Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (27 milliseconds)
English
Persian
inhume
بخاک سپردن دفن کردن
Other Matches
buries
بخاک سپردن
to laylow
بخاک سپردن
inurn
بخاک سپردن
lay to rest
بخاک سپردن
to lay to rest
بخاک سپردن
bury
بخاک سپردن
burying
بخاک سپردن
plow under
بخاک سپردن مستولی شدن بر
deposit
سپردن ذخیره سپردن
deposits
سپردن ذخیره سپردن
To memorize. to learn by heart.
حفظ کردن ( بخاطر سپردن )
nuzzle
با پوزه کاویدن یا بو کردن پوزه بخاک مالیدن
nuzzling
با پوزه کاویدن یا بو کردن پوزه بخاک مالیدن
nuzzles
با پوزه کاویدن یا بو کردن پوزه بخاک مالیدن
nuzzled
با پوزه کاویدن یا بو کردن پوزه بخاک مالیدن
prostration
بخاک افتادن
burier
بخاک سپارنده
inhumation
بخاک سپاری
interment
بخاک سپاری
to cast oneself down prostrate
بخاک افتادن
prostrates
بخاک افتاده
prostrated
بخاک افتاده
prostrating
بخاک افتاده
prostrate
بخاک افتاده
to take ground
بخاک نشستن
buried
بخاک سپرد
burials
بخاک سپاری
burial
بخاک سپاری
to pile up a ship
کشتی را بخاک نشاندن
snoozle
پوزه بخاک مالیدن
burial service
ایین بخاک سپاری
to fall down
بخاک افتادن فروریختن
To come to grief. To be runied.
بخاک سیاه نشستن
to p oneself before a person
پیش کسی بخاک افتادن
To floor an adversary.
پشت حریف را بخاک رساندن
[بر اوپیروز شدن]
confided
سپردن
confides
سپردن
confide
سپردن
commits
سپردن
vest
سپردن
vests
سپردن
entrusting
سپردن
reposit
سپردن
consign
سپردن
consigning
سپردن
consigned
سپردن
committing
سپردن
depute
سپردن
entrusts
سپردن
committed
سپردن
consigns
سپردن
to give in charge
سپردن
entrust
سپردن
to deliver up
سپردن
awards
سپردن
commit
سپردن
award
سپردن
give in charge
سپردن
awarded
سپردن
lodgment
سپردن
awarding
سپردن
memorize
بخاطر سپردن
memorised
یاد سپردن
memorizes
بخاطر سپردن
memorizes
یاد سپردن
memorized
بخاطر سپردن
memorised
بخاطر سپردن
memorises
یاد سپردن
memorises
بخاطر سپردن
memorising
یاد سپردن
memorized
یاد سپردن
memorize
یاد سپردن
memorizing
یاد سپردن
memorising
بخاطر سپردن
screw to the memory
بذهن سپردن
memorise
[British]
یاد سپردن
entrust
بامانت سپردن
learn by rote
بخاطر سپردن
learn by heart
بخاطر سپردن
deposits
سپردن پس اندازکردن
memorise
[British]
بخاطر سپردن
deposit
سپردن پس اندازکردن
put out to nurse
بدایه سپردن
learn by heart
یاد سپردن
learn by rote
یاد سپردن
obligate
ضامن سپردن
entrusts
بامانت سپردن
entrusting
بامانت سپردن
learn by heart
ییاد سپردن
memorise
[British]
ییاد سپردن
pledging
التزام سپردن
to put
بدایه سپردن
learn by rote
ییاد سپردن
consigned
سپردن چیزی به
surrender
سپردن رهاکردن
consigning
سپردن چیزی به
consigns
سپردن چیزی به
pledge
التزام سپردن
pledged
التزام سپردن
pledges
التزام سپردن
to leave word in the house
در خانه سپردن
surrendered
سپردن رهاکردن
consign
سپردن چیزی به
to commit to the grave
بگور سپردن
surrenders
سپردن رهاکردن
to put out to nurse
بدایه سپردن
memorizing
بخاطر سپردن
bail
کفالت بامانت سپردن
To memorize something. To commit somthing to memory.
چیزی را بخاطر سپردن
TO set the fox to keep the geese .
<proverb>
گوسفند را به گرگ سپردن .
institutionalization
نهادی شدن به پناهگاه سپردن
To abandon oneself to despair.
خود رابدست ناامیدی سپردن
turn over
<idiom>
به کسی برای مراقبت با استفاده سپردن
recognises
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognising
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizes
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognizing
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
recognize
دیدن چیزی و به خاطر سپردن ان که قبلاگ دیده شده است
bailment
امانت گذاشتن سپردن جنس به تاجری که اعتبارش معلوم نیست باضمانت شخص ثالث
to idulge oneself in drinking
بنوشابه خوری افتادن خودرا بباده نوشی سپردن تسلیم خوی میگساری شدن
neural network
سیستمی که برنامه هوش مصنوعی را اجرا میکند و نحوه کار مغز و یادگیری و به خاطر سپردن آنرا شبیه سازی میکند
to let somebody treat you like a doormat
<idiom>
با کسی خیلی بد رفتار کردن
[اصطلاح]
[ مثال تحقیر کردن بی محلی کردن قلدری کردن]
unmew
رها کردن ازاد کردن ول کردن مرخص کردن بخشودن صرف نظر کرن
discharges
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
discharge
اخراج کردن خالی کردن پیاده کردن بار ازاد کردن
capturing
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
countervial
خنثی کردن- برابری کردن با- جبران کردن- تلاقی کردن
capture
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
captures
اسیر کردن گرفتار کردن تصرف کردن دستگیر کردن
challengo
ادعا کردن دعوت کردن اعلام نشانی اسم عبور خواستن درخواست معرف کردن
verifying
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verify
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verifies
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
verified
مقایسه کردن با اصل پیام بررسی کردن ازمایش کردن از نظر صحت و دقت
shoot
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
foster
تشویق کردن- حمایت کردن-پیشرفت دادن- تقویت کردن- به جلو بردن
shoots
جمع کردن پا وپرت کردن انها همراه باراست کردن سریع بدن
orients
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
orienting
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
surveys
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
to temper
[metal or glass]
آب دادن
[سخت کردن]
[آبدیده کردن]
[بازپخت کردن]
[فلز یا شیشه]
surveyed
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
orient
جهت یابی کردن بجهت معینی راهنمایی کردن میزان کردن
cross examination
تحقیق چندجانبه بازپرسی کردن روبرو کردن شواهد استنطاق کردن
survey
براورد کردن نقشه برداری کردن از مساحی کردن پیمودن بازدید
serves
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
assign
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigned
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigning
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
assigns
مامور کردن محول کردن واگذار کردن سهمیه دادن
served
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
serve
نخ پیچی توزیع کردن تقسیم کردن خدمت نظام کردن
tae
پرش کردن با پا دفاع کردن و با پا ضربه زدن و خرد کردن
to inform on
[against]
somebody
کسی را لو دادن
[فاش کردن]
[چغلی کردن]
[خبرچینی کردن]
concentrating
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
to appeal
[to]
درخواستن
[رجوع کردن به]
[التماس کردن]
[استیناف کردن در دادگاه]
concentrates
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
buck up
پیشرفت کردن روحیه کسی را درک کردن تهییج کردن
concentrate
غلیظ کردن متمرکز شدن اشباع کردن سیر کردن
calk
بتونه کاری کردن زیرپوش سازی کردن مسدود کردن
soft-pedaled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedaling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedals
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalling
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedalled
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft-pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
soft pedal
رکاب تخفیف صدا وسیله خفه کردن صدا بارکاب پایی صدا را خفه کردن در سخن امساک کردن مبهم کردن
support
حمایت یاتقویت کردن تحمل کردن اثبات کردن
check
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
exploits
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilize
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
checked
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
sterilized
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
checks
بازدید کردن رسیدگی کردن سر زدن بازداشت کردن
withstand
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
sterilizes
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilised
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
sterilizing
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
withstanding
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
withstands
مقاومت کردن با ایستادگی کردن در برابر تحمل کردن
infringe
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
sterilising
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
infringes
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
infringing
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
preach
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preached
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
preaches
وعظ کردن سخنرانی مذهبی کردن نصیحت کردن
to use effort
کوشش کردن بذل مساعی کردن سعی کردن
to wipe out
پاک کردن محو کردن نابودکردن نیست کردن
exploiting
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
times
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
timed
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
exploit
استخراج کردن بهره برداری کردن از استثمار کردن
sterilises
گندزدایی و ضد عفونی کردن خنثی کردن بی اثر کردن
point
اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
infringed
تخلف کردن تجاوز کردن تجاور یا تخطی کردن
woo
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
wooed
افهار عشق کردن با عشقبازی کردن با خواستگاری کردن
cross
تقاطع کردن برخورد کردن قطع کردن یک مسیر
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com