Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (31 milliseconds)
English
Persian
to move in
بخانه تازه اسباب کشی کردن
Other Matches
house warming
جشن ورود بخانه تازه
house-warming
جشن ورود بخانه تازه
house-warmings
جشن ورود بخانه تازه
move in
به خانه تازه اسباب کشی کردن
homecoming
ورود بخانه
homecomings
ورود بخانه
housebreaking
دستبرد بخانه
housebreak
بخانه دستبردزدن
rehouse
بخانه جدید رفتن
home
شهر بخانه برگشتن
homes
شهر بخانه برگشتن
rehoused
بخانه جدید رفتن
rehouses
بخانه جدید رفتن
rehousing
بخانه جدید رفتن
new blood
<idiom>
جان تازه به چیزی دادن ،نیروی تازه یافتن
enactory
دربردارنده مقر رات) تازه برقرارکننده حقوق تازه
croft
زمین قابل کشت پیوسته بخانه
crofts
زمین قابل کشت پیوسته بخانه
disfurnish
بی اسباب کردن
infield
کشتزار پیوسته بخانه زمین زیر کشت
new coined
تازه بنیاد تازه سکه زده
to form a plot
اسباب چینی کردن
moves
اسباب کشی کردن
conspiratress
اسباب چینی کردن
to shift to the new building
اسباب کشی کردن
moved
اسباب کشی کردن
move
اسباب کشی کردن
move house
اسباب کشی کردن
To collect (pack)the household goods.
اسباب خانه را جمع کردن
moves
اسباب کشی کردن تکان
mounting
اسباب سوار شدن یا کردن
move
اسباب کشی کردن تکان
moved
اسباب کشی کردن تکان
pilot
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
piloted
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilots
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
semi-detached
درباب خانهای گفته میشود:که بادیوارمشترک بخانه دیگری پیوسته باشد
semi detached
درباب خانهای گفته میشود:که بادیوارمشترک بخانه دیگری پیوسته باشد
newlywed
تازه داماد تازه عروس
to wipe the slate clean
<idiom>
شروع تازه ای کردن
[تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
[اصطلاح]
freshen
تازه کردن
freshening
تازه کردن
freshened
تازه کردن
freshens
تازه کردن
refresh
تازه کردن
refreshed
تازه کردن
freshest
تازه کردن
fresh-
تازه کردن
fresh
تازه کردن
refreshes
تازه کردن
reman
دارای نفرات تازه کردن مردانگی کردن
refreshes
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refreshed
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
refresh
تازه کردن یک صفحه تصویر تجدید کردن
tackled
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackling
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackles
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
tackle
از عهده برامدن دارای اسباب و لوازم کردن بعهده گرفتن
refinish
روکاری تازه کردن
resurfaces
روکش تازه کردن
resurfaced
روکش تازه کردن
resurface
روکش تازه کردن
redecorating
تزئینات تازه کردن
refurbish
روشن و تازه کردن
refurbished
روشن و تازه کردن
initiating
تازه وارد کردن
refurbishing
روشن و تازه کردن
initiates
تازه وارد کردن
initiated
تازه وارد کردن
initiate
تازه وارد کردن
redecorate
تزئینات تازه کردن
redecorated
تزئینات تازه کردن
to take breath
نفس تازه کردن
redecorates
تزئینات تازه کردن
refurbishes
روشن و تازه کردن
repave
تازه سنگفرش کردن
To catch ones breath .
نفس تازه کردن
hobbledehoy
کره اسبی که تازه بالغ شده ادم تازه بالغ
respire
امید تازه پیدا کردن
respired
امید تازه پیدا کردن
reengine
دارای موتور تازه کردن
respiring
امید تازه پیدا کردن
To opev someones wound.
داغ کسی را تازه کردن
interpolated
باعبارت تازه تحریف کردن
respires
امید تازه پیدا کردن
hit the spot
<idiom>
نیروی تازه وارد کردن
interpolating
باعبارت تازه تحریف کردن
scratch the surface
<idiom>
تازه شروع به کار کردن
interpolate
باعبارت تازه تحریف کردن
interpolates
باعبارت تازه تحریف کردن
reforested
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforest
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforests
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
reforesting
مجددا درخت کاری کردن جنگل تازه اجداث کردن احیای جنگل کردن
pedrail
اسباب خودکار برای اسان کردن حرکت ماشینهای سنگین در جادههای ناهموار
langrage
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langrel
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
langridge
اهن پارهای که برای خراب کردن بادبان و اسباب کشتی بکار میرود
refreshes
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refresh
نیروی تازه دادن تقویت کردن
refreshed
نیروی تازه دادن تقویت کردن
reincarnate
تجسم یا زندگی تازه دادن حلول کردن
to reseat a theatre
صندلیهای تازه برای تماشاخانهای فراهم کردن
proselyte
عضو تازه حزب بدین تازهای وارد کردن
to refresh
[jog]
your memory
خاطره خود را تازه کردن
[ که دوباره یادشان بیاید]
converting
معکوس کردن تازه کردن
convert
معکوس کردن تازه کردن
converts
معکوس کردن تازه کردن
converted
معکوس کردن تازه کردن
winds
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
wind
سمت وزش باد فرصت دادن به اسب برای تازه کردن نفس
garrote
اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
garotte
اسباب ادم خفه کنی راهزنی بوسیله خفه کردن مردم
piracy
کپی از چیز تازه ایجاد شده یا کپی کردن کارها
reenforceŠetc
نیروی تازه فرستادن برای با نیروی امدادی تقویت کردن
revives
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revive
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
revived
دوباره دایر شدن دوباره رواج پیدا کردن نیروی تازه دادن
plenum method
طریقه تهویه مکانی بوسیله بزورداخل کردن هوای تازه دران هوای رابیرون کند
refresh buffer
یک مکان حافظه موقت که درهنگام تازه کردن یک صفحه تصویر اصلاعات نمایش صفحه را نگاهداری میکند
instrument
اسباب
whigmaleery
اسباب
tackled
اسباب
lash up
اسباب
whigmaleerie
اسباب
tackling
اسباب
doodads
اسباب
tackle
اسباب
doodad
اسباب
tackles
اسباب
accouterment
اسباب
contrivances
اسباب
things
اسباب
remover
اسباب کش
removers
اسباب کش
rigging
اسباب
traps
اسباب
appliance
اسباب
appliances
اسباب
device
اسباب
free hand
بی اسباب
free handed
بی اسباب
contraption
اسباب
contraptions
اسباب
valuables
اسباب
mountings
اسباب
outfit
اسباب
outfits
اسباب
article
اسباب
articles
اسباب
gadget
اسباب
gadgets
اسباب
devices
اسباب
contrivance
اسباب
geap
اسباب
fixings
اسباب
apparel
اسباب
tool
اسباب
rig
اسباب
freehand
بی اسباب
rigged
اسباب
rigs
اسباب
dixings
اسباب
apparatus
اسباب
instrumentally
با اسباب
fishing gear
اسباب ماهیگیری
tools
اسباب کار
resonator
اسباب ارتعاش
dumbbell
اسباب ورزشی
dumbbells
اسباب ورزشی
causes of revelation
اسباب نزول
plaything
اسباب بازی
stamper
اسباب کوبیدن
inhalator
اسباب استنشاق
fittings and fixtures
اسباب و اثاثه
drag
اسباب لایروبی
dragged
اسباب لایروبی
drags
اسباب لایروبی
utensil
وسایل اسباب
utensils
وسایل اسباب
kits
اسباب کار
appurtenance
اسباب جهاز
purofier
اسباب پاک کن
kit
اسباب کار
toy
اسباب بازی
toys
اسباب بازی
rectifier
اسباب تقطیر
caboodle
اسباب سفر
discommodity
اسباب زحمت
malice
اسباب چینی
slides
اسباب لغزنده
gear
اسباب لوازم
geared
اسباب لوازم
slide
اسباب لغزنده
implementing
اسباب اجراء
gears
اسباب لوازم
impedimenta
اسباب تاخیرحرکت
thing
اسباب دارایی
trocar
اسباب بزل
crimper
اسباب فردادن مو
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com