Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (14 milliseconds)
English
Persian
mediterranean sea
بحر متوسط
Search result with all words
mean
متوسط
mean
متوسط میانه روی
mean
میانه متوسط
mean
مدت زمان متوسط ی که یک قطعه بین دو خرابی کار میکند
mean
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب
mean
متوسط زمان که وسیلهای عمل میکند
mean
مقدار متوسط ه از اعداد یا مقادیر
meaner
متوسط
meaner
متوسط میانه روی
meaner
میانه متوسط
meaner
مدت زمان متوسط ی که یک قطعه بین دو خرابی کار میکند
meaner
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب
meaner
متوسط زمان که وسیلهای عمل میکند
meaner
مقدار متوسط ه از اعداد یا مقادیر
meanest
متوسط
meanest
متوسط میانه روی
meanest
میانه متوسط
meanest
مدت زمان متوسط ی که یک قطعه بین دو خرابی کار میکند
meanest
متوسط زمان لازم برای تعمیر یک قطعه خراب
meanest
متوسط زمان که وسیلهای عمل میکند
meanest
مقدار متوسط ه از اعداد یا مقادیر
average
میانه متوسط
average
متوسط
average
حد متوسط
average
متوسط خسارت در بیمه
average
میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
average
مقدار متوسط
average
میانگین حسابی متوسط حسابی
average
متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
average
متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
averaged
میانه متوسط
averaged
متوسط
averaged
حد متوسط
averaged
متوسط خسارت در بیمه
averaged
میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
averaged
مقدار متوسط
averaged
میانگین حسابی متوسط حسابی
averaged
متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
averaged
متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
averages
میانه متوسط
averages
متوسط
averages
حد متوسط
averages
متوسط خسارت در بیمه
averages
میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
averages
مقدار متوسط
averages
میانگین حسابی متوسط حسابی
averages
متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
averages
متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
averaging
میانه متوسط
averaging
متوسط
averaging
حد متوسط
averaging
متوسط خسارت در بیمه
averaging
میانگین گرفتن به دست اوردن مقدار متوسط
averaging
مقدار متوسط
averaging
میانگین حسابی متوسط حسابی
averaging
متوسط زمانی لازم از وقتی که تقاضا فرستاده میشود و داده برگردانده میشود
averaging
متوسط زمان لازم که کاربر باید صبر کند تا به خط ارتباطی دسترسی پیدا کند
thin
تیم متوسط
thinned
تیم متوسط
thinners
تیم متوسط
thinnest
تیم متوسط
thins
تیم متوسط
share
IB که برای ارزیابی محصولات تهیه شده برای فروشندگان تشکیل شده است سازمانی از استفاده کنندگان سیستمهای کامپیورتی متوسط و بزرگ
shared
IB که برای ارزیابی محصولات تهیه شده برای فروشندگان تشکیل شده است سازمانی از استفاده کنندگان سیستمهای کامپیورتی متوسط و بزرگ
shares
IB که برای ارزیابی محصولات تهیه شده برای فروشندگان تشکیل شده است سازمانی از استفاده کنندگان سیستمهای کامپیورتی متوسط و بزرگ
modal
متوسط
modals
متوسط
wallabies
کانگوروی متوسط القامه گردن قرمز
wallaby
کانگوروی متوسط القامه گردن قرمز
tolerable
متوسط
intermediate
متوسط
meant
متوسط
bias
مقداری که بوسیله ان متوسط مجموعهای از مقادیر ازمقدار مرجع فاصله می گیردپیشقدر
biases
مقداری که بوسیله ان متوسط مجموعهای از مقادیر ازمقدار مرجع فاصله می گیردپیشقدر
medium wave
موج متوسط
duffer
بازیگر متوسط
duffers
بازیگر متوسط
halftone
رنگ متوسط
halftones
رنگ متوسط
par
میزان متوسط
middling
اجناس مختلف از درجه متوسط
middle class
طبقه متوسط
middle classes
طبقه متوسط
mediocrity
اندازه متوسط
mediocre
متوسط
medium
متوسط معتدل
medium
متوسط
medium
مقدار متوسط
mediums
متوسط معتدل
mediums
متوسط
mediums
مقدار متوسط
normal
میانه متوسط
failure
متوسط زمان که یک وسیله بین دو قط عی میتواند کار کند
failures
متوسط زمان که یک وسیله بین دو قط عی میتواند کار کند
bourgeois
عضوطبقه متوسط جامعه
bourgeois
طبقه متوسط بورژوا
run of the mill
برجسته نبودن در جنس متوسط
run-of-the-mill
برجسته نبودن در جنس متوسط
fair
نسبتا خوب متوسط
fairer
نسبتا خوب متوسط
Other Matches
mean sea level
ارتفاع متوسط از سطح دریا ارتفاع متوسط اب دریا
mesne
متوسط
medium gravle
شن متوسط
average limit of ice
حد متوسط یخ
life expectancy
سن متوسط
osculant
متوسط
moderating
متوسط
moderates
متوسط
moderated
متوسط
life expectancies
سن متوسط
moderate
متوسط
intermedial
متوسط
average depth
عمق متوسط
middle price
قیمت متوسط
average output
محصول متوسط
average payment
پرداخت متوسط
medium voltage
ولتاژ متوسط
average deviation
انحراف متوسط
average latency
رکود متوسط
average price
قیمت متوسط
average conditions
شرایط متوسط
average life
عمر متوسط
secondarily
بطور متوسط
average expense
هزینه متوسط
average efficiency
بازده متوسط
moderate speed
سرعت متوسط
mid range
برد متوسط
monthly average
متوسط ماهیانه
average flow
جریان متوسط
on the a
بطور متوسط
average input
نهاده متوسط
medium scale
در مقیاس متوسط
average discharge
بده متوسط
average latency
تاخیر متوسط
average cost
هزینه متوسط
medium frequency
بسامد متوسط
m.f.
بسامد متوسط
mean life
عمر متوسط
intermediate pressure
فشار متوسط
mean price
قیمت متوسط
mean speed
سرعت متوسط
mean stress
خستگی متوسط
mean time
زمان متوسط
mean time
ساعت متوسط
mean value
مقدار متوسط
averagly
بطور متوسط
girder bridge
پل بیلی متوسط
mean income
درامد متوسط
intermediate contrast
تغایر متوسط
m.f.
فرکانس متوسط
mean chord
وتر متوسط
mean daily
متوسط روزانه
mean depth
عمق متوسط
intermediately
بطور متوسط
mean deviation
انحراف متوسط
intermediate lampholder
سر پیچ متوسط
intermediate hurdle
مانع متوسط
intermediate high voltage line
خط فشار متوسط
middlingly
بطور متوسط
averagely
بطور متوسط
average voltage
ولتاژ متوسط
average revenue
درامد متوسط
average yield
بازده متوسط
average return
بازده متوسط
medium artillery
توپخانه متوسط
medium carbon steel
فولادباکربن متوسط
medium cloud
ابرهای متوسط
average productivity
بازدهی متوسط
average product
تولید متوسط
average product
محصول متوسط
median income
درامد متوسط
median gray
خاکستری متوسط
average variable cost
هزینه متوسط
mean variation
تغییر متوسط
average value
مقدار متوسط
average total cost
هزینه متوسط کل
mean velocity
سرعت متوسط
medial
میانه متوسط
medially
بطورمیانه یا متوسط
average speed
سرعت متوسط
sort of
بمقدار متوسط
above average
<adj.>
بالاتر از حد متوسط
above-average
<adj.>
بالاتر از حد متوسط
over-average
<adj.>
بالاتر از حد متوسط
above average
<adj.>
بیشتر از حد متوسط
above-average
<adj.>
بیشتر از حد متوسط
over-average
<adj.>
بیشتر از حد متوسط
above average
<adj.>
بیش از حد متوسط
above-average
<adj.>
بیش از حد متوسط
over-average
<adj.>
بیش از حد متوسط
life expectancy
عمر متوسط
a modest income
درآمدی متوسط
life expectancies
عمر متوسط
midway
متوسط میانجی
sort of
بمیزان متوسط
subaverage
زیر حد متوسط
true power
توان متوسط
weighted average
متوسط وزنی
every Tom, Dick and Harry
<idiom>
طبقه متوسط
a medium sized car
یک اتومبیل متوسط
working point
نقطه فشار متوسط
bourgeois
<adj.>
عضوطبقه متوسط جامعه
man in the street
<idiom>
مردم عادی یا متوسط
mean free path
مسافت ازاد متوسط
mean error method
روش خطای متوسط
mean effective pressure
فشار موثر متوسط
median lethal dose
دوز متوسط کشنده
mean aerodynamic chord
وتر ایرودینامیکی متوسط
mean freepath
مسیر ازاد متوسط
middle sized
دارای اندازه متوسط
medium scale
نقشه مقیاس متوسط
middle level management
مدیریت سطح متوسط
mean spherical candlepower
شمع کروی متوسط
member of the middle class
عضو طبقه متوسط
medium energy particle
ذره با انرژی متوسط
mean solar day
روز متوسط خورشیدی
mean solar day
روز متوسط شمسی
mean sea level
سطح متوسط دریا
average daily traffic
[ADT]
متوسط ترافیک روزانه
mean solar time
زمان متوسط شمسی
medium range
با شعاع عمل متوسط
mean horizontal candlepower
شمع افقی متوسط
mean high water neaps
متوسط ارتفاع اب دریا
middle-class person
عضو طبقه متوسط
average tax rate
نزخ متوسط مالیات
average variable cost
هزینه متوسط متغیر
average fixed cost
هزینه ثابت متوسط
average degree of polymerization
درجه متوسط بسپارش
average revenue product
درامد متوسط محصول
average evoked potential
پتانسیل فراخوانده متوسط
average heading
جهت متوسط مسیر
average speed
سرعت متوسط حرکت
average kinetic energy
انرژی متوسط جنبشی
average molecular speed
سرعت مولکولی متوسط
average net return
بازده خالص متوسط
average productivity
بهره دهی متوسط
average intensity
شدت جریان متوسط
average purchase rate
نرخ متوسط خرید
average reaction rate
مقدار متوسط واکنش
average reaction rate
سرعت متوسط واکنش
average heading
جهت متوسط هواپیما
average available discharge
بده متوسط مفید
intermediate power transistor
ترانزیستور با قدرت متوسط
intermediate range
سلاح برد متوسط
intermediate range
با شعاع عمل متوسط شعاع عمل متوسط
intermediate scale
نقشه مقیاس متوسط
intermediate temperature
درجه حرارت متوسط
fairest
نسبتا خوب متوسط
fairs
نسبتا خوب متوسط
king's blue
رنگ ابی متوسط
average seek time
مدت متوسط جستجو
average annual precipitation
متوسط بارندگی سالینه
fair average quality
کیفیت متوسط مناسب
franklin
طبقه متوسط اجتماع
aerodynamic mean chord
وتر متوسط ایرودینامیکی
midi
پیراهن زنانه با دامن متوسط
medium scale integration
مجتمع سازی در مقیاس متوسط
ultra high vacuum
مسیر ازاد متوسط هوا
medium scale intergration
مجتمع سازی در مقیاس متوسط
average life
عمر متوسط اقلام دارائی
average marginal relationship
رابطه مفاهیم متوسط ونهائی
doberman pinscher
سگ پاسبان المانی متوسط الجثه
mean sea level
ارتفاع متوسط از سطح دریا
mean low water neaps
ارتفاع متوسط پس رفت اب دریا
half tide level
ارتفاع متوسط کشند اب دریا
mean higher high water
ارتفاع متوسط پیشرفت اب دریا
The working (middle,upper)class.
طبقه کارگر (متوسط بالا )
bed building stage of river
تراز سطح متوسط اب رودخانه
upper middle class
طبقه متوسط بالا
[در اجتماعی]
medium steak
استیک متوسط سرخ یا پخته شده
velocity of retreat
سرعت متوسط اب در پائین دست سرریز
medium range
وسیله یا جنگ افزار برد متوسط
ambient
متوسط دمای طبیعی اطراف یک وسیله
average cost pricing
قیمت گذاری بر اساس هزینه متوسط
sea skiff
قایق موتوری به اندازه متوسط با کابین
r.m.s. value of a periodic quantity
جذر متوسط مربعهای کمیتهای دورهای
long run average cost curve
منحنی هزینه متوسط بلند مدت
dose rate
میزان متوسط تابشهای یونیزه کننده
velocity of approach
سرعت متوسط اب هنگام رسیدن به تاج سرریز یا سد
cybercafe
شرکتی که حاوی چند ترمینال متوسط به اینترنت است
medium pace bowler
توپ انداز با روش پرتاب مستقیم و سرعت متوسط
medium pacer
توپ انداز با روش پرتاب مستقیم و سرعت متوسط
msi
مجتمع سازی در مقیاس متوسط Integration Scale edium
mtbf
متوسط زمان که یک قطعه بین دو خرای کار میکند
bronchial tubes
برنشهای متوسط نایژه و مجراهای کوچکی که از آن منشعب میشود
MTF
متوسط زمانی که یک وسیله تا پیش از خرابی کار میکند
thor
نوعی موشک یک مرحلهای اتمی بالیستیکی برد متوسط
cga
سیستم نمایش رنگی با resolation متوسط مربوط به ریز کامپیوتر
brake mean effective pressure
مقدار محاسبه شده متوسط فشار در سیلندر در مرحله قدرت
bsc
استاندارد برای اتصالات ارتباطی رسانههای با سرعت متوسط / بالا
isothermal line
خطی که بوسیله ان جاهایی که گرمای متوسط سالیانه انهایکی است
Main Street
[American English]
کسب و کار و خانواده های متوسط در اجتماعی به عنوان یک گروه
pitch speed
حاصل ضرب گام هندسی متوسط و تعداد دوران درواحد زمان
probit
واحد قیاس احتمالات اماری بر اساس حداقل انحراف ازمیزان متوسط
isotherm
خطی که نقاط دارای گرمای متوسط سالیانه مساوی رانشان میدهد
actual address
تعداد متوسط بیت دادهای که در یک زمان مشخص ارسال شده اند
What does Main Street think of this policy?
بازاریها و خانواده های متوسط چه نظری در باره این سیاستمداری دارند؟
heterosphere
قسمتی از اتمسفر که در ان ساختار و وزن مولکولی متوسط گازهای تشکیل دهنده مختلف است
isotheral line
خطی که بوسیله ان جاهایی که درجه گرمای متوسط انها 000 نشان داده میشود
bain index
شاخصی که بااستفاده از اختلاف بین قیمت و هزینه کل متوسط قدرت انحصار را اندازه گیری میکند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com