Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English
Persian
primming
بتونه کاری کردن راه انداختن موتور یا گرم کردن ان
Other Matches
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
calker
بتونه کاری کردن
spackle
بتونه کاری کردن
primes
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
primed
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
prime
تفنگ را پر کردن بتونه کاری کردن
runs
به کار انداختن روشن کردن موتور
run
به کار انداختن روشن کردن موتور
to start
روشن کردن
[به کار انداختن]
[موتور یا خودرو]
caulking
بتونه کاری
priming
بتونه کاری
calk
بتونه کاری
sealant
وسیله بتونه کاری
tar down
بتونه مالی کردن مسدود کردن سوراخها
putty
بتونه کردن
caulk
بتونه گیری کردن
To start the engine.
موتور راراه انداختن
engine cycle
سیکل کاری موتور
To operate something .
چیزی را بکار انداختن (موتور، دستگاه وغیره )
launch
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launching
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launched
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
launches
به اب انداختن کشتی پرداخت کردن گلوله یا موشک شروع کردن کار
entrances
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entrancing
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
to cut out
بریدن ودراوردن- پیش دستی کردن بر- اماده کردن-انداختن
entrance
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
entranced
مدهوش کردن دربیهوشی یاغش انداختن ازخودبیخودکردن زیادشیفته کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
operate
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operated
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
operates
به کار انداختن خرید و فروش کردن معامله کردن
trachle
تصادم کردن خسته کردن بزحمت انداختن
tempering (metallurgy)
بازپخت
[سخت گردانی]
[دوباره گرم کردن پس ازسرد کردن]
[فلز کاری]
overpersuade
کسی را بر خلاف میلش به کردن کاری وادار کردن
Short of replacing the engine, I have tried everything to fix the car.
به غیر از تعویض موتور برای تعمیر ماشین من همه کاری را تلاش کردم .
bumble
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
bumbled
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
whitewash
سفید کاری کردن ماست مالی کردن
bumbles
اشتباه کاری کردن سرهم بندی کردن
To do something slapdash.
کاری را سرهم بندی کردن ( سمبل کردن )
To meglect something . To dismiss something from ones mind.
کاری را پشت گوش انداختن
mess
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
enforces
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforce
مجبور کردن وادار کردن به کاری
gardens
درخت کاری کردن باغبانی کردن
garden
درخت کاری کردن باغبانی کردن
gardened
درخت کاری کردن باغبانی کردن
enforcing
مجبور کردن وادار کردن به کاری
enforced
مجبور کردن وادار کردن به کاری
engrave
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
engraves
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
messes
:شلوغ کاری کردن الوده کردن
engraved
کنده کاری کردن در حکاکی کردن
dismantling
پیاده کردن موتور
disassembly
پیاده کردن موتور
dismantled
پیاده کردن موتور
dismantle
پیاده کردن موتور
motoring of generator
موتور کردن مولد
dismantles
پیاده کردن موتور
tune up
موتور را تنظیم کردن
turn over
<idiom>
موتور را روشن کردن
prime
گرم کردن موتور
primed
گرم کردن موتور
primes
گرم کردن موتور
reengine
دارای موتور تازه کردن
hot valve clearance
فاصله کوچک بین ساقه سوپاپ و اسبک هنگامی که تمام قطعات موتور بدمای کاری رسیده اند
glides
پرواز کردن بدون نیروی موتور
disassemble
پیاده کردن موتور اتومبیل جداکردن
cooling drag
پسای ناشی از خنک کردن موتور
glide
پرواز کردن بدون نیروی موتور
glided
پرواز کردن بدون نیروی موتور
timing
تنظیم زمان عمل کردن موتور
cover one's tracks
<idiom>
پنهان کردن یا نگفتن اینکه شخصی کجا بوده (پنهان کاری کردن)
to press the button
دکمه را فشار دادن در راه انداختن چیزی یا کاری پیش قدم شدن
to rev
[British E]
the engine
موتور
[ماشین]
را روشن کردن
[که صدا مانند زوزه بدهد]
to goose
[American E]
the engine
موتور
[ماشین]
را روشن کردن
[که صدا مانند زوزه بدهد]
toss
پرت کردن انداختن
tossed
پرت کردن انداختن
spits
سوراخ کردن تف انداختن
tosses
پرت کردن انداختن
tossing
پرت کردن انداختن
to let fly
انداختن تیرخالی کردن
spit
سوراخ کردن تف انداختن
slots
انداختن چفت کردن
put
تعویض کردن انداختن
puts
تعویض کردن انداختن
launched
انداختن پرت کردن
putting
تعویض کردن انداختن
hurtling
پرت کردن انداختن
hurtles
پرت کردن انداختن
to set off
انداختن برابر کردن
slotting
انداختن چفت کردن
launches
انداختن پرت کردن
to put by
دور انداختن رد کردن
hurtle
پرت کردن انداختن
slot
انداختن چفت کردن
launch
انداختن پرت کردن
hurtled
پرت کردن انداختن
lay aside
پس انداز کردن انداختن
launching
انداختن پرت کردن
recondition
نو کاری کردن
reconditions
نو کاری کردن
stucco
گچ کاری کردن
reconditioned
نو کاری کردن
habitual way of doing anything
کردن کاری
retards
عقب انداختن اهسته کردن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
put over
بتاخیر انداختن از سرباز کردن
grooves
خط انداختن شیار دار کردن
paralyze
از کار انداختن بیحس کردن
engages
مجذوب کردن درهم انداختن
kid
دست انداختن مسخره کردن
desolate
از ابادی انداختن مخروبه کردن
deface
ازشکل انداختن محو کردن
embrangle
گیر انداختن گرفتار کردن
prorogue
تعطیل کردن بتعویق انداختن
engage
مجذوب کردن درهم انداختن
kidded
دست انداختن مسخره کردن
retarding
عقب انداختن اهسته کردن
turn on
بجریان انداختن روشن کردن
groove
خط انداختن شیار دار کردن
retard
عقب انداختن اهسته کردن
kidding
دست انداختن مسخره کردن
postpones
بتعویق انداختن موکول کردن
postpone
بتعویق انداختن موکول کردن
prorogate
تعطیل کردن بتعویق انداختن
postponed
بتعویق انداختن موکول کردن
postponing
بتعویق انداختن موکول کردن
involving
گیر انداختن وارد کردن
involves
گیر انداختن وارد کردن
backs
پشتی کردن پشت انداختن
involve
گیر انداختن وارد کردن
operates
اداره کردن راه انداختن
throwin
در دنده انداختن تزریق کردن
drop in
اتفاقا دیدن کردن انداختن در
hollering
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollers
فریاد کردن سروصداراه انداختن
hollered
فریاد کردن سروصداراه انداختن
defaces
ازشکل انداختن محو کردن
defaced
ازشکل انداختن محو کردن
back
پشتی کردن پشت انداختن
operate
اداره کردن راه انداختن
operated
اداره کردن راه انداختن
defacing
ازشکل انداختن محو کردن
holler
فریاد کردن سروصداراه انداختن
inlaying
خاتم کاری کردن
splay
منبت کاری کردن
flourishes
زینت کاری کردن
inlay
خاتم کاری کردن
lubrication
روغن کاری کردن
plasters
گچ کاری کردن اندود
inlays
خاتم کاری کردن
plaster
گچ کاری کردن اندود
mind to do a thing
متمایل کردن به کاری
flourish
زینت کاری کردن
keen set for doing anything
مشتاق کردن کاری
to intervene in an affair
در کاری مداخله کردن
splays
منبت کاری کردن
rodeos
سوار کاری کردن
flourished
زینت کاری کردن
rodeo
سوار کاری کردن
splaying
منبت کاری کردن
splayed
منبت کاری کردن
hammers
چکش کاری کردن
granulate
چکش کاری کردن
stunt
شیرین کاری کردن
stunting
شیرین کاری کردن
the proper time to do a thing
برای کردن کاری
refashion
دست کاری کردن
shyster
دغل کاری کردن
enamel
مینا کاری کردن
to touch up
دست کاری کردن
To perform a feat.
شیرین کاری کردن
To make assurance doubly sure . To leave nothing to chance. To take every precaution .
محکم کاری کردن
hammer
چکش کاری کردن
To do something on purpose ( deliberately ).
از قصد کاری را کردن
carvings
کنده کاری کردن
carves
کنده کاری کردن
carved
کنده کاری کردن
manipulation
دست کاری کردن
carve
کنده کاری کردن
blackjack
مجبوربانجام کاری کردن
adventurism
اقدام به کاری کردن
hammered
چکش کاری کردن
stick with
<idiom>
دنبال کردن کاری
stunts
شیرین کاری کردن
purfle
منبت کاری کردن
keen set for doing anything
ارزومند کردن کاری
to start out to do something
قصد کاری را کردن
go near to do something
تقریبا کاری را کردن
contract
مقاطعه کاری کردن
to brush over
دست کاری کردن
disuniting
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
disunites
باهم بیگانه کردن نفاق انداختن
nails
با میخ الصاق کردن بدام انداختن
catapult
منجنیق انداختن بامنجنیق پرت کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com