English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (38 milliseconds)
English Persian
reason با دلیل ثابت کردن
reasons با دلیل ثابت کردن
to prove with reasons با دلیل ثابت کردن
Other Matches
prior possession تصرف به عنوان مالکیت دلیل مالکیت است مگر انکه خلاف ان ثابت شود
fix ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
fixes ثابت کردن تصحیح کردن تثبیت کردن ثابت
lead proof ارائه دلیل کردن
substantiate با دلیل ومدرک اثبات کردن
argues دلیل اوردن استدلال کردن
substantiates با دلیل ومدرک اثبات کردن
account دلیل موجه اقامه کردن
argue دلیل اوردن استدلال کردن
argued دلیل اوردن استدلال کردن
substantiated با دلیل ومدرک اثبات کردن
arguing دلیل اوردن استدلال کردن
substantiating با دلیل ومدرک اثبات کردن
static employment کاربرد توپخانه پدافند هوایی در سکوی ثابت یا در پدافندهوایی ثابت
fixed capital سپرده ثابت اموال ثابت یکان
static test ازمایش در وضعیت ثابت یا به حالت ثابت
fixes کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
fix کار گذاشتن نصب کردن ثابت کردن
mount ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
mounts ثابت کردن نصب کردن قرار دادن
establish برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishes برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
establishing برقرار کردن احراز کردن ثابت یا پابرجاکردن
standing orders دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
standing order دستورالعملهای ثابت دستورات ثابت
stabilised ثابت کردن
demonstrate ثابت کردن
to bring home ثابت کردن
evidence ثابت کردن
fixations ثابت کردن
fixation ثابت کردن
proves ثابت کردن
stabilising ثابت کردن
demonstrates ثابت کردن
demonstrating ثابت کردن
stabilize ثابت کردن
demonstrated ثابت کردن
stabilizes ثابت کردن
prove ثابت کردن
proved ثابت کردن
stabilized ثابت کردن
stabilises ثابت کردن
clinched ثابت کردن
clinches ثابت کردن
clinching ثابت کردن
truest ثابت کردن
truer ثابت کردن
true ثابت کردن
pinning ثابت کردن
pinned ثابت کردن
pin ثابت کردن
prover ثابت کردن
to let the saw dust out of را ثابت کردن
clinch ثابت کردن
fix ثابت کردن
fixes ثابت کردن
to make out ثابت کردن
evidence ثابت کردن سند
call someone's bluff <idiom> ثابت کردن ادعا
to put one in the wrong کسیرا ثابت کردن
stables ثابت کردن استوارشدن
to make a point نکتهای را ثابت کردن
stable ثابت کردن استوارشدن
destabilize غیر ثابت کردن
stabilize استوار کردن ثابت شدن
nial a line to the counter کذب موضوعی را ثابت کردن
stabilising استوار کردن ثابت شدن
evidence شاهد باگواهی ثابت کردن
stabilises استوار کردن ثابت شدن
stabilised استوار کردن ثابت شدن
stabilized استوار کردن ثابت شدن
stabilizes استوار کردن ثابت شدن
freezes ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
freeze ثابت کردن غیرقابل حرکت ساختن
sheet down ثابت کردن بادبان در مقابل باد
cages قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
immobilised ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilizes ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
hovering پرواز کردن نزدیک زمین به طور ثابت
immobilizing ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilises ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilising ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
slush down روغن کاری کردن بکسلهای ثابت ناو
immobilize ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
immobilized ازجنبش و حرکت باز داشتن ثابت کردن
cage قفل کردن یک ژایرو دروضعیت ثابت و معین
sample مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
sampled مداری که سیگنال ورودی آنالوگ را برای مدت طولانی برای مبدل آنالوگ به دیجیتال ثابت نگه می دارد تا خروجی ثابت تولید شود
attach مونتاژ کردن ثابت کردن
attaches مونتاژ کردن ثابت کردن
posit ثابت کردن فرض کردن
attaching مونتاژ کردن ثابت کردن
ascertain ثابت کردن معین کردن
ascertained ثابت کردن معین کردن
ascertaining ثابت کردن معین کردن
ascertains ثابت کردن معین کردن
to prove oneself نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
lattice خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
lattices خطوط شبکه بندی ثابت مخصوص بزرگ کردن نقشه
cut down to size <idiom> ثابت کردن اینکه کسی اونقدرکه فکر میکند خوب نیست
standing ثابت دستورالعمل ثابت
to walk the chalk بوسیله درست راه رفتن ازمیان خطهای گچ کشیده هوشیاری خود را ثابت کردن
ager نوعی ماشین بخار جهت ثابت کردن رنگ ها و افزایش ظاهری قدمت فرش
steady مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadiest مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadies مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadied مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
steadying مسیر ثابت فرمان مسیر را ثابت نگهدارید
argument دلیل
rationale دلیل
reason دلیل
on the ground of به دلیل
rebutting evidence رد دلیل
earnest دلیل
arguments دلیل
reasonless بی دلیل
uncaused بی دلیل
reasoning دلیل
evidence دلیل
disproof دلیل رد
demonstrations دلیل
symptoms دلیل
demonstration دلیل
proofs دلیل
argumentum دلیل
symptom دلیل
sake دلیل
expessive دلیل
testimony دلیل
proof دلیل
reasons دلیل
testimonies دلیل
demonstrate دلیل اوردن
indirect objects دلیل اوردن
direct objects دلیل اوردن
written evidence دلیل کتبی
in this wise <adv.> به این دلیل
in this vein <adv.> به این دلیل
for that reason <adv.> به این دلیل
demonstrated دلیل اوردن
objected دلیل اوردن
as a result of this <adv.> به این دلیل
in no case به هیچ دلیل
objecting دلیل اوردن
object دلیل اوردن
demonstrates دلیل اوردن
sole argument تنها دلیل
sole argument دلیل منحصربفرد
justifications دلیل اوری
muniment of title دلیل سمت
muniment of title دلیل مالکیت
documentary evidence دلیل کتبی
because of بدین دلیل
on no account به هیچ دلیل
document in proof دلیل مستند
in this respect <adv.> به این دلیل
by impl <adv.> به این دلیل
mainspring دلیل اصلی
comebacks دلیل قانونی
sole argument یگانه دلیل
justifiable reason دلیل موجه
insofar <adv.> به این دلیل
sign of weakness دلیل ضعف
justification دلیل اوری
floorer دلیل قاطع
oral evidence دلیل شفاهی
A telling reason . دلیل گویا
for this reason <adv.> به این دلیل
symptom اثر دلیل
onus probandi بار دلیل
song and dance <idiom> دلیل آوردن
in this sense <adv.> به این دلیل
in so far <adv.> به این دلیل
evidence of conformity دلیل مطابقت
comeback دلیل قانونی
hereat باین دلیل
afortiori با دلیل قویتر
therefore <adv.> به این دلیل
in this way <adv.> به این دلیل
anabsurd arument دلیل نامعقول
thus [therefore] <adv.> به این دلیل
as a result <adv.> به این دلیل
proof of debt دلیل طلب
the reason why دلیل اینکه
whereby <adv.> به این دلیل
presentation of evidance ابراز دلیل
rebutting evidence دلیل معارض
unreasonable بی دلیل زورگو
conclusive evidence دلیل قاطع
clear proof دلیل واضح
preservation of evidence تامین دلیل
for reasons به چندین دلیل
hence <adv.> به این دلیل
proof of laziness دلیل تنبلی
consequently <adv.> به این دلیل
in this manner <adv.> به این دلیل
objects دلیل اوردن
in consequence <adv.> به این دلیل
demonstrating دلیل اوردن
clear evidence دلیل واضح
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com