
demonstrated دلیل اوردن
muniment of title دلیل سمت
muniment of title دلیل مالکیت
comeback دلیل قانونی
comebacks دلیل قانونی
documentary evidence دلیل کتبی
demonstrate دلیل اوردن
in no case به هیچ دلیل
justifications دلیل اوری
rationalization دلیل تراشی
demonstrating دلیل اوردن
on no account به هیچ دلیل
onus probandi بار دلیل
justification دلیل اوری
oral evidence دلیل شفاهی
written evidence دلیل کتبی
conclusive evidence دلیل قاطع
clear proof دلیل واضح
clear evidence دلیل واضح
symptom اثر دلیل
the reason why دلیل اینکه
symptoms اثر دلیل
rebutting evidence دلیل معارض
as a result of this <adv.> به این دلیل
for that reason <adv.> به این دلیل
in this vein <adv.> به این دلیل
in this wise <adv.> به این دلیل
in this manner <adv.> به این دلیل
in consequence <adv.> به این دلیل
by implication <adv.> به این دلیل
as a result <adv.> به این دلیل
thus [therefore] <adv.> به این دلیل
therefore <adv.> به این دلیل
whereby <adv.> به این دلیل
in this way <adv.> به این دلیل
hence <adv.> به این دلیل
consequently <adv.> به این دلیل
as a consequence <adv.> به این دلیل
ratiocinate دلیل اوردن
for this reason <adv.> به این دلیل
for reasons به چندین دلیل
objects دلیل اوردن
presentation of evidance ابراز دلیل
unreasonable بی دلیل زورگو
mainspring دلیل اصلی
because of بدین دلیل
sign of weakness دلیل ضعف
anabsurd arument دلیل نامعقول
hereat باین دلیل
agument دلیل حجت
afortiori با دلیل قویتر
sole argument دلیل منحصربفرد
sole argument تنها دلیل
sole argument یگانه دلیل
proof of debt دلیل طلب
preservation of evidence تامین دلیل
in this sense <adv.> به این دلیل
in so far <adv.> به این دلیل
insofar <adv.> به این دلیل
in this respect <adv.> به این دلیل
by impl <adv.> به این دلیل
floorer دلیل قاطع
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com