English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
 ⌨ Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (21 milliseconds)
English Persian
to move in بخانه تازه اسباب کشی کردن
Other Matches
house warming جشن ورود بخانه تازه
house-warming جشن ورود بخانه تازه
house-warmings جشن ورود بخانه تازه
move in به خانه تازه اسباب کشی کردن
housebreak بخانه دستبردزدن
homecomings ورود بخانه
homecoming ورود بخانه
housebreaking دستبرد بخانه
rehoused بخانه جدید رفتن
rehouse بخانه جدید رفتن
homes شهر بخانه برگشتن
home شهر بخانه برگشتن
rehousing بخانه جدید رفتن
rehouses بخانه جدید رفتن
new blood <idiom> جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
crofts زمین قابل کشت پیوسته بخانه
croft زمین قابل کشت پیوسته بخانه
disfurnish بی اسباب کردن
infield کشتزار پیوسته بخانه زمین زیر کشت
new coined تازه بنیاد تازه سکه زده
conspiratress اسباب چینی کردن
moved اسباب کشی کردن
to form a plot اسباب چینی کردن
to shift to the new building اسباب کشی کردن
move اسباب کشی کردن
move house اسباب کشی کردن
moves اسباب کشی کردن
moved اسباب کشی کردن تکان
moves اسباب کشی کردن تکان
move اسباب کشی کردن تکان
mounting اسباب سوار شدن یا کردن
To collect (pack)the household goods. اسباب خانه را جمع کردن
piloted اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilots اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilot اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
semi detached درباب خانهای گفته میشود:که بادیوارمشترک بخانه دیگری پیوسته باشد
semi-detached درباب خانهای گفته میشود:که بادیوارمشترک بخانه دیگری پیوسته باشد
newlywed تازه داماد تازه عروس
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
refresh تازه کردن
freshen تازه کردن
freshened تازه کردن
refreshes تازه کردن
freshening تازه کردن
refreshed تازه کردن
freshens تازه کردن
freshest تازه کردن
fresh- تازه کردن
fresh تازه کردن
refresh تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
reman دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
refreshes تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
tackling از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackles از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackle از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackled از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
repave تازه سنگفرش کردن
refurbishing روشن و تازه کردن
refurbish روشن و تازه کردن
refurbishes روشن و تازه کردن
initiating تازه وارد کردن
initiates تازه وارد کردن
resurfaces روکش تازه کردن
initiated تازه وارد کردن
initiate تازه وارد کردن
refinish روکاری تازه کردن
resurface روکش تازه کردن
To catch ones breath . نفس تازه کردن
resurfaced روکش تازه کردن
redecorating تزئینات تازه کردن
redecorates تزئینات تازه کردن
redecorated تزئینات تازه کردن
refurbished روشن و تازه کردن
redecorate تزئینات تازه کردن
to take breath نفس تازه کردن
hobbledehoy کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
interpolate باعبارت تازه تحریف کردن
reengine دارای موتور تازه کردن
hit the spot <idiom> نیروی تازه وارد کردن
respire امید تازه پیدا کردن
To opev someones wound. داغ کسی را تازه کردن
respired امید تازه پیدا کردن
respires امید تازه پیدا کردن
interpolating باعبارت تازه تحریف کردن
scratch the surface <idiom> تازه شروع به کار کردن
interpolates باعبارت تازه تحریف کردن
interpolated باعبارت تازه تحریف کردن
respiring امید تازه پیدا کردن
reforest مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforested مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
pedrail اسباب خودکار برای اسان کردن حرکت ماشینهای سنگین در جادههای ناهموار
langridge اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrage اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
refreshes نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshed نیروی تازه دادن تقویت کردن
refresh نیروی تازه دادن تقویت کردن
reincarnate تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to reseat a theatre صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
proselyte عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
to refresh [jog] your memory خاطره خود را تازه کردن [ که دوباره یادشان بیاید]
convert معکوس کردن تازه کردن
converts معکوس کردن تازه کردن
converting معکوس کردن تازه کردن
converted معکوس کردن تازه کردن
winds سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
wind سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
garotte اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
garrote اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
piracy کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
reenforceŠetc نیروی تازه فرستادن برای با نیروی امدادی تقویت کردن
revives دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revived دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revive دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
plenum method طریقه تهویه مکانی بوسیله بزورداخل کردن هوای تازه دران هوای رابیرون کند
refresh buffer یک مکان حافظه موقت که درهنگام تازه کردن یک صفحه تصویر اصلاعات نمایش صفحه را نگاهداری میکند
things اسباب
free hand بی اسباب
tackles اسباب
lash up اسباب
gadgets اسباب
free handed بی اسباب
rig اسباب
appliance اسباب
tackled اسباب
tackle اسباب
rigs اسباب
accouterment اسباب
doodads اسباب
geap اسباب
doodad اسباب
rigged اسباب
articles اسباب
whigmaleerie اسباب
whigmaleery اسباب
fixings اسباب
article اسباب
appliances اسباب
dixings اسباب
contrivance اسباب
traps اسباب
gadget اسباب
instrument اسباب
apparel اسباب
contraption اسباب
mountings اسباب
contraptions اسباب
remover اسباب کش
removers اسباب کش
valuables اسباب
outfits اسباب
devices اسباب
outfit اسباب
instrumentally با اسباب
rigging اسباب
tackling اسباب
contrivances اسباب
device اسباب
apparatus اسباب
tool اسباب
freehand بی اسباب
rectifier اسباب تقطیر
paraphernalia اسباب لوازم
geared اسباب لوازم
malice اسباب چینی
enginery اسباب جنگی
gears اسباب لوازم
gear اسباب لوازم
slides اسباب لغزنده
furniture سامان اسباب
purofier اسباب پاک کن
conspiracies اسباب چینی
(be) put out <idiom> اسباب زحمت
implements اسباب اجراء
implementing اسباب اجراء
resonator اسباب ارتعاش
implemented اسباب اجراء
engine موتور اسباب
appliances اسباب کار
implement اسباب اجراء
conspiracy اسباب چینی
inhalator اسباب استنشاق
thing اسباب دارایی
impedimenta اسباب تاخیرحرکت
stamper اسباب کوبیدن
Luggage اسباب و اثاثیه
appliance اسباب کار
kit اسباب کار
inconveniences اسباب زحمت
dumbbell اسباب ورزشی
moves اسباب کشی
move اسباب کشی
dumbbells اسباب ورزشی
crimper اسباب فردادن مو
trocar اسباب بزل
military device اسباب ارتشی
Recent search history
  Contact• | Terms |• Privacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com