English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (15 milliseconds)
English Persian
discommend با عدم توافق چیزی گفتن
Other Matches
approving توافق در مورد چیزی
approve توافق در مورد چیزی
approves توافق در مورد چیزی
approval توافق برای استفاده از چیزی
arguments بحث در باره چیزی بدون توافق
argument بحث در باره چیزی بدون توافق
whiff دروغ در چیزی گفتن
put words in one's mouth <idiom> چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
to proffer [somebody something ] [something to somebody] [formal] سخن گفتن در باره چیزی
cut (someone) off <idiom> اجازه گفتن چیزی به کسی ندادن
nothing remains to be told چیزی برای گفتن باقی نمیماند
We have agreed in princeple . درکل توافق کرده ایم ( توافق درکلیات )
On the recent developments he had nothing to say. در باره تحولات اخیر او هیچ چیزی برای گفتن نداشت.
to recount something to someone [formal] برای کسی چیزی را تعریف کردن [یکایک گفتن] [بازگفتن]
to tell somebody something [to let somebody in on something] <idiom> به کسی چیزی را گفتن که او نباید می دانست یا او نمی خواهد بداند.
enewal of contract by tacit agreement تجدید توافق بر اساس توافق ضمنی
get a word in <idiom> یافتن فرصتی برای گفتن چیزی بقیه دارند صحبت میکنند
reach out with an olive branch [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
reach out with an olive branch <idiom> [انجام دادن کار یا گفتن چیزی که نشان میدهد شما میخواهید به ناسازگاری با دیگری خاتمه دهید.]
to answer in the a اری گفتن بله گفتن
greets درود گفتن تبریک گفتن
greeted درود گفتن تبریک گفتن
greet درود گفتن تبریک گفتن
sputters تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputtered تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
sputter تند ومغشوش سخن گفتن باخشم سخن گفتن
accorded توافق
agreement توافق
accord توافق
accommodations توافق
keeping توافق
concerts توافق
concert توافق
accords توافق
maladapted بی توافق
conciliation توافق
agreements توافق
concent توافق
adaptation توافق
adaptations توافق
accommodation توافق
commensurableness توافق
commensurability توافق
coincidences توافق
coincidence توافق
settlement توافق
concord توافق
settlements توافق
to come to an understanding توافق
rapport توافق
consents توافق
consent توافق
consented توافق
analogies توافق
consistency توافق
analogy توافق
bands توافق
band توافق
consenting توافق
concurrence توافق
to concern something مربوط بودن [شدن] به چیزی [ربط داشتن به چیزی] [بابت چیزی بودن]
inadaptable توافق ندادنی
breaches خطای رد یک توافق
breached خطای رد یک توافق
his painting lacked repose نقاشی وی توافق
accordance وفق توافق
deals توافق تجاری
adaptability توافق سازگاری
maladaptation عدم توافق
maladjustment عدم توافق
inconsonantly باعدم توافق
unilateral agreement توافق یک جانبه
inharmoniousness عدم توافق
adhesion همبستگی توافق
harmonometer توافق سنج
breach خطای رد یک توافق
maladjustments عدم توافق
disparities عدم توافق
speaking with prosecutor توافق باشاکی
agreement of arguments توافق نشانوندها
plea agreement توافق مدافعه
give-and-take آماده به توافق
deal توافق تجاری
understanding توافق تظر
arbitration agreement توافق بر حکمیت
accompt سازگاری توافق
modus vivendi توافق موقت
agreement coefficient ضریب توافق
reciprocal agreement توافق دو جانبه
disagreement عدم توافق
synesis توافق معانی
disagreements عدم توافق
reach an agreement به توافق رسیدن
adaptableness قابلیت توافق
consistency توافق سازگاری
adaption توافق سازش
adaptiveness قوه توافق
understandings توافق تظر
outline agreement توافق اولیه
skeleton agreement توافق اولیه
consensus توافق عام
disparity عدم توافق
consonance توافق صدا
compromiser توافق کار
disconformity عدم توافق
consistence توافق سازگاری
adaptations توافق سازش
conformation سازش توافق
adaptable قابل توافق
conformable قابل توافق
adaptation توافق سازش
concordat توافق دوستانه
maladjusted بی توافق دژسازگار
correspondence principle اصل توافق
mutual agreement توافق طرفین
master agreement توافق اولیه
dissidence عدم توافق
discordance عدم توافق
conconancy توافق صدا
frame agreement توافق اولیه
basic agreement توافق اولیه
collective agreement توافق جمعی
conventionalization توافق با ایین و رسوم
compromising توافق مصالحه کردن
meet someone half-way <idiom> به توافق رسیدن با کسی
discordantly از روی عدم توافق
abidance رفتار برطبق توافق
adaptability قابلیت توافق و سازش
frame agreement چهارچوب توافق [حقوق]
odds عدم توافق مغایرت
master agreement چهارچوب توافق [حقوق]
skeleton agreement چهارچوب توافق [حقوق]
outline agreement چهارچوب توافق [حقوق]
plea bargain توافق مدافعه [حقوق]
come to an agreement توافق حاصل کردن
settlement حل و فصل توافق بنگاه
settlements حل و فصل توافق بنگاه
compromise توافق مصالحه کردن
compromises توافق مصالحه کردن
variance مغایرت عدم توافق
basic agreement چهارچوب توافق [حقوق]
inconsonance عدم توافق ناهماهنگی
consensus توافق ورضایت عمومی
agreements معاهده و مقاطعهء توافق
agreement معاهده و مقاطعهء توافق
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
adequateness توافق داشتن متفق بودن
contract note سند مقاطعه توافق نامه
agreement on partial payments توافق در پرداخت های قسطی
to settle out of court به توافق رسیدن خارج از دادگاه
unless otherwise agreed اگر توافق دیگری نباشد
out of court settlement توافق بدون محکمه [حقوق]
undertake توافق برای انجام کاری
acclimatization توافق بااب و هوای یک محیط
acclimatation توافق بااب و هوای یک محیط
adhering توافق داشتن متفق بودن
collusion توافق میان فروشندگان یک کالا
breaks خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
undertaken توافق برای انجام کاری
undertakes توافق برای انجام کاری
adhere توافق داشتن متفق بودن
inadaptable غیر قابل توافق ناسازگار
inadaptability عدم قابلیت توافق ناسازگاری
adhered توافق داشتن متفق بودن
adheres توافق داشتن متفق بودن
break خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
pre- آنچه قبلا توافق شده است
private treaty معامله کالا یا توافق فروشنده وخریدار
pre آنچه قبلا توافق شده است
agreed value policy بیمه نامه با ارزش توافق شده
to come to an agreement یکدل شدن توافق حاصل کردن
plea deal [between Prosecution and Defense] توافق مدافعه [بین دادستان و وکیل دفاع]
unless otherwise agreement مگر به ترتیب دیگری توافق شده باشد
presentation layer کدها و تقاضاهای شروع و خاتمه اتصال توافق می :ند
fashionableness توافق بارسم وایین معمول مطابقت باسبک روز
deal قراردادی که در آن روی چنیدن موضوع همزمان توافق میشود
deals قراردادی که در آن روی چنیدن موضوع همزمان توافق میشود
nodded تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
nodding تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
nod تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
nods تکاندادن سر بعلامت توافق سرتکان دادن باسراشاره کردن
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
package توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packages توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
packs توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
pack توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
service توافق برای سرویس یک قطعه توسط مهندس در صورت خرابی آن
serviced توافق برای سرویس یک قطعه توسط مهندس در صورت خرابی آن
concerted action عمل مرسوم عملی که عدهای برای انجام ان توافق کنند
packaged توافق وقتی چندین موضوع مختلف همزمان موافق باشند
encloses احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
enclosing احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
enclose احاطه شدن با چیزی . قرار دادن چیزی درون چیز دیگر
relevance 1-روش ارتباط چیزی با دیگری .2-اهمیت چیزی دریک موقعیت یا فرآیند
via حرکت به سوی چیزی یا استفاده از چیزی برای رسیدن به مقصد
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
replaces برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
replaced برگرداندن چیزی درجای قبلی , قراردادن چیزی درمحل چیزدیگر
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com